بانو دخت به قلم ساناز لرکی
پارت سی و سوم :
با تردید، پشت سرش راه افتادم. حفرهی تاریک مثل دهانی باز و بیانتها انتظارمان را میکشید. پلهها نه سنگی، که چوبی و فرسوده بودند؛ با هر قدم، نالهای بلند و کشدار از آنها برمیخواست، انگار استخوانهای پوسیدهی یک جسد کهنسال زیر پایمان خرد میشد.
هرچه پایینتر میرفتیم، هوا سنگینتر، خفهتر و بوی خاکی که قرنها آفتاب ندیده بود، تندتر میشد. قلبم به تندی میزد. این د
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
Helia
0چطوری میتونی بهش بگی داداش زن
۵ ماه پیشموفرفری
3من ب جای فرداد حرصم گرفت رخساره کم عقل
۸ ماه پیشAnita
1خیلی فرداد باحاله😁سر و اورده😃
۸ ماه پیشنگین
0شاید این امینی نباشه
۸ ماه پیشنگین
0فرداددددد🥰
۸ ماه پیشباران
2وای خداازدست فرداد😅😅😅😅😅
۹ ماه پیشراز
2ای جان براش آدم کرده تو گونی آورده
۹ ماه پیشنفس
0مرسی عزیزم پارت خوبی بود
۹ ماه پیشSky
0شاید پسر اون امینی باشه🤔🤔 خسته نباشی عزیزم🌹❤
۹ ماه پیشهلیا
0امینی تو کی هستیی
۹ ماه پیشهلیا
0انتظار یک مرد مسن خوشتیپ رو داشتم
۹ ماه پیشهلیا
1وای ننه چقدر خوبی تو فرداد😁😂🧡
۹ ماه پیشZinb
7رخساره طرف برات آدم دزدیده یه عالمه سنگم خورد تو چش و صورتش بعد تو بهش میگی مثل برادرمییییی
۱۱ ماه پیشسایه
0خریدش رو نشون میده دیگه، آخه مگه میشه به فرداد گفت مثل برادرمییی
۹ ماه پیشاسرا
0وای چه تشبیه هایی جالب غیرباور🙏
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

تابان
0فرداد؟مرت.که جذاب خوشگل گوگولییی این و بپیچید میبرمش