رمان دردآشام
- به قلم معصومه مرادی
- ⏱️۵ ساعت و ۵۲ دقیقه
- 36.6K 👁
- 241 ❤️
- 260 💬
دختری از جنس سرما و گردباد، اما حل شده در آرامشی که متعلق به قبل از طوفان است. اگر این انبار باروت پنهان شده با جرقهای آتش بگیرد و حافظه پاک شده دختر بازیابی شود چه بلایی سر شیطان صفتهایی که زندگیاش تبدیل به خاکستر کردهاند میافتد؟ آیا دخترمون حافظهش رو به دست میاره؟ چه زمان؟ ممکنه درست وقتی حافظهش رو به دست بیاره که تصمیم به شروعی دوباره گرفته؟ ممکنه به کسی دل ببنده که نباید؟ این حافظه پاک شده چه عواقبی براش داره؟ مقدمه: به سیاهی کشاندند مرا و در عمق تباهی رهایم کردند. با خود و قلب شکستهام عهد و پیمان بستهام به خاک و خون بکشم آن کسی را که زندگیام را خاکستری کرد. قلبم را تا اطلاع ثانوی زیر نقاب خشم و نفرت مخفی میکنم، حتی وقتی خاطرهای برای به یاد آوردن ندارم این ماموریت را رها نمیکنم. قلبم را از سر چهاراه پیدا نکردهام که بگذارم بشکنندش و زندگیام را بارها به من نمیبخشند که بگذارم آن را به گند بکشی. پس نزدیکم نشو چون وقتی انبار باروت خاطراتم با جرقهای شعله بکشد و آشکار شود اولین نفر تو را خواهم سوزاند و دومینو وار جلو خواهم رفت.
- مطمئن باش کارم مثل همیشه بینظیره!
قهقه ای زد و گفت:
- جز این از تو توقعی نمیره... راستی یادم رفت معرفی کنم، ایشون عشق زیبای من جمیله هستن! که افتخار داده منرو امشب تو این جشن همراهی کنن.
بعد رو کرد طرف جمیله و گفت:
- عزیزم ایشونهم نگارجان هستن؛ یکی از بهترین های گروه من.
جمیله یه نگاه از بالا تا پایین بهم انداخت، بعد بیشتر از بازوی جمالخان آویزون شد و با کلی ناز و ادا دستشرو اورد جلو و باهام دست داد؛ و با صدایی که پر از عشوه بود، گفت:
- خوشبختم گلم.
یه چینی به بینیم دادم و گفتم:
- منم همین طور!
جمالخان- خوب مهمونی دیگه شروع شد؛ بریم!
باهم رفتیم و روی صندلیها نشستیم...
چند دقیقه بعد دخترا اومدن، اونم چه اومدنی! با زور یه لباسهایی تنشون کرده بودن که اگه نمیپوشیدن، سنگینتر بودن! لباسهایی که کوتاهیشون تا بالای زانوهاشون بود، که پاهای لختشونرو به نمایش میداشت... از بالا هم نگم، سنگینترم! تو چشمهای خیلی از دخترا اشک نشسته بود؛ ولی پنج-شیش نفری عین خیالشون هم نبود!
با شروع شدن رقصیدنشون از فکرم اومدم بیرون، و مشغول تماشای رقص گروهیشون شدم. اونها میرقصیدن و من صدای مردهارو میشنیدم که از هیکل و رقص دخترا تعریف میکردن... و به فکر خریدنشون بودن.
همه این صداها آزارم میداد! اما کاری از دستم برنمیاومد؛ این سرنوشتی بود که خودشون برای خودشون رقم زدن، ولی اگه من میتونستم و قدرتش رو داشتم کل این گروه رو نابود میکردم؛ تا زندگی دخترای دیگه هم مثل اینا نشه! با اینکه به ضرر خودم تموم میشد...
جمالخان- خانم زیبا چیه؟ تو فکری!
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
- تو فکر نیستم! دارم رقص دخترهارو تماشا میکنم.
جمالخان- تا حالا که خیلی خوب پیش رفتن، همه هم دوست دارن که چند شبی رو با دخترا بگذرونن...
بعد تموم شدن حرفش شروع کرد به حرف مسخره خودش خندیدن... منم با ظاهری خونسرد و بی تفاوت، اما باطنی پر از خشم و نفرت نگاش کردم؛ که وقتی نگاهمرو دید خندشرو خورد و گفت:
- دختر چرا اینطوری نگاه میکنی ؟ چهارساله میشناسمت و نگاهترو دیدم، ولی برام عادی نشده؛ هنوزهم از چشات میترسم و جرعت مستقیم زل زدن به چشمهاترو ندارم!
بدون اینکه حرفی بزنم، یه پوزخند زدم و مشغول تماشای رقص شدم.
بعد تموم شدن رقص دخترها نشستن رو صندلی و مهمونها شروع کردن به خوردن زهرماریهایی که دستشون بود.
منم از جام بلند شدم و رفتم یه جای خلوت و تنهایی نشستم؛ بعد هم مشغول دید زدن بقیه شدم.
با دیدن سایهای که افتاده روم، صورتمرو گرفتم بالا و با دیدن یه مرد سیوپنج یا چهل ساله ابروهام خود به خود پرید بالا؛ چون تا حالا تو هیچ کدوم از مهمونیها ندیده بودمش! و وقتی هم که فارسی حرف زد بیش از پیش تعجب کردم.
- اجازه هست اینجا بشینم بانوی زیبا؟
قاطع گفتم:
-نه!
یارو با این حرفم رسما ضایع شد، اما خیلی زود خودشرو جمع و جور کرد و لبخند ضایعی زد تا بیشتر از این ضایع نشه! بعد نشست رو صندلی، منم یه پوزخند زدم؛ چون اجازه خواست واسه نشستن و من هم اجازه ندادم، ولی بازم نشست. مسخرس واقعا!
- من شاهین هستم؛ شما هم نگاربانو هستین؟ همونی که به دخترا رقص یاد میده!
سری تکون دادم و گفتم:
- درسته! اما شما منرو از کجا میشناسین؟
شاهین- این دیگه بماند...
شونه ای بالا انداختم و بی تفاوت گفتم:
- برام مهم نیست، فقط کمی کنجکاو شدم.
شاهین- باید بگم که کارتون فوق العاده هست! خیلیخوب به دخترا رقص یاد میدین.
چیزی نگفتم و سکوت کردم که ادامه داد:
- شما همیشه انقدر کم حرف میزنین؟
رُک گفتم:
- آره.
شاهین پاشد و مقابلم ایستاد؛ بعد دستشرو به طرفم دراز کرد و گفت:
- بانوی زیبا! من رو تو یک دور رقص همراهی میکنین و این افتخار رو بهم میدین؟
بدون توجه به دستهای دراز شدهاش جواب دادم:
- حوصله رقص ندارم جناب! ترجیح میدم تماشاچی باشم تا رقصنده...
با زور یه لبخند زد که معلوم بود ساختگیِ و بخاطر اینکه بیشتر از این دیگه ضایع نشه! دستشرو کشید عقب و گفت:
- هر طور که مایلید، شبخوش بانوی جوان!
پوزخندی زدم و گفتم؛
- شبخوش.
به مسیر رفتنش که نگاه کردم؛ دیدم که داره میره طرف جمالخانی که از وقتی شاهین اومد کنار من، نگاهش فقط به اینجا بود و با دقت نگاه میکرد.
بعد چند دقیقه که اون دوتا باهم حرف زدن، اعلام شد که خرید داره شروع میشه...
تک-تک دخترا داشتن به قیمت بالایی فروخته میشدن؛ البته که به خاطر این موضوع جمالخان هم حسابی خوشحال بود و به قول معروف کبکش خروس میخوند!
آره دیگه واسه چی خوشحال نباشه؟ این همه پول گیرش میاد، کیه که بدش بیاد؟
این صحنههارو زیاد دیده بودم، ولی باز هم واسم تکراری نمیشد!
دیگه نتونستم طاقت بیارم و رفتم حیاط تا قدم بزنم.
توی خیالات خودم غرق بودم که صدای جیغی رو شنیدم! صدا از ته باغ میاومد، کنجکاو شدم بفهمم صدای کیِ؟
همینطور یواش-یواش میرفتم تا کسی منرو نبینه، وقتی رسیدم دیدم دو نفر یه دختر رو دوره کردن... و دختره هم داره جیغ میکشه و باهاشون درگیره؛ ولی اونها دوتا بودن و اون دختر یکی، واسه همین از پسشون برنمیاومد!
صداش آشنا بود! ولی نمیتونستم بفهمم کیه؟ و صورتش هم که دیده نمیشد.
بدون کوچیکترین صدایی رفتم پشت نزدیکترین درخت، وقتی نزدیکتر شدم فهمیدم دختره رهاست! اون دوتا مرد هم از حرف زدنشون معلوم بود ایرانیان؛ از پشت درخت اومدم بیرون که توجه هر دوتاشون به طرف من جلب شد و یکیشون به حرف اومد و سر خوش گفت:
- به-به ببین کی اینجاست؟! ناصر اون چیزی که من میبینم، تو هم میبینی؟ یه حوری بهشتی خودش پیشمون اومده؛ بیا عزیزم بیا که خوش اومدی!
mehraban
0وقتی که یه کسی استعدادنوشان داستلنونداره کا ننویشه وبه شعورخواننده توهین نکنه
۳ روز پیشزینب
0خیلیییییییییییییی زیباست واما دردناک سپاس فراوان از نویسنده عزیز معصومه مرادی ومنتظر فصل دومش هستم هر چه زودتر بخونم
۳ روز پیشهستی
0موهامون هم رنگ دندونامون شد خواب رفتین؟
۵ روز پیشنام
0خیلی بی خود و افتضاح تموم شد
۱ هفته پیشرومینا
0کتش مشخص میشد چرا به سارا میگن سایه و چرا پدرشو مادرشو کشت ولی چرا از ساحل مراقبت میکرد
۱ هفته پیشاصلا خوب نبود
0افتضاح بود
۲ هفته پیشسلین
0خیلی مسخره بود
۲ هفته پیشزینب
0سلام فصل دو کی میاد پس ؟
۲ هفته پیشآیلار
3از وقتی ب دنیا اومدم قراره فصل دومش بیاد
۲ هفته پیشیوتاب
2سلام من نویسنده نیستم ولی این رمانو که خوندم چند تا نکته میتونم بگم اول اینکه همونطور که یکی اینو گفت از همون اول منطقی نیست که همه از دختره بترسن بخاطر چشماش حداقل از نظر من دلیل منطقی ای نیست و یک جاهایی حس میکردم بیش از حد داره توضیح داده میشه واین باعث میشد خواننده زیاد مایل نباشه ادامشو بخونه
۲ هفته پیشمهشید
1عااالی ولی چرا نگفتی غمگینه؟!
۳ هفته پیشلیدا
3رمان خیلی قشنگی بود ولی ای کاش ادامه داشت آخرش خیلی بد تموم شد و بلا تکلیف گذاشتید نه از خواهرش معلوم شد نه از سامیار که میرسه یانه بهش ونه از لاوین اونو پیدا میکنن یانه
۱ ماه پیشمعصومه مرادی
28سلام دخترا فصل دوم رمان اسمش دردآشام و تغییری نکرده و دارم مینویسم و هر وقت تموم شد به صورت کامل تو همین برنامه قرارش میدم
۱ سال پیشفاطمه
3سلام نویسنده رمان لطف میکنید اگه رمان تمام شده بزارید در برنامه یا یه کانال *** بزنید آنلاین بفرستید
۱ سال پیشپیشی
4خوب پس کو اخهههههه؟بابا دق دادی مارو تروخدا بزار خبببب.
۱۲ ماه پیشدخترک غمگین
2سلام،کی تموم میشه پس
۱۱ ماه پیشمرضیه بهترک
1سلام فصل دوم نیومده ؟
۸ ماه پیشعبداله
5ممنونم از رمان فوق العادتون.برای اولین بار محشر بود.ولی امیدوارم هیچ نویسنده ای رمانش دو جلد یا بیشتر نشه ،همه یه جلد باشن چون واقعا با اعصاب آدم بازی میشه ،ذهن بهم ریخته هست پرسوال.مثل سامیار که داشت می پوکید از ندونستن، حالا ماهم همینطوریم.ؤاقعا عذاب میکشیم.
۷ ماه پیشآرام
4سلام هنوزم فصل دوم نیومده؟ من هنوز کامل نکردم ولی اینک همش تکرار داره با چشمای یخیم نگاه کردم زیاد جالبش نکرده خیلی از خودش تعریف کرده میتونست بهتر نوشته بشه و اینک همه از دختره میترسن یعنی اصلا دلیلی نداره اول رمان چون چیزی معلوم نیس و ی مربی رقص سادس ولی درکل رمان خوبی بود خسته نباشی عزیزم
۸ ماه پیشارتمیس
4می شه بگین ساحل با سامیار میره یا لاوین
۸ ماه پیشپرنیا
2حاجی کو پس یازده ماه پیش اینو گفتی
۶ ماه پیشساغر
1سلام ببخشید کی فصل جدید میاد ؟
۶ ماه پیشخاطره
2پس کی میاد بابا من تو عمرم اینقدرمنتظر نمونده بودم توروخدا زود تمومش کنین
۶ ماه پیشساغر
2سلام ببخشید فصل دوم کی میاد من خیلی منتظرشم لطفاً سریعتر رمانذو بنویسید
۶ ماه پیشدلارام
0سلام رمان خیلی خوبی بود و اگه میشه فصل دومشو بزارین خیلی کنجکاو شدم
۵ ماه پیشدلارام
0سلام پس می میزارین فصل دوم رو تو رو خدا زودتر بزارین
۵ ماه پیشدلارام
0سلام هنوز فصل دومشو تموم نکردیم این قشنگ ترین رمانی بود که تا الان خوندم خیلی کنجکاو فصل دومش هستم لطفاً سریع تمومش کنین
۵ ماه پیشزهرا
0یه سال پیش این پیامو نوشتید
۲ ماه پیشخاطره
0یکسال پیش اینو گفتی بابا به رمان نوشتن چقد طول می کشه مگه
۲ ماه پیشخاطره
2خب پس خدا پدر مادرتو نگهداره پس کی میاد جلد دومش خانم مرادی توروخدا مارو اذیت نکنین اگه نمی خواین بنویسین خب به ما تو همینجا بگین که دیگه منصرف شدین از جلد دومش من الان یکسال و نیمه منتظر دومش هستم توروخدا اذیتمون نکن زودتر بنویس و بزار تو این برنامه
۲ ماه پیشسمیرا
1سلام.رمان بسیار ضعیف بود،اصلا معلوم نشد سایه چطور برادر ساحل شد،بعضی از رمانهای واقعا زیبا نوشته میشن ولی این رمان خیلی بد نوشته شده بود،لطفا نویسنده محترم چند تا رمان درست بخون نویسندگی یاد بگیری موفق باشی
۲ ماه پیشزهرا
1فکر کنم سر کارمون گذاشتن جلد دوم نداره
۲ ماه پیش
نغمه
0خیلی بد تموم شد خب چرا اخهههههه واقعا نمیشه درک کرد که چشمای یه نفر جوری باشه که همه ازش بترسن و انگار زیادی تخیلی بود