پارت صد و شصت و هفتم :

روی سینه‌کشِ تپه‌ی خاکی دراز کشیده بودم. خاکِ داغ و زبرِ جنوب، گونه‌ام را می‌خراشید، اما سرمای استخوان‌سوزی از درون، تمامِ جانم را به رعشه انداخته بود. اشک، بی‌امان و بی‌صدا، در کاسه‌ی چشمانم می‌جوشید و دیدم را در هاله‌ای از موج‌های لرزان غرق می‌کرد. بادِ گرمی که از سمتِ نخلستان‌ها می‌وزید، با قساوتی بی‌رحمانه، عطرِ تنِ نریمان را به مشامم می‌آورد. بوی گسِ تنباکو، بوی صابونِ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م..

    1

    آقا مگه نریمان نمی گفت همه در یک سطحن و من طرف مردمم یعنی واقعا همه حرف هاش دروغ بود؟؟

    ۳ ماه پیش
  • م..

    1

    من هنوز تو شوکم چجوری؟ چرا؟

    ۳ ماه پیش
  • PARNIA

    1

    نههههه😐 من آخرش از دست رمانای ساناز افسردگی میگیرم

    ۳ ماه پیش
  • نرگس

    3

    نمیشه آنقدر مارو عاشق نریمان کنید بعد اینجوری بشهههههع

    ۳ ماه پیش
  • باران

    0

    گمون نکنم کارنریمان باشه اون همیشه حامی همه بوده، اینجوری گفت که هومان نجات بده

    ۳ ماه پیش
  • پریوش

    0

    با این که دوست داشتم رخساره و فرداد برا هم بشن ولی دوست هم نداشتم نریمان بمیره.

    ۳ ماه پیش
  • م..

    1

    نهههههه من شکست عشقی خوردم 😭

    ۳ ماه پیش
  • Negar

    1

    وای... چقدر به هومان بنده خدا تهمت زدیممم. چرا نریمان... چرا. من بهش اعتماد کرده بودم دیگه چه برسه به رخساره.

    ۳ ماه پیش
  • پرنیا

    0

    ولی چقد خووب که حقشو کف دستش گذاشت

    ۳ ماه پیش
  • پرنیا

    1

    وااقعا انتظارشو نداشتم🤯🤯🤯

    ۳ ماه پیش
  • Hedye

    0

    عشقی که نریمان به رخساره نشون می داد، نسبت به زمانی که با هم گذرونده بودن زیادی اساطیری و شعاری بود، یه جای کارش می لنگید🙃 دست مریزاد

    ۳ ماه پیش
  • Zahra

    0

    اخ دلم خنکککک شد گفتم کااار هومان نیست!!!! کاش شب قبل به هم وصل نمیشدید پلی باز عیب نداره امیدوارم که پسرم فرداد با این کنار بیاد

    ۳ ماه پیش
  • Darya

    0

    خدای من چقدر وحشتناک واقعا پول و قدرت میتونه چه کارهای کثیفی بکنه .....خیلی شوکه شدم اصلا انتظارشا نداشتم

    ۳ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    خسته نباشی ساناز جونم... مثل همیشه عالی و بی نظیری...

    ۳ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    اه.... رخساره باید اول اون خلعتی رو باز میکرد... حالا چطور باغمش کنار بیاد... فرداد میاد پیشش؟

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️