خلاصه رمان طاووس سیاه
مادرم عادت داشت قصه ی پری فرش را برایم بگوید باید دستبند فرشی که برایم بافته بود را سه بار میچرخاندم و منتظر میماندم معجزه اتفاق بیفتد هیچ وقت معجزه ای اتفاق نیفتاد و من همیشه منتظرش ماندم. وقتی بالای سر جسد آن دختر ایستاده بودم. وقتی قاتل بهترین دوستم شدم. قاتل خواهر مردی که با تمام وجود عاشقش بودم... من باعث مرگ او شدم و پدرم مدیر کارخانه ی فرش صحرا، صاحب رنگ های رج به رج بافته شده مرا نجات داد تا دخترش به بهای نوجوانی در زندان بی رنگ دق نکند و نمیدانست این سیاهی قرار است جوانی اش را احاطه کند. با آمدن آن سایه آن سایه ی تاریک که برای خونخواهی خواهرش از عشقش آمده است. من از بی رنگی می ترسم و او تمام رنگ های دنیای مرا میستاند تا مرا در تاریکی احاطه کند و در این مجازات که در آن تک به تک تمام داشته هایم را میگیرد از کارخانه تا آبرو و پدرم... هیچ دستاویزی نیست مگر امید رحم او... و منی که هنوز دوستش دارم... شاید یکبار دیگر دستبندم را به امید معجزه بچرخانم و عشق را پس بگیرم
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان طاووس سیاه - پارت 105
نمایشگاه را در همان دلِ کارخانهی متروکه راه انداخته بودم. دیوارهای سیمانی و سردِ سوله، حالا زیرِ بارِ تابلوهای کالیگرافی و تکهفرشهای میخکوبشده، نفس میکشیدند. نورپردازیِ موضعی روی هر شاسیِ چوبی، تضادِ خیرهکنندهای از تار و پودِ لطیفِ گذشته و خشونتِ میخهای فلزی میساخت. استقبالِ آدمهایی که...
بروزرسانی در : ۱۴۴ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 104
نفسنفس میزدم. بوی چسبِ چوب و غبارِ پشمِ کهنه، ریههایم را پر کرده بود، اما این هوا برایم از اکسیژنِ خالص هم حیاتبخشتر بود. دستهایم که روزگاری تنها به لمسِ ظریفِ ابریشم عادت داشتند، حالا پر از خراش و پینههای تازه بودند. در مرکزِ این سولهی هزارمتر متری، روی زمین زانو زده بودم و با خشمی آمیخت...
بروزرسانی در : ۱۴۸ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 103
# پایانِ یک کابوس... ####چندماه بعد صدای کشدار و خفهی بسته شدنِ درهای آهنی و سفیدرنگِ آسایشگاه روانی، شبیهِ نقطهی پایانی بر یک کابوسِ طولانی بود. هوای بیرون، در تضادی تند با فضای خفهکننده و بوی گسِ داروهای آرامبخشِ آنجا، سرد و گزنده به صورتم شلاق میزد. نگاهم را به امتدادِ خیابانِ بیتفاوت...
بروزرسانی در : ۱۴۸ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 102
لبهی پشتبام خشکم زده بود. چشمانم به نقطهی نامعلومی در عمقِ آن تاریکیِ مطلق خیره مانده بود؛ جایی که صدای سقوط و زوزهی دیوانهوار سگها در هم آمیخته بود. بدنم مثل یک مجسمهی یخی در برابر شلاقهای بیامان باران بیحرکت بود و ذهنم توانِ پردازشِ کاری که ثانیهای پیش انجام داده بودم را نداشت. ناگ...
بروزرسانی در : ۱۵۰ روز پیش
نگین رمان فن
در پارت 1040اوفف، بنازم دخترر
۲ هفته پیشنگین رمان فن
در پارت 1010یسس ایولل بنازم دخترر
۲ هفته پیشنگین رمان فن
در پارت 1000بالاخره یه جا داری از عشقت استفاده میکنی صحرا. ادامه بده
۲ هفته پیشنگین رمان فن
در پارت 990اتابک تو با اختلاف بی شرف ترین کارکتری هستی که تا حالا تو هر داستانی خوندم. معنا که نه تو خود کلمه ی شیطان تو قالب انسانی. کثافت چقدرم راحت روح اون عسل بدبختو قسم میخورد کفتار صفت
۲ هفته پیشنگین رمان فن
در پارت 990عشق ، کدوم عشق؟ ذات این کثافتا همینه. من فقط نمیدونم صحرا چرا اینقد دیر به خودش اومد. دختر عقلتو به کار بنداز ببین واقعا رفتار یه آدم عاشق نه حتی یه آدم نرمال اینه؟ کاملا واضح بود که چه کثافتیه ایشون و بله بنده حرفمو پس میگیرم ایشون ممکنه دست برترو تو کثافت بودن داشته باشه نسبت به مهراد
۲ هفته پیشنگین رمان فن
در پارت 960صحرای کم عقل ، صحرای کم عقل وای آخه تو مگه علقت تخته سنگ برمیداشت که فرار نکردیی. احمقق
۲ هفته پیشنگین رمان فن
در پارت 950ایشون توی منحوس و کثافت بودن حتی داره با مهراد رقابت میکنه. ولی من فکر میکنم مهراد هنوز دست بالا رو داره
۲ هفته پیشنگین رمان فن
در پارت 940بله از فردا هم یه *** جدید پیدا میشه. شاید اصلا معلوم شد صحرا *** فرقست اینا همه دروغ میگن
۲ هفته پیشنگین رمان فن
در پارت 890فکت : وقتی اینقد اتابک کثافت کار هاشو در طول زمان ثابت کرده که تمام این عوضی بازی ها برام عادی شده
۲ هفته پیشنگین رمان فن
در پارت 870وای عالیه ، محشره، فوقولادستت. برای همینه که قلم خانم لرکی رو هیچوقت یادمون نمیرهه
۲ هفته پیشنگین رمان فن
در پارت 820بله اتابک الاق فکر میکنی تا ابد تو تب و تاب عشق جنابعالی میسوزه؟ نه خیر از این خبرا نیست شما برو پی عشق و حالت با زن و بچت
۲ هفته پیشنگین رمان فن
در پارت 790بله ، بله دوستان اینه ذات یه آدم رد فلکه سایکو
۲ هفته پیشنگین رمان فن
در پارت 780از یه طرفم دلم واسه ی کامران میسوزه با این عشق یه طرفش ولی در هر صورت رد فلگه
۲ هفته پیشنگین رمان فن
در پارت 760من اگه توی این رمان جای صحرا بودم هیچ کدومو انتخاب نمی ردم. فرقی نمیکرد چقدر ادعای عاشقی دارن، همشون خودخواه و ردفلگن آدم برای زندگی کسی رو میخواد که کنارش خوشبخت باشه اینا انتقام چشمای تک تکشون کور کرده و دارن از آدم اشتباهی انتقام میگیرن
۲ هفته پیش

نگین رمان فن
در پارت 1050بی نظیر و وصف نشدنی. پایان بدنی جالبی داشت و معماهای عمیقش سرتاسر ذهن خواننده رو مشغول میکرد. قلمتون مانا بدرخشید