بانو دخت به قلم ساناز لرکی
پارت صد و شصت و نهم :
فردا، با هجومی از ابرهای سربی و آسمانی که گویی قصد داشت تمام کثافات و خونهای ریختهشده بر این خاک را با سیلی از اشک بشوید، از راه رسید. نورِ بیرمقِ روز، از پشت شیشههای مشجر و بخارگرفتهی غسالخانه، روی سنگهای مرمرین و سردِ کفِ اتاق میخزید. صدای برخوردِ قطراتِ درشتِ باران به حلبِ سقف، تنها موسیقیِ این مرثیهی بیصدا بود. بوی تندِ کافور، سدر و رطوبتی که بوی خاکِ گور میداد، در ه
مطالعهی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
PARNIA
2الان نمیتونم با نبود نریمان کنار بیام.. فقط نریمان و رخساره و کنار هم تصور می کردم..
۲ ماه پیشم..
4فک کن رخساره حامله باشه قضیه دشمن اینا کنسله میریم تو فاز اینکه بچه ی قوام باید به دست خودشون بزرگ بشه و شاید یکی از پسرا بیان جلو
۲ ماه پیشسیتا
0دلم فرداد و میخاد بمیرم برا ای غمش
۲ ماه پیشسیتا
2اصلننننننن رو نریمان نمیرف ذهنم چقد حساب شده و البته عوضی وار پیش برد همه چیو
۲ ماه پیشسیتا
1واییییی امروز از عصر نتونستم کامنت بزارم دل از رمانم نمیکندم نتونستم نخونم چیکرم کباب شدددددد😫🤕💔
۲ ماه پیشاکرم بانو
2اول فک میکردیم قمر هیولاست،که اونجوری شد افتاد یه گوشه،هیولای بعدی نریمان بود که اونم مرد،تبریک میگم هیولای اخر هومانه... و فک کنم سالها ترسو بودن و تو سایه زندگی کردن،ازش یه ادم عقده ای که هرکاری دلش بخواد الان انجام میده، ساخته
۲ ماه پیشسیتا
0دمتتتتت حق گفتی
۲ ماه پیشپرنیا
0بیا برو لندهوووور ،بدم ازش میاد بچه ننه
۲ ماه پیشپرنیا
1من اصلا دلم نمیومد حتی به نریمان شک کنم 🙁🙁
۲ ماه پیشمینا
1خیلی قشنگ بود ممنون عزیزم واییی حالا فک کن بانو دخت حامله بشه 😅
۲ ماه پیشNegar
1《ما همگی آبروی عشق را برده بودیم》چه زیبا گفت.
۲ ماه پیشHedye
2فرداد میون این قماش خیلی مظلومه، دلم می خواد بره خوشبخت شه، حتی با رخساره بودن هم براش خطرناکه
۲ ماه پیشZahra
0هومان،زمین و ارث و میراث که چیزی نیست قید تو رو هم میزنه به جاش فرداد به خاطر رخساره
۲ ماه پیشاکرم بانو
4یک لحظه دلم خواست رخساره برگرده یه تیرم به هومان بزنه
۲ ماه پیشاکرم بانو
0اما من میدونم فرداد رخساره رو میبخشه،اون یادش نمیره مادرش چطور مرد،اون نامه توی کاسه شکسته هم هست
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

م..
1اما آه ... چه پیروزی ویرانگر و تلخی