دوست داشتی؟
رمان عاشقانه و معمایی داتورا اثر ساناز لرکی

رمان داتورا

  • زبان فارسی
  • 90.1K 👁
  • 614 ❤️
  • 1.4K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه داتورا

من دختری بودم با قلبی پر از شعر و رؤیا، با عشقی به تئاتر و دنیایی که روی صحنه زنده می‌شد. توی خونه‌ی عمو بزرگ شدم، جایی که تنها پناه واقعی‌‌ام، پسرعموم بود... کسی که فکر می‌کردم دوستم داره، نه این‌که قفسم بشه. اما اون عاشق شد، نه از جنس عشق، از جنس تملک. تنها نجاتم، همون کسی بود که پناه می‌نامیدمش. مرا از میان نور صحنه بیرون کشید، لباس سفیدم را نه برای رویا، که برای اسارت به تنم پوشاند. و حالا، من آن زن شکسته خورده‌ای نیستم که باید باشم... برمی‌گردم... برای پس گرفتن اون‌چه به زور از دستام ربوده شد: نامم، صدام، رؤیایم. (پرده بالا می‌ره، و بازی تازه آغاز می‌شه...)

پارت اول

"قرص‌ها فرق کرده بودند."
رها، بی‌اختیار، قرص توی دستش را نگریست. قلبش وحشیانه می‌کوبید. حس ترسی گنگ در گلویش گره خورده بود؛ چیزی تغییر کرده بود و او مطمئن نبود که تحلیلش درست است یا نه.
بسته‌ی قرص را روی پاتختی انداخت. انگار وزنی نامرئی روی سینه‌اش افتاده بود. یک حس غریزی، حسی که سال‌ها در وجودش سرکوب شده بود، حالا فریاد می‌کشید: "چیزی اینجا درست نیست."
نمی توانست درست تحلیل کند. روی تخت ولو شد. از رد عطر ارسلان روی تنش متنفر بود.عطری که انگار با هر تنفس، بیشتر در عمق ریه‌هایش می‌نشست و آلوده‌ترش می‌کرد. ده سال بود این عطر مثل مهر ناخواسته‌ای بر پوستش حک شده بود. ده سال بود که در این ازدواج، این زندان طلایی، اسیر شده بود. زندگی‌اش، رؤیاهای دخترانه‌اش، همه و همه میان هوای سنگین اجبار گم شده بودند.
کلافه روی تخت دراز کشید، لباس خواب سفید هنوز تنش بود و صدای دوش آب از حمام سکوت مرگبار اتاق را می‌شکست.
ارسلان همیشه بعد از معاشقه با او، عادت داشت دوش آب یخ بگیرد. این هم یکی از همان عادت هایی بود که رها دلیلش را نمی دانست و برایش مهم هم نبود.
چشم‌هایش بی‌هدف دور اتاق چرخیدند. هیچ چیز تغییر نکرده بود. همه چیز همان بود: مینیمالیستی، بی‌روح، سرد. می‌خواست فکرش را از قرص منحرف کند.احتمال می‌داد اشتباه کرده باشد.
روزنامه‌ای رها شده روی پاتختی توجهش را جلب کرد. اتفاقی نادر در این خانه‌ی تحت کنترل. دستش را دراز کرد، صفحات بی‌معنی را ورق زد؛ اخبار، تبلیغات و داستان‌های بی‌روح و تهی. چشمش روی یک آگهی کوچک ثابت ماند: فراخوان یک گروه تئاتر آماتور برای تکمیل تیم بازیگری‌اش.
چیزی درونش جرقه زد. امید این‌که شاید بتواند برای تست برود و ناامیدی این‌که ارسلان محال است اجازه دهد. آگهی را با دقت پاره کرد و پاورچین به سمت کمد رفت؛ تکه‌ی کوچک کاغذ را عبث در جیب مانتوی قدیمی و فراموش‌شده اش پنهان کرد، درحالی‌که نیم‌نگاهی پر اضطراب به درِ بسته‌ی حمام داشت.
مثل بازیگری که نمایشِ بی‌تماشاگری را اجرا کند، یک دور دور خودش چرخید و بعد دوباره به تخت پناه برد. روی تخت نشست. فکری مثل خوره به جان روانش افتاد. اغلب به جزئیات دقت نمی‌کرد و حالا فقط می‌دانست که به صورت غریزی احساس می‌کند چیزی درست نیست.
نمی توانست بیشتر لفتش دهد؛ لیوان آب را آرام برداشت و به زحمت قرص ضدبارداری را قورت داد.
رها هیچ‌وقت به جزئیات دقت نمی‌کرد. برایش مهم نبود خطوط ریز روی اشیا، ترکیب رنگ‌ها، یا شباهت‌هایی که دیگران ساعت‌ها وقت صرف می‌کردند تا آن‌ها را تشخیص دهند. اما این حواس پرتی همیشگی نبود. گاهی، همین جزئیات کوچک، مثل ضربه‌ای آرام، توجهش را جلب می‌کرد. مثل همین حالا.
قرص‌های ضدبارداری روبه‌رویش، در جعبه‌ی باریک شیشه ای؛ دیگر شبیه چیزی که همیشه می‌شناخت نبودند و نمی توانست به این تفاوت فکر نکند. افکار عین خوره به جان روانش افتاده بودند.. تاریکی اتاق با اندک نور کم‌رمق چراغ خواب در هم تنیده شده بود، سایه‌ها دور دیوارها حرکت می‌کردند، با لرز در جعبه‌ی شیشه را باز کرد و یک قرص برداشت و این بار با دقت زیر نور چراغ‌خواب گرفت.
خطوط ریز حک شده روی سطح آن برای لحظه‌ای چشمش را گرفتند. نگاهش به قرص‌ها افتاد، چیزی در آن‌ها تغییر کرده بود. اما چه چیزی؟ خودش هم مطمئن نبود.
ذهنش میان بی‌دقتی معمول و هراسی که تازه در دلش جا باز کرده بود، گیر افتاده بود. سعی کرد خودش را قانع کند که فقط حساس شده، فقط بیش‌ از حد توجه می‌کند، اما قلبش دروغ نمی‌گفت، هر ضربه‌اش فریاد می‌زد که چیزی درست نیست.
لب‌هایش لرزید و زیر لب به خودش دلداری داد:
ــ نه فکر کنم‌ چیزی نمی‌دونم، شاید اشتباه می‌کنم. من همیشه اشتباه می‌کنم...
سعی کرد نفسش را آرام کند، اما مجبور بود بار دیگر قرص‌ها را نگاه کند. انگشتانش با بی‌حوصلگی چیزی میان ترس و عصبانیت حرکت کردند، قرص‌ها را سریع در جعبه وارسی کرد. بیشتر از هر چیز، خودش را مقصر می‌دانست؛ چرا هیچ‌وقت نگاه نمی‌کرد؟ چرا جزئیات برای او مثل چیزی تهی بود؟
لعنتی! چیزی اشتباه بود. این حالا برای او مسجل بود. اما واژه‌ی "مسجل بودن" طعمی ترسناک داشت.
جزئیات قرص‌های اصلی با هیچ‌چیزی در ذهنش تطبیق نمی‌کرد. حتی تلاش کرد تصویر آن‌ها را به یاد بیاورد، اما حافظه‌اش خالی بود، مثل کمد لباس در خانه‌ای متروک..
خودش را طبق معمول سرزنش کرد که چقدر در به‌خاطر آوردن همه چیز احمق است.
چشم‌هایش تیره‌تر شدند و بالاخره یقین کرد که به احتمال زیاد قرص هایش عوض شده اند.
یک‌باره انگار خون در رگ‌هایش داغ شد. جعبه‌ی قرص را روی میز اتاق انداخت، صدای خفیف برخورد جعبه شیشه‌ای با سطح چوبی، در سکوت خفه شد. یک قرص هنوز توی دستش بود. پاهایش لرزیدند، انگار دیگر نمی‌توانست وزن بدنش را تحمل کند.
بی‌سرو صدا به سمت در دوید. نمی‌دانست کجا می‌رود، فقط می‌خواست از آن اتاق، از آن حس خفقان و از آن جعبه‌ی لعنتی دور شود. دستش را روی دستگیره‌ی سرد در گذاشت و فشار داد. بیرون، راهروی تاریک و ساکت انتظارش را می‌کشید.
قلبش تند و نامنظم می‌زد. نفس‌هایش کوتاه و بریده بودند. ذهنش مثل صحنه‌ی جنگی بود که در آن هزاران فکر با هم می‌جنگیدند. اما یک فکر، بلندتر و ترسناک‌تر از همه، در آن میان می‌درخشید: یک بچه.
تصویر مبهم یک نوزاد در ذهنش شکل گرفت؛ یک موجود کوچک و بی‌دفاع که به او وابسته بود. وحشت تمام وجودش را فرا گرفت. او اسیر این زندگی بود، جایی برای رفتن نداشت، مجبور به ماندن کنار آن شاهزاده‌ی خاکستری بود و تحمل عطر او روی تنش
اما اجازه نمی‌داد با حضور یک بچه این زندان ابدی شود. نمی‌توانست. نباید این اتفاق می‌افتاد. او نمی‌خواست مادر شود، نه حالا، نه هرگز. نه از ارسلان.
ازدواج... این کلمه‌ی نفرت‌انگیز مثل پتکی بر سرش کوبیده شد. ازدواج اجباری. تمام زندگی‌اش در اختیار دیگران بوده، حالا حتی سرنوشت بدنش هم به او تعلق نداشت؟ اشک در چشمانش جمع شد. نمی‌خواست این‌طور زندگی کند، نمی‌خواست اسیر شود، نمی‌خواست بچه‌ای به این زندگی نفرین‌شده اضافه کند.
در راهرو ایستاده بود، میان تاریکی و سکوت. اما در درونش غوغایی برپا بود. ترس، خشم، استیصال و وحشت، او را احاطه کرده بودند. به خودش نهیب زد: باید کاری بکند. نباید تسلیم شود. باید مطمئن شود چه خبر است
خانه در سکوت سنگینی غرق شده بود. سکوتی که مثل پتویی سرد دور رها می‌پیچید و راه نفس کشیدن را از او می‌گرفت.
با گام‌هایی تند وارد آشپزخانه شد. رعنا و کارگر دیگر، که مشغول شستن ظرف‌ها بودند، با دیدن چهره‌ی آشفته‌ی رها دست از کار کشیدند. نگاه‌شان پر از ترس و دودلی بود.
رها بی‌حرف کشوی داروها را بیرون کشید و همه چیز را روی زمین ریخت. بسته‌های قرص روی کاشی‌های سرد پراکنده شدند.
رعنا با صدایی لرزان گفت:
ــ خانم چیزی شده؟
رها بدون نگاه به او، یکی از بسته‌ها را باز کرد و با وسواس خطوط ریز روی قرص‌ها را وارسی کرد. رنگش پرید. به سرعت سراغ بسته‌ای دیگر رفت و یکی دیگر... همه را زیر و رو کرد. نفس‌هایش کوتاه شده بودند.
با صدایی گرفته رو به رعنا پرسید:
ــ اینا چیه رعنا؟ این قرصا رو کی عوض کرده؟
رعنا هاج و واج ماند. کارگر دیگر با اضطراب یک قدم عقب رفت. رعنا با ترس گفت:
ــ ما... ما دست نزدیم خانم. خودتون میدونید آقا اصلا اجازه نمی‌ده...خبر نداریم
رها با عصبانیت قرصی را جلوی صورت او گرفت و فریاد زد:
ــ پس اینا چیه؟! این قرصا دارونماست! فکر کردین نمی‌فهمم؟!
رعنا ناخودآگاه عقب کشید. کارگر دیگر دستش را گرفت و با هم به گوشه‌ای عقب‌تر رفتند.
نفس‌های رها تند و بریده بود. با تنی لرزان به دیوار تکیه داد. ناگهان صدای قدم‌های سنگین از راهرو پیچید.
ارسلان در حالی که هنوز کمی آب از موهایش چکه می‌کرد با چهره‌ی سرد و نگاه خاکستری‌اش وارد شد. نگاهی کوتاه به آشپزخانه‌ی به‌هم‌ریخته انداخت و بی‌درنگ به سمت رها رفت. با صدایی آرام اما تهدیدآمیز گفت:
ــ چه خبر شده اینجا؟
رها با چشمانی اشک‌آلود و سرشار از خشم، بسته‌ی دارو را به سمت او پرت کرد، بسته به سینه‌ی او خورد و روی زمین افتاد. رها با بغض گفت:
ــ اینو ببین! چی کار کردی باهام؟! فکر کردی نمی‌فهمم؟! فکر کردی همیشه همین‌قدر احمقم؟!
ارسلان بی‌آنکه پلک بزند، خم شد، بسته‌ی دارو را برداشت و نگاهی گذرا به آن انداخت؛ سپس سرد و آرام گفت:
ــ بالاخره که چی؟ سعی کردم برات ساده‌ترش کنم. بهت کمک کنم همین.
رها با صدایی که از ته قلبش می‌لرزید نالید:
ــ کمک؟ یا زندونی کردنم؟ می‌خوای بچه داشته باشی ارسلان؟ که بیشتر من‌و کنترل کنی؟
ارسلان جلوتر آمد. دستش را دور بازوی رها حلقه کرد و با لحن سردی زمزمه کرد:
ــ آروم باش. تو نمی‌دونی چی به نفعته.
رها دستش را با خشونت کشید و خودش را آزاد کرد. با نگاهی قاطع و صدایی لرزان اما محکم گفت:
ــ بسه دیگه...بسه
لبخند سرد و بی‌روحی روی لب ارسلان نشست؛ بیش‌تر شبیه یک تهدید.
ــ تو مال منی، رها. هر تصمیمی می‌گیرم به خاطر خودته. برای زندگیمون.
رها بازویش را از دست او بیرون کشید و نفس‌زنان عقب کشید. پشتش به دیوار خورد، قلبش دیوانه‌وار می‌کوبید. با دستی که از شدت خشم می‌لرزید، گلدانی که روی پیشخوان بود را قاپید و وسط آشپزخانه پرت کرد
گلدان با صدای بلندی خرد شد. تکه‌های شیشه روی کف آشپزخانه پاشید. رعنا جیغ کوتاهی کشید و با کارگر دیگر به گوشه‌ای خزیدند.
اما ارسلان همچنان آرام بود. با صدای سرد و بُرنده گفت:
ــ بس کن، رها. قبل از اینکه بیشتر اذیت بشی.
نفس‌هایش رها تند و سطحی شد، سرش گیج رفت. زانوانش سست شد و نزدیک بود بر زمین بیفتد. می‌دانست که دچار حمله شده است اما توان مقابله نداشت.
در آخرین تلاش، دستش را بی‌اختیار به چیزی می‌گرفت، لیوانی روی میز را انداخت، صدای خرد شدنش بر سکوت خانه اضافه شد. آرام روی زمین نشست و زانوانش را بغل گرفت. نفس‌های کوتاه و بریده‌اش در فضای اتاق می‌پیچید.
ارسلان بدون عجله، کنارش آمد. به آرامی روی زانو نشست. صدایش حالا آرام‌تر و با لحنی زمخت بود که رنگی از حمایت کاذب داشت:
ــ وقتشه آروم بشی، رها. دیگه تمومه... فقط آروم باش.
سکوت، ‌دوباره خانه را فرا گرفت اما این‌بار، وحشتی باریک و ناپیدا لابه‌لای دل‌شکستگی رها میخرامید. نمیتوانست دیگر به این وضعیت ادامه دهد

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان داتورا
  • نگین رمان فن

    در پارت 440

    به نظرم ارسلان زیادی مستبد و خودرایه و از طرفی میشه آوشم جذابیتای خودشو داره ولی نمیدونم چرا با هیچکدوم از این دو نفر ارتباط خوبی نمیگیرم. در کل به نظرم شاید حامد رازقی نسبت به اینا گرین فلگ تر باشه بخصوص که دست بزنم نداره روحیه ی طنزم در کنارش هست

    ۲۳ ساعت پیش
  • نگین رمان فن

    در پارت 370

    و واقعا همینطور که دخترا جذب مردایی میشن که آرامش و حمایت رو ازشون دریافت میکنن. ارسلان حتی اگه عاشق هم باشه رفتارش به جز یه تملک بیمارگونه نبود رها حق داشت عاشقش نباشه. یا مثلا آراز همچین مردایی فقط تو داستانا جذابن و تو واقعیت رد فلگ به تمام معنان

    ۳ روز پیش
  • نگین رمان فن

    در پارت 370

    اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی وای این دیالوگ آراز اونموقع چقدر برامون جالب و فان بود. یادی از گذشته ها شد.

    ۳ روز پیش
  • مارال

    در پارت 720

    خیلی قشنگ بود عاشقش پایانشم خانم لرکی واقعا نویسنده فوق العاده ای هستید❤️

    ۶ روز پیش
  • Negar

    در پارت 480

    ارسلان خاکستریه ولی خاکستری تیره. یعنی چی که وظیفه همسریتو باید انجام بدی. رو مخمه

    ۶ روز پیش
  • نگین رمان فن

    در پارت 310

    این رمان فوقولادستولیبه هر حال من با شخصیت های مردش ارتباط نگرفتم به نظرم آدمای سلطه جو و بی منطق در واقعیت خیلی وحشتناکن و فقط تو داستان ها جذاب و دخترکشن

    ۶ روز پیش
  • نگین رمان فن

    در پارت 280

    ای ارسلان آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت به قول ساناز تو دیگه ریدی😂 راهی نیست واست

    ۷ روز پیش
  • نگین رمان فن

    در پارت 270

    چه حالب اولین بار هم که این اسمو شنید گفت اسم و فامیلش شبیه به یه شعره. آخییییی هر چند من تا حالا نه با آوش نه با ارسلان ارتباط نگرفتم

    ۷ روز پیش
  • نگین رمان فن

    در پارت 260

    وای چه شعر زیبایی بود . شما واقعا یه هنزمندید هم نویسنده و هم شاعر فوقولاده ای هستید

    ۷ روز پیش
  • Negar

    در پارت 470

    بازم نمیتونم ارسلانو بپذیرم. ارسلان خیلی جاها خودخواه بود، می گفت حرف حرف من باشه فقط. درسته هدفش مراقبت از رها بود ولی راهش به کل غلط بود. اگه مدل عشقشو عوض کنه شاید ازش خوشم بیاد

    ۲ هفته پیش
  • Negar

    در پارت 450

    آوش قدرت دستشه همینجوری میتازونه. ولی بازم ترجیح میدم رها پیش آوش باشه تا ارسلان.

    ۲ هفته پیش
  • Negar

    در پارت 420

    فکر کنم بدترین چیز اعتیاد اینه که حتی اگه ده بارم ترک کنی باز ممکنه برگردی ...

    ۲ هفته پیش
  • Negar

    در پارت 400

    چقدر حس خوبی داره که بالاخره یه نفر، فقط یه نفر استعدادتو اونجوری باید ببینه.

    ۲ هفته پیش
  • Negar

    در پارت 320

    وقتی با ارسلان بود تو قفس بود ولی یه زندگی خیلی راحت و مایه داری داشت. الان آزاده ولی زندگیش سخته، هردو وجهشو رمان داره نشون میده

    ۲ هفته پیش
  • Negar

    در پارت 290

    از ارسلان بدم میاد ولی خوشحالم که حداقل با دیدن اون حال رها به خودش اومد فهمید سالها کنترل و سلطه گریش چه بلایی سرش اورده.

    ۲ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟