خلاصه رمان :
من دختری بودم با قلبی پر از شعر و رؤیا، با عشقی به تئاتر و دنیایی که روی صحنه زنده میشد. توی خونهی عمو بزرگ شدم، جایی که تنها پناه واقعیام، پسرعموم بود... کسی که فکر میکردم دوستم داره، نه اینکه قفسم بشه. اما اون عاشق شد، نه از جنس عشق، از جنس تملک. تنها نجاتم، همون کسی بود که پناه مینامیدمش. مرا از میان نور صحنه بیرون کشید، لباس سفیدم را نه برای رویا، که برای اسارت به تنم پوشاند. و حالا، من آن زن شکسته خوردهای نیستم که باید باشم... برمیگردم... برای پس گرفتن اونچه به زور از دستام ربوده شد: نامم، صدام، رؤیایم. (پرده بالا میره، و بازی تازه آغاز میشه...)
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان داتورا - پارت 72
رها پشت پرده ایستاده بود. نفسش کوتاهتر از همیشه، انگشتانش سرد و بیحرکت. صدای پچپچ تماشاگرها مثل موجی دوردست در گوشش زبانه میکشید. نور صحنه لابهلای شکاف پرده میدرخشید و صورتهای مبهم جمعیت را چون کابوس، شناور نشان میداد. زانوانش سست شده بود و قلبش، با ضرباهنگی ناموزون، یاد همهی شکستهایش ر...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان داتورا - پارت 71
منتظر جوابی نشد. به سمت درخروجی راه افتاد و آوش هم بدون کلامی پشت سرش رفت. به ماشین که رسیدند نور نیلی رنگ، تن به روشنایی داده بود. روشنایی عمیقی که با تمام صبحهای زندگی رها فرق داشت. برگشت و آوش را نگریست وزیرلب گفت: ـ نمیخواستم اذیت بشی اما باید میاومدم. آوش دلگیر به سمت ماشین رفت، سوار ...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان داتورا - پارت 70
رها تمام شب را نخوابید. نه تنها از ذوق اولین اجرایش؛ به خاطر هزارویک فکری که توی سرش می چرخید. فردا صبح بیدار شدن سخت نبود؛ چون اصلا نخوابیده بود.به سمت پلاتو رفت اما وارد نشد. حسی او را به سمت بیمارستان روانی که در آن بستری بود میکشاند.حسی شبیه به چالش کشاندن آنچه برایش جنگیده بود. تمام ...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان داتورا - پارت 69
آنقدر که زنعمو از طعنه ارسلان جا خورد، رها تعجب نکرد. خودش را برای بدتر از اینها آماده کرده بود. سر به زیر برد و دعا کرد این روال عذابآور تمام شود. دیگران هم دست کمی از زنعمو نداشتند. همه عادت داشتند زنعمو طعنه بزنند و ارسلان جبهه بگیرد و خودشان هم میانهی کار را بگیرند تا نه سیخ بسوزد و ن...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
Nina
در پارت 710اینکه توی پارت یکی مونده به آخر ورق اینجوری برگرده خیلی جذابه. خاک بر سرت آوش آخه چرا با افسون اینجوری تا کردی؟
۲ هفته پیشNina
در پارت 700ببین یه تصمیم اشتباه زندگی افسون رو به کجا کشوند..
۲ هفته پیشNina
در پارت 690کلافگی ارسلان رو میفهمم. باباش مرده، کسی که عاشقش بود رو اجباراً طلاق داده، حالا هم رها صاف تو چشماش زل زد و گفت میخوام با رفیقت ازدواج کنم. هرکی بود میشکست واقعا. ولی من بازم دوست ندارم رها بره با آوش. آوش مثل ارسلان حس اون کوهی که هیچوقت فرو نمیریزه رو نمیده..
۲ هفته پیشNina
در پارت 690گربه ی بی چشم و رو؟ دختره ی نمک نشناس؟ چه حرفای زشتی میزنی ارسلان..
۲ هفته پیشNina
در پارت 680اشاره ی آوش به معشوق سابقش تقریبا همه چیز رو گذاشت کف دستم. اینکه عشقش به افسون خیلی بیشتر از علاقش به رهائه. اینکه هنوز تو فکر افسونه و حسش به رها بیشتر برای آرامش دادن به وجدانشه. انگار جفتشون میخوان با یه رابطه ی جدید، ارسلان و افسون و سختی های گذشته رو فراموش کنن.
۲ هفته پیشNina
در پارت 670اوه.. ولی فکر میکنم دل رها هنوز پیش ارسلان گیره. اما اینکه آوش رفیق ارسلان بوده و الان عاشق زن سابق رفیقش شده خیلی سمه💔
۲ هفته پیشNina
در پارت 620تا قبل آوش نمیدونستم خودشیفتگی یه نفر میتونه انقدر رو اعصاب باشه. کشت خودشو انقد گفت دورم پر زن بوده و همه عاشقمن و بعدم علاقش به رها رو گردن نگرفت:/
۳ هفته پیشNina
در پارت 610ارسلان هم که آخه چی بگم.. رد داد بنده خدا. چقدر ناراحت کنندس که تنها کسی که رها داره همین ارسلانه. رابطشون خیلی سمیه.
۳ هفته پیشNina
در پارت 610رها هر موقع میاد تو جمع این خانواده تهش میرسه به ولعی که برای قرص خوردن توی وجودش زنده میشه. حال خوشی که کنارشون ممکنه تجربه کنه اونقدر کوتاهه که چیزایی مثل حرفای الانشون میزنه همرو میشوره و میبره. به نظرم اولین قدم برای ترک اعتیاد و تقویت روحیش فقط و فقط باید دوری از این خانواده باشه.
۳ هفته پیشNina
در پارت 600هیچوقت فکر نمیکردم رفتن عمو بتونه بغضیم کنه. اونجایی که رها یاد عروسک و شکلات و نوازش سرش افتاد خیلی احساساتی شدم. یه جوریه که میدونم هرچی سرش اومد حقشه، ولی بازم دلم براش میسوزه..
۴ هفته پیشNina
در پارت 580اوکی ولی حسی که رها به ارسلان داد در مقایسه با بلایی که آوش سر افسون آورد هیچه واقعا
۴ هفته پیشNina
در پارت 570رها رو نمیفهمم. چرا از یه طرف دنبال آوشه و داره بهش احساس پیدا میکنه و از طرف دیگه به ارسلان دلگرمی میده؟ اگه واقعا داره عاشق آوش میشه که بیچاره ارسلان. ولی در کل کارش درست نیست. نمیتونه خودش رو به وقت گذروندن با آوش مشتاق نشون بده و هم زمان بخواد ارسلان رو هم به عنوان تکیه گاه داشته باشه.
۴ هفته پیشNina
در پارت 570بیچاره افسون..
۴ هفته پیشNina
در پارت 550(معمولا بعد از کتک خوردن لبخند میزنی؟) هرچی ارسلان حرصیم کرد آوش داره میشوره میبره😂 فقط رهای خجسته میتونه وسط همچین شرایطی به چای ذغالی و کیک فکر کنه و لبخند بزنه! اونم یه خاطره از خواستگار قدیمیش در حالی که همین یکم پیش داشت با ارسلان عاشقانه سیب میخورد!
۴ هفته پیش

Nina
در پارت 720ای جان چقدر قشنگ بود پارت آخر:) دخترمون چقدر قوی شده.. اینکه دیگه خودش رو دوست داره و برای خودش ارزش قائله خیلی دوست داشتنیش میکنه. از اون رهای گوشه گیر و مضطرب و کم حرف رسیدیم به رهایی که با جسارت جلوی جمعیت اجرا میکنه. حس خیلی خفتی داشت اونجا! بهترین تصمیمو گرفت که برگشت پیش ارسلان✨️😭