خلاصه رمان عاشقانه داتورا
من دختری بودم با قلبی پر از شعر و رؤیا، با عشقی به تئاتر و دنیایی که روی صحنه زنده میشد. توی خونهی عمو بزرگ شدم، جایی که تنها پناه واقعیام، پسرعموم بود... کسی که فکر میکردم دوستم داره، نه اینکه قفسم بشه. اما اون عاشق شد، نه از جنس عشق، از جنس تملک. تنها نجاتم، همون کسی بود که پناه مینامیدمش. مرا از میان نور صحنه بیرون کشید، لباس سفیدم را نه برای رویا، که برای اسارت به تنم پوشاند. و حالا، من آن زن شکسته خوردهای نیستم که باید باشم... برمیگردم... برای پس گرفتن اونچه به زور از دستام ربوده شد: نامم، صدام، رؤیایم. (پرده بالا میره، و بازی تازه آغاز میشه...)
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان داتورا - پارت 72
رها پشت پرده ایستاده بود. نفسش کوتاهتر از همیشه، انگشتانش سرد و بیحرکت. صدای پچپچ تماشاگرها مثل موجی دوردست در گوشش زبانه میکشید. نور صحنه لابهلای شکاف پرده میدرخشید و صورتهای مبهم جمعیت را چون کابوس، شناور نشان میداد. زانوانش سست شده بود و قلبش، با ضرباهنگی ناموزون، یاد همهی شکستهایش ر...
بروزرسانی در : ۳۸۶ روز پیش
-
رمان داتورا - پارت 71
منتظر جوابی نشد. به سمت درخروجی راه افتاد و آوش هم بدون کلامی پشت سرش رفت. به ماشین که رسیدند نور نیلی رنگ، تن به روشنایی داده بود. روشنایی عمیقی که با تمام صبحهای زندگی رها فرق داشت. برگشت و آوش را نگریست وزیرلب گفت: ـ نمیخواستم اذیت بشی اما باید میاومدم. آوش دلگیر به سمت ماشین رفت، سوار ...
بروزرسانی در : ۳۸۶ روز پیش
-
رمان داتورا - پارت 70
رها تمام شب را نخوابید. نه تنها از ذوق اولین اجرایش؛ به خاطر هزارویک فکری که توی سرش می چرخید. فردا صبح بیدار شدن سخت نبود؛ چون اصلا نخوابیده بود.به سمت پلاتو رفت اما وارد نشد. حسی او را به سمت بیمارستان روانی که در آن بستری بود میکشاند.حسی شبیه به چالش کشاندن آنچه برایش جنگیده بود. تمام ...
بروزرسانی در : ۳۸۶ روز پیش
-
رمان داتورا - پارت 69
آنقدر که زنعمو از طعنه ارسلان جا خورد، رها تعجب نکرد. خودش را برای بدتر از اینها آماده کرده بود. سر به زیر برد و دعا کرد این روال عذابآور تمام شود. دیگران هم دست کمی از زنعمو نداشتند. همه عادت داشتند زنعمو طعنه بزنند و ارسلان جبهه بگیرد و خودشان هم میانهی کار را بگیرند تا نه سیخ بسوزد و ن...
بروزرسانی در : ۳۸۶ روز پیش
ن س
در پارت 720واقعا زیبا بود اون استدلال ها که می اورد از رد کردن اوش تا برگشتن پیش ارسلان حتی دلیل های وسوسه شدن برای مصرف دوباره و رفتن دنبال ارزوهاش واقعا دلایل خیلی ملموسی بود ولی عمیق و واقعی دلایل ابکی نبود
۳ هفته پیشبرفین
در پارت 20از اینکه رها معتاده بدم اومد ولی خب به نظرم رها باید عاشق ارسلان بشه
۳ هفته پیشنگین رمان فن
در پارت 590آخیش جیگرم حال اومد. بالاخره یه بار رها جواب این خاله زنکی داد
۴ هفته پیشحدیث
در پارت 532رها رها چیکار کردی
۶ ماه پیشنگین رمان فن
در پارت 530این دوباره همون داستانه که یه کاراکتر سیاه رو کم کم خاکستری و بعد سفید میکنین. مطمئنم که تا آخر رمان ورق قشنگ برمیگرده
۴ هفته پیشنگین رمان فن
در پارت 500من فکرمیکنم این قلم به خوبی میگه که نویسنده کیه. دقیقا وایب این دور رو من بازی میکنمو میده
۴ هفته پیشنگین رمان فن
در پارت 470خوب از ایشون هم آبی گرم نشد. باز همه برگشتن سمت ارسلان
۱ ماه پیشNegar
0کاری که ارسلان میکنه دقیقا مردسالاری و زن ستیزی نوینه. با اسم اینکه من مراقبتم،تو بچه ای،تو شکننده ای و فلان توی قفس رها رو نگه میداره.آرین هم دقیقا همین این اخلاق هارو داشت.یعنی تا زمانی که دخترکوچولوی آسیب پذیر من باشی من خوشحالم و به محظ نافرمانی از تو ناامید میشم.اینا مراقبتای بیمارگونه اس.
۱ ماه پیشنگین رمان فن
در پارت 440به نظرم ارسلان زیادی مستبد و خودرایه و از طرفی میشه آوشم جذابیتای خودشو داره ولی نمیدونم چرا با هیچکدوم از این دو نفر ارتباط خوبی نمیگیرم. در کل به نظرم شاید حامد رازقی نسبت به اینا گرین فلگ تر باشه بخصوص که دست بزنم نداره روحیه ی طنزم در کنارش هست
۱ ماه پیشنگین رمان فن
در پارت 370و واقعا همینطور که دخترا جذب مردایی میشن که آرامش و حمایت رو ازشون دریافت میکنن. ارسلان حتی اگه عاشق هم باشه رفتارش به جز یه تملک بیمارگونه نبود رها حق داشت عاشقش نباشه. یا مثلا آراز همچین مردایی فقط تو داستانا جذابن و تو واقعیت رد فلگ به تمام معنان
۲ ماه پیشنگین رمان فن
در پارت 370اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی وای این دیالوگ آراز اونموقع چقدر برامون جالب و فان بود. یادی از گذشته ها شد.
۲ ماه پیشمارال
در پارت 720خیلی قشنگ بود عاشقش پایانشم خانم لرکی واقعا نویسنده فوق العاده ای هستید❤️
۲ ماه پیشNegar
در پارت 480ارسلان خاکستریه ولی خاکستری تیره. یعنی چی که وظیفه همسریتو باید انجام بدی. رو مخمه
۲ ماه پیشنگین رمان فن
در پارت 310این رمان فوقولادستولیبه هر حال من با شخصیت های مردش ارتباط نگرفتم به نظرم آدمای سلطه جو و بی منطق در واقعیت خیلی وحشتناکن و فقط تو داستان ها جذاب و دخترکشن
۲ ماه پیشنگین رمان فن
در پارت 280ای ارسلان آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت به قول ساناز تو دیگه ریدی😂 راهی نیست واست
۲ ماه پیش

حنا
در پارت 720خدای من خانوم لرکی واقعا میشه گفت برای بار هزارم گل کاشتید بعد از رمان لالایی پاندورا به قلم خودتون و خانوم فریدی فکر نمیکنم دیگه رمانی نظرم رو جلب کنه خیلی قشنگ بود ❤️😍