دوست داشتی؟
رمان عاشقانه و معمایی داتورا اثر ساناز لرکی

رمان داتورا

  • زبان فارسی
  • 93.7K 👁
  • 632 ❤️
  • 1.5K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

من دختری بودم با قلبی پر از شعر و رؤیا، با عشقی به تئاتر و دنیایی که روی صحنه زنده می‌شد. توی خونه‌ی عمو بزرگ شدم، جایی که تنها پناه واقعی‌‌ام، پسرعموم بود... کسی که فکر می‌کردم دوستم داره، نه این‌که قفسم بشه. اما اون عاشق شد، نه از جنس عشق، از جنس تملک. تنها نجاتم، همون کسی بود که پناه می‌نامیدمش. مرا از میان نور صحنه بیرون کشید، لباس سفیدم را نه برای رویا، که برای اسارت به تنم پوشاند. و حالا، من آن زن شکسته خورده‌ای نیستم که باید باشم... برمی‌گردم... برای پس گرفتن اون‌چه به زور از دستام ربوده شد: نامم، صدام، رؤیایم. (پرده بالا می‌ره، و بازی تازه آغاز می‌شه...)

پارت اول

"قرص‌ها فرق کرده بودند."
رها، بی‌اختیار، قرص توی دستش را نگریست. قلبش وحشیانه می‌کوبید. حس ترسی گنگ در گلویش گره خورده بود؛ چیزی تغییر کرده بود و او مطمئن نبود که تحلیلش درست است یا نه.
بسته‌ی قرص را روی پاتختی انداخت. انگار وزنی نامرئی روی سینه‌اش افتاده بود. یک حس غریزی، حسی که سال‌ها در وجودش سرکوب شده بود، حالا فریاد می‌کشید: "چیزی اینجا درست نیست."
نمی توانست درست تحلیل کند. روی تخت ولو شد. از رد عطر ارسلان روی تنش متنفر بود.عطری که انگار با هر تنفس، بیشتر در عمق ریه‌هایش می‌نشست و آلوده‌ترش می‌کرد. ده سال بود این عطر مثل مهر ناخواسته‌ای بر پوستش حک شده بود. ده سال بود که در این ازدواج، این زندان طلایی، اسیر شده بود. زندگی‌اش، رؤیاهای دخترانه‌اش، همه و همه میان هوای سنگین اجبار گم شده بودند.
کلافه روی تخت دراز کشید، لباس خواب سفید هنوز تنش بود و صدای دوش آب از حمام سکوت مرگبار اتاق را می‌شکست.
ارسلان همیشه بعد از معاشقه با او، عادت داشت دوش آب یخ بگیرد. این هم یکی از همان عادت هایی بود که رها دلیلش را نمی دانست و برایش مهم هم نبود.
چشم‌هایش بی‌هدف دور اتاق چرخیدند. هیچ چیز تغییر نکرده بود. همه چیز همان بود: مینیمالیستی، بی‌روح، سرد. می‌خواست فکرش را از قرص منحرف کند.احتمال می‌داد اشتباه کرده باشد.
روزنامه‌ای رها شده روی پاتختی توجهش را جلب کرد. اتفاقی نادر در این خانه‌ی تحت کنترل. دستش را دراز کرد، صفحات بی‌معنی را ورق زد؛ اخبار، تبلیغات و داستان‌های بی‌روح و تهی. چشمش روی یک آگهی کوچک ثابت ماند: فراخوان یک گروه تئاتر آماتور برای تکمیل تیم بازیگری‌اش.
چیزی درونش جرقه زد. امید این‌که شاید بتواند برای تست برود و ناامیدی این‌که ارسلان محال است اجازه دهد. آگهی را با دقت پاره کرد و پاورچین به سمت کمد رفت؛ تکه‌ی کوچک کاغذ را عبث در جیب مانتوی قدیمی و فراموش‌شده اش پنهان کرد، درحالی‌که نیم‌نگاهی پر اضطراب به درِ بسته‌ی حمام داشت.
مثل بازیگری که نمایشِ بی‌تماشاگری را اجرا کند، یک دور دور خودش چرخید و بعد دوباره به تخت پناه برد. روی تخت نشست. فکری مثل خوره به جان روانش افتاد. اغلب به جزئیات دقت نمی‌کرد و حالا فقط می‌دانست که به صورت غریزی احساس می‌کند چیزی درست نیست.
نمی توانست بیشتر لفتش دهد؛ لیوان آب را آرام برداشت و به زحمت قرص ضدبارداری را قورت داد.
رها هیچ‌وقت به جزئیات دقت نمی‌کرد. برایش مهم نبود خطوط ریز روی اشیا، ترکیب رنگ‌ها، یا شباهت‌هایی که دیگران ساعت‌ها وقت صرف می‌کردند تا آن‌ها را تشخیص دهند. اما این حواس پرتی همیشگی نبود. گاهی، همین جزئیات کوچک، مثل ضربه‌ای آرام، توجهش را جلب می‌کرد. مثل همین حالا.
قرص‌های ضدبارداری روبه‌رویش، در جعبه‌ی باریک شیشه ای؛ دیگر شبیه چیزی که همیشه می‌شناخت نبودند و نمی توانست به این تفاوت فکر نکند. افکار عین خوره به جان روانش افتاده بودند.. تاریکی اتاق با اندک نور کم‌رمق چراغ خواب در هم تنیده شده بود، سایه‌ها دور دیوارها حرکت می‌کردند، با لرز در جعبه‌ی شیشه را باز کرد و یک قرص برداشت و این بار با دقت زیر نور چراغ‌خواب گرفت.
خطوط ریز حک شده روی سطح آن برای لحظه‌ای چشمش را گرفتند. نگاهش به قرص‌ها افتاد، چیزی در آن‌ها تغییر کرده بود. اما چه چیزی؟ خودش هم مطمئن نبود.
ذهنش میان بی‌دقتی معمول و هراسی که تازه در دلش جا باز کرده بود، گیر افتاده بود. سعی کرد خودش را قانع کند که فقط حساس شده، فقط بیش‌ از حد توجه می‌کند، اما قلبش دروغ نمی‌گفت، هر ضربه‌اش فریاد می‌زد که چیزی درست نیست.
لب‌هایش لرزید و زیر لب به خودش دلداری داد:
ــ نه فکر کنم‌ چیزی نمی‌دونم، شاید اشتباه می‌کنم. من همیشه اشتباه می‌کنم...
سعی کرد نفسش را آرام کند، اما مجبور بود بار دیگر قرص‌ها را نگاه کند. انگشتانش با بی‌حوصلگی چیزی میان ترس و عصبانیت حرکت کردند، قرص‌ها را سریع در جعبه وارسی کرد. بیشتر از هر چیز، خودش را مقصر می‌دانست؛ چرا هیچ‌وقت نگاه نمی‌کرد؟ چرا جزئیات برای او مثل چیزی تهی بود؟
لعنتی! چیزی اشتباه بود. این حالا برای او مسجل بود. اما واژه‌ی "مسجل بودن" طعمی ترسناک داشت.
جزئیات قرص‌های اصلی با هیچ‌چیزی در ذهنش تطبیق نمی‌کرد. حتی تلاش کرد تصویر آن‌ها را به یاد بیاورد، اما حافظه‌اش خالی بود، مثل کمد لباس در خانه‌ای متروک..
خودش را طبق معمول سرزنش کرد که چقدر در به‌خاطر آوردن همه چیز احمق است.
چشم‌هایش تیره‌تر شدند و بالاخره یقین کرد که به احتمال زیاد قرص هایش عوض شده اند.
یک‌باره انگار خون در رگ‌هایش داغ شد. جعبه‌ی قرص را روی میز اتاق انداخت، صدای خفیف برخورد جعبه شیشه‌ای با سطح چوبی، در سکوت خفه شد. یک قرص هنوز توی دستش بود. پاهایش لرزیدند، انگار دیگر نمی‌توانست وزن بدنش را تحمل کند.
بی‌سرو صدا به سمت در دوید. نمی‌دانست کجا می‌رود، فقط می‌خواست از آن اتاق، از آن حس خفقان و از آن جعبه‌ی لعنتی دور شود. دستش را روی دستگیره‌ی سرد در گذاشت و فشار داد. بیرون، راهروی تاریک و ساکت انتظارش را می‌کشید.
قلبش تند و نامنظم می‌زد. نفس‌هایش کوتاه و بریده بودند. ذهنش مثل صحنه‌ی جنگی بود که در آن هزاران فکر با هم می‌جنگیدند. اما یک فکر، بلندتر و ترسناک‌تر از همه، در آن میان می‌درخشید: یک بچه.
تصویر مبهم یک نوزاد در ذهنش شکل گرفت؛ یک موجود کوچک و بی‌دفاع که به او وابسته بود. وحشت تمام وجودش را فرا گرفت. او اسیر این زندگی بود، جایی برای رفتن نداشت، مجبور به ماندن کنار آن شاهزاده‌ی خاکستری بود و تحمل عطر او روی تنش
اما اجازه نمی‌داد با حضور یک بچه این زندان ابدی شود. نمی‌توانست. نباید این اتفاق می‌افتاد. او نمی‌خواست مادر شود، نه حالا، نه هرگز. نه از ارسلان.
ازدواج... این کلمه‌ی نفرت‌انگیز مثل پتکی بر سرش کوبیده شد. ازدواج اجباری. تمام زندگی‌اش در اختیار دیگران بوده، حالا حتی سرنوشت بدنش هم به او تعلق نداشت؟ اشک در چشمانش جمع شد. نمی‌خواست این‌طور زندگی کند، نمی‌خواست اسیر شود، نمی‌خواست بچه‌ای به این زندگی نفرین‌شده اضافه کند.
در راهرو ایستاده بود، میان تاریکی و سکوت. اما در درونش غوغایی برپا بود. ترس، خشم، استیصال و وحشت، او را احاطه کرده بودند. به خودش نهیب زد: باید کاری بکند. نباید تسلیم شود. باید مطمئن شود چه خبر است
خانه در سکوت سنگینی غرق شده بود. سکوتی که مثل پتویی سرد دور رها می‌پیچید و راه نفس کشیدن را از او می‌گرفت.
با گام‌هایی تند وارد آشپزخانه شد. رعنا و کارگر دیگر، که مشغول شستن ظرف‌ها بودند، با دیدن چهره‌ی آشفته‌ی رها دست از کار کشیدند. نگاه‌شان پر از ترس و دودلی بود.
رها بی‌حرف کشوی داروها را بیرون کشید و همه چیز را روی زمین ریخت. بسته‌های قرص روی کاشی‌های سرد پراکنده شدند.
رعنا با صدایی لرزان گفت:
ــ خانم چیزی شده؟
رها بدون نگاه به او، یکی از بسته‌ها را باز کرد و با وسواس خطوط ریز روی قرص‌ها را وارسی کرد. رنگش پرید. به سرعت سراغ بسته‌ای دیگر رفت و یکی دیگر... همه را زیر و رو کرد. نفس‌هایش کوتاه شده بودند.
با صدایی گرفته رو به رعنا پرسید:
ــ اینا چیه رعنا؟ این قرصا رو کی عوض کرده؟
رعنا هاج و واج ماند. کارگر دیگر با اضطراب یک قدم عقب رفت. رعنا با ترس گفت:
ــ ما... ما دست نزدیم خانم. خودتون میدونید آقا اصلا اجازه نمی‌ده...خبر نداریم
رها با عصبانیت قرصی را جلوی صورت او گرفت و فریاد زد:
ــ پس اینا چیه؟! این قرصا دارونماست! فکر کردین نمی‌فهمم؟!
رعنا ناخودآگاه عقب کشید. کارگر دیگر دستش را گرفت و با هم به گوشه‌ای عقب‌تر رفتند.
نفس‌های رها تند و بریده بود. با تنی لرزان به دیوار تکیه داد. ناگهان صدای قدم‌های سنگین از راهرو پیچید.
ارسلان در حالی که هنوز کمی آب از موهایش چکه می‌کرد با چهره‌ی سرد و نگاه خاکستری‌اش وارد شد. نگاهی کوتاه به آشپزخانه‌ی به‌هم‌ریخته انداخت و بی‌درنگ به سمت رها رفت. با صدایی آرام اما تهدیدآمیز گفت:
ــ چه خبر شده اینجا؟
رها با چشمانی اشک‌آلود و سرشار از خشم، بسته‌ی دارو را به سمت او پرت کرد، بسته به سینه‌ی او خورد و روی زمین افتاد. رها با بغض گفت:
ــ اینو ببین! چی کار کردی باهام؟! فکر کردی نمی‌فهمم؟! فکر کردی همیشه همین‌قدر احمقم؟!
ارسلان بی‌آنکه پلک بزند، خم شد، بسته‌ی دارو را برداشت و نگاهی گذرا به آن انداخت؛ سپس سرد و آرام گفت:
ــ بالاخره که چی؟ سعی کردم برات ساده‌ترش کنم. بهت کمک کنم همین.
رها با صدایی که از ته قلبش می‌لرزید نالید:
ــ کمک؟ یا زندونی کردنم؟ می‌خوای بچه داشته باشی ارسلان؟ که بیشتر من‌و کنترل کنی؟
ارسلان جلوتر آمد. دستش را دور بازوی رها حلقه کرد و با لحن سردی زمزمه کرد:
ــ آروم باش. تو نمی‌دونی چی به نفعته.
رها دستش را با خشونت کشید و خودش را آزاد کرد. با نگاهی قاطع و صدایی لرزان اما محکم گفت:
ــ بسه دیگه...بسه
لبخند سرد و بی‌روحی روی لب ارسلان نشست؛ بیش‌تر شبیه یک تهدید.
ــ تو مال منی، رها. هر تصمیمی می‌گیرم به خاطر خودته. برای زندگیمون.
رها بازویش را از دست او بیرون کشید و نفس‌زنان عقب کشید. پشتش به دیوار خورد، قلبش دیوانه‌وار می‌کوبید. با دستی که از شدت خشم می‌لرزید، گلدانی که روی پیشخوان بود را قاپید و وسط آشپزخانه پرت کرد
گلدان با صدای بلندی خرد شد. تکه‌های شیشه روی کف آشپزخانه پاشید. رعنا جیغ کوتاهی کشید و با کارگر دیگر به گوشه‌ای خزیدند.
اما ارسلان همچنان آرام بود. با صدای سرد و بُرنده گفت:
ــ بس کن، رها. قبل از اینکه بیشتر اذیت بشی.
نفس‌هایش رها تند و سطحی شد، سرش گیج رفت. زانوانش سست شد و نزدیک بود بر زمین بیفتد. می‌دانست که دچار حمله شده است اما توان مقابله نداشت.
در آخرین تلاش، دستش را بی‌اختیار به چیزی می‌گرفت، لیوانی روی میز را انداخت، صدای خرد شدنش بر سکوت خانه اضافه شد. آرام روی زمین نشست و زانوانش را بغل گرفت. نفس‌های کوتاه و بریده‌اش در فضای اتاق می‌پیچید.
ارسلان بدون عجله، کنارش آمد. به آرامی روی زانو نشست. صدایش حالا آرام‌تر و با لحنی زمخت بود که رنگی از حمایت کاذب داشت:
ــ وقتشه آروم بشی، رها. دیگه تمومه... فقط آروم باش.
سکوت، ‌دوباره خانه را فرا گرفت اما این‌بار، وحشتی باریک و ناپیدا لابه‌لای دل‌شکستگی رها میخرامید. نمیتوانست دیگر به این وضعیت ادامه دهد

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

4.8 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 631 رای
5 ★
82%
4 ★
16%
3 ★
2%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان داتورا

  • Nina

    در پارت 720

    ای جان چقدر قشنگ بود پارت آخر:) دخترمون چقدر قوی شده.. اینکه دیگه خودش رو دوست داره و برای خودش ارزش قائله خیلی دوست داشتنیش میکنه. از اون رهای گوشه گیر و مضطرب و کم حرف رسیدیم به رهایی که با جسارت جلوی جمعیت اجرا میکنه. حس خیلی خفتی داشت اونجا! بهترین تصمیمو گرفت که برگشت پیش ارسلان✨️😭

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 710

    اینکه توی پارت یکی مونده به آخر ورق اینجوری برگرده خیلی جذابه. خاک بر سرت آوش آخه چرا با افسون اینجوری تا کردی؟

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 700

    ببین یه تصمیم اشتباه زندگی افسون رو به کجا کشوند..

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 690

    کلافگی ارسلان رو میفهمم. باباش مرده، کسی که عاشقش بود رو اجباراً طلاق داده، حالا هم رها صاف تو چشماش زل زد و گفت میخوام با رفیقت ازدواج کنم. هرکی بود میشکست واقعا. ولی من بازم دوست ندارم رها بره با آوش. آوش مثل ارسلان حس اون کوهی که هیچوقت فرو نمیریزه رو نمیده..

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 690

    گربه ی بی چشم و رو؟ دختره ی نمک نشناس؟ چه حرفای زشتی میزنی ارسلان..

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 680

    اشاره ی آوش به معشوق سابقش تقریبا همه چیز رو گذاشت کف دستم. اینکه عشقش به افسون خیلی بیشتر از علاقش به رهائه. اینکه هنوز تو فکر افسونه و حسش به رها بیشتر برای آرامش دادن به وجدانشه. انگار جفتشون میخوان با یه رابطه ی جدید، ارسلان و افسون و سختی های گذشته رو فراموش کنن.

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 670

    اوه.. ولی فکر میکنم دل رها هنوز پیش ارسلان گیره. اما اینکه آوش رفیق ارسلان بوده و الان عاشق زن سابق رفیقش شده خیلی سمه💔

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 620

    تا قبل آوش نمیدونستم خودشیفتگی یه نفر میتونه انقدر رو اعصاب باشه. کشت خودشو انقد گفت دورم پر زن بوده و همه عاشقمن و بعدم علاقش به رها رو گردن نگرفت:/

    ۳ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 610

    ارسلان هم که آخه چی بگم.. رد داد بنده خدا. چقدر ناراحت کنندس که تنها کسی که رها داره همین ارسلانه. رابطشون خیلی سمیه.

    ۳ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 610

    رها هر موقع میاد تو جمع این خانواده تهش میرسه به ولعی که برای قرص خوردن توی وجودش زنده میشه. حال خوشی که کنارشون ممکنه تجربه کنه اونقدر کوتاهه که چیزایی مثل حرفای الانشون میزنه همرو میشوره و میبره. به نظرم اولین قدم برای ترک اعتیاد و تقویت روحیش فقط و فقط باید دوری از این خانواده باشه.

    ۳ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 600

    هیچوقت فکر نمیکردم رفتن عمو بتونه بغضیم کنه. اونجایی که رها یاد عروسک و شکلات و نوازش سرش افتاد خیلی احساساتی شدم. یه جوریه که میدونم هرچی سرش اومد حقشه، ولی بازم دلم براش میسوزه..

    ۴ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 580

    اوکی ولی حسی که رها به ارسلان داد در مقایسه با بلایی که آوش سر افسون آورد هیچه واقعا

    ۴ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 570

    رها رو نمیفهمم. چرا از یه طرف دنبال آوشه و داره بهش احساس پیدا میکنه و از طرف دیگه به ارسلان دلگرمی میده؟ اگه واقعا داره عاشق آوش میشه که بیچاره ارسلان. ولی در کل کارش درست نیست. نمیتونه خودش رو به وقت گذروندن با آوش مشتاق نشون بده و هم زمان بخواد ارسلان رو هم به عنوان تکیه گاه داشته باشه.

    ۴ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 570

    بیچاره افسون..

    ۴ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 550

    (معمولا بعد از کتک خوردن لبخند میزنی؟) هرچی ارسلان حرصیم کرد آوش داره میشوره میبره😂 فقط رهای خجسته میتونه وسط همچین شرایطی به چای ذغالی و کیک فکر کنه و لبخند بزنه! اونم یه خاطره از خواستگار قدیمیش در حالی که همین یکم پیش داشت با ارسلان عاشقانه سیب میخورد!

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️