یکی میان من و تو به قلم محدثه کمالی
پارت شانزده :
چند هفته از آن ماجرا گذشت. پاییز داشت کمکم جایش را به زمستانی سرد میداد و من، بیآنکه بخواهم، روزها را پشت سر میگذاشتم. امروز اما چیز دیگری در فضای کلاس بود. شاید چون شنل پشمی مامان را پوشیده بودم؛ همان شنلی که روی شانهها میانداختم و بافت درشتش به هر کسی که نگاه میکرد، میگفت "مراقب باش، امروز حال دلارام خوب است."
واقعاً هم خوب بود. صبح مامان همان موقع که داشت صبحانه میخورد،
لطفا صبر کنید...
