دوست داشتی؟
رمان تمنای وجودم اثر مهرنوش

رمان تمنای وجودم

  • به قلم مهرنوش
  • ⏱️۸ ساعت و ۴ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 92.7K 👁
  • 298 ❤️
  • 239 💬

خلاصه رمان عاشقانه تمنای وجودم

مستانه دختر زیبا و حاضر جوابی است که ترم آخر رشته عمران را می خواند. او در این ترم باید در یکی از شرکتهای ساختمانی مشغول بکار شود. او و دوستش شیرین با بدبختی در شرکت یکی از آشنایان پدرش مشغول بکار میشوند. صاحب این شرکت امیر پسر جذابی است که از روز اول مستانه سوتی های زیادی جلوی او داده است. تا اینکه شیرین به دلیل حاملگی دیگر به شرکت نمی آید و مستانه به تنهایی باید در این شرکت کار کند. او می فهمد که شیوا دوستش و دختر خاله امیر عاشق دوست امیر،نیما که او هم در این شرکت کار میکند است و شیوا را هم به شرکت می آورد…. پایان خوش

قسمتی از متن رمان تمنای وجودم

فقط گفته باشم من رو پاسوز این نکنید .
مادرم چشم قره ای بهش رفت و گفت :
این حرفا به تو نیومده پاشو برو بالا تو اتاقت.
آقام در حال خندیدن گفت:ولش کن خانوم چه کارش داری.
مادرم عصبانی به طرف آشپز خونه رفت و گفت:ببینید کی گفتم این دخترهات با این تربیت شما رو دستتون میمون.
همونطور که پیش دستها رو جمع میکردم میکردم رو به آقام گفتم :آقا جون حالا نمی شه شما یه فکری برام بکنید .شاید بین دوستاتون کسی باشه که جایی رو سراغ داشته باشه .
-والابعیدمیدونم .اخه همه دوست وآشناهای من یک جوری همکار خودم هستن وهمشون بازاری هستن.
اما فردا تو بازار یه پرس و جو میکنم ببینم چی میشه ؟.
******
فردا صبح حسابی کسل بودم .دیروز چون تا ساعت ۷ خوابیده بودم شبش تا نیمه شب اصلآ خوابم نبرد .شیرین قبل از من رسیده بود .به محض این که من رودید جلو اومد و گفت :
سلام ،چیه سر حال نیستی؟
در حالی که خمیازه میکشیدم گفتم:موضوع این ترم زده تو پرم .
-از بس خولی .ول کن بابا .
-بله اگه من هم جای تو بودم همین رو میگفتم .یک شوهر عاشق ،پولدار کردی که نمیزاره آب تو دلت تکون بخوره .
- دیدی حق با من بود .من که میدونستم سنگ این لیسانس رو به سینه میزنی محض خاطر شوهر .....بعد هم به طرف دیگه ای نگاه کرد و گفت : چه حلال زاده هم هاست.
با تعجب پرسیدم :کی ؟
-آقا داماد دیگه .
نگاهم رو به طرفی که شیرین نگاه میکرد کردم .اه باز این رحیمی کنه بود .داشت میومد به سمت ما.نیشش و نگاه تا بنا گوشش بازه .
رو به شیرین گفتم:بهتره تحویلش نگیری .حوصله این یکی رو ندارم اول صبحی .
رحیمی خودش رو به ما رسوند و با لبخند سلام کرد .بی اعتنا سلام کردم .اما شیرین ماشاله رو ی من رو زمین نگذاشت و حسابی ی احوال پرسی گرم باهاش کرد .خودم رو مشغول بازرسی کیفم کردم .اما دیدم صدای نمی یاد .سرم رو بلند کردم دیدم هر دوشون زل زدن به من .
رحیمی دوباره سر تکون داد .بابا این دیگه کی بود .اینطوری نمیشد باید امروز تکلیفش رو با خودم روشن میکردم . هر چی ما خودمون رو به کوچه علی چپ میزنیم این حالش نیست .
گفتم:کاری داشتید آقای رحیمی ؟
لبخند زد و گفت :این ترم آخر هم شروع شد و شما آرزوی اینکه یبار من رو به اسمه کوچیک صدا کنید بدلم موند مستانه خانوم ؟
این و باش ما کجا و این کجا .....!
با جدیت گفتم :من دلیلی برای این کار نمیبینم .در ضمن اصلا دوست ندارم کسی من رو به اسم کوچیک صدا کنه .
از قیافش معلوم بود حسابی جا خورده گفت:معذرت میخوام اصلا قصد جسارت نداشتم .
رو یم رو برگردوندم و گفتم مهم نیست .بلکه روش کم شه بره .اما دیدم هنوز وایساده .سیریش .دوباره گفتم:اگه امری هست بفرمائد .
مثل اینکه تازه یادش اومده باشه گفت .خاهش میکنم . عرضم به حضورتون که میخواستم بدونم شما جایی رو پیدا کردین؟
شیرین جای من جواب داد:شما چطور ؟
-راستش من قرار پیش دایم مشغول بشم .داییم مهندسه و ی شرکت خوسوسی داره .
شیرین :خب پس بسلامتی .
رحیمی رو به من گفت:اگر شما جائی رو پیدا نکردین میتونید بیاید انجا ،همینطور خانوم شجا عی(شیرین) .
_نه خیلی ممنون ما خودم چند جا رو دیدیم .شما هم میتونید این لطف رو در حق دیگران بکنید .
رحیمی قیافش در هم رفت و گفت :اما اگر بیاید انجا مشکلی از لحاظ کار کردن ندارد .در ضمن دایم رضایت کامل خودش رو به استاد اعلام میکنه .هر چند شما از هر نظر نمونه ید ...
من که حسابی کلافه شده بودم گفتم:میشه ی خواهشی بکنم ؟
-تمنا میکنم شما امر بفرمایئد...
میخواستم بگم شرت رو کم کن .اما خب گفتم :لطف کنید و از این به بعد کمتر با کارهاتون توجه دیگران رو جلب کنید . دلم نمیخاد
انگشت نما بشم.
رحیمی با تعجب نگاهم کرد و گفت :من واقا متاسفم .هرگز فکر نمیکردم که موجب آزارشما بشم .......البته که شما همیشه به بنده کم لطفی داشتید .اما این رفتار من فقط بخاطر علاقه هست و بس .
-امیدوار بودم با رفتارم متوجه میشدید که نظرم چیه .
-خواهش میکنم دلسردم نکنید
-متاسفم ،اما شما باید خوب بدونید ما اصلا به درد هم نمیخوریم .
-آخه چرا ؟
میخواستم بگم اولین کسی که با تو بعد از من مخالف مادرم هستش .با اون قیافه ای که برای خودت درست کردی .
گفتم :عقاید من و خانوادم با شما زمین تا آسمون با هم فرق داره .این رو از ظاهر هم میشه تشخیص داد .
_شما دیگه چرا؟!این حرف از شما که تحصیل کرده هستید بعید هستش .این چیزا که ملاک زندگی نیست .
-اتفاقا این چیزی نیست که بخواهی براحتی ازش گذشت.الان اینطور میگید اما بعد از یک مدت متوجه این موضوع میشید .اون وقت هستش که اختلافها شروع میشه .ما از نظر سطح فرهگ خانواده همون با هم فرق داریم .
-خاهش میکنه مستا .... خانوم صداقت .لطفا این قدر سریع تصمیم نگیرید.-
واقعا داشتم عصبانی میشدم .اینقدر آدم سمج !
سعی کردم صدام بالا نره :آقای رحیمی با عرض معزرت باید بگم جواب من منفی هستش .اومیدوارم این اولین و آخرین بار درخواست شما باشه .
بعد هم رحیمی و با اون قیافه دمق و شیرین و با دهان باز ترک کردم و به طرف کلاس رفتم و رو یک صندلی نشستم .لحظه ی بعد شیرین اومد کنار دستم نشست و گفت : تو که ازدیروز از نگرانی این ترم قیافت اینطوری شده میمردی برای ظاهر هم که شده مثل آدم رفتار کنی بلکه اگر جائی رو پیدا نکردی بری تو شرکت داییش مشغول شی.هان میمردی ؟
-شیرین من اگه ۲ تا ترم دیگه هم بخاطر این موضوع مشروط بشم محال برم با رحیمی تو شرکت داییش مشغول شم.
-دیوانه ای دیگه ،دیوانه .دیوانه که شاخ و دم نداره .حداقل کاری میکردی من این ترم رو پاس کنم .
-خیلی رو داری بخدا...تازه حالم دیر نشده .میتونی به رحیمی بگی تو حاضری اونجا مشغول بشی .
-اره ،چون میدونی این کار رو نمیکنم میگی .
با اومدن استاد ساکت شدیم .اما از رحیمی خبری نشد.آخه یک ذره دلم به حالش سوخت ....
کلاس که تموم شد دوباره بدنبال چند شرکت رفتیم .اما باز هم بی نتیجه بود.تازه داشتم به این نتیجه میرسیدم که شاید نباید با رحیمی این طور حرف میزدم ...
********
تو اتاقم نشسته بودم و به صفه مانیتورم خیره شده بودم .همین که صدای آقام رو شنیدم مثل فشنگ پایین رفتم .


بیشتر بخوانید
نظرات رمان تمنای وجودم
  • تارا

    0

    قلمت مانا رمان جذابی بود

    ۷ روز پیش
  • ......

    1

    رمان خوبی بود ولی کاش فصل دومی هم وجود داشته باشه

    ۲ هفته پیش
  • مریم

    1

    باسلام چرا برای من تااخررمان نمیاد بالا

    ۲ ماه پیش
  • دخترک رمان خون

    0

    ی بار دیگ دانلود کن

    ۱ ماه پیش
  • فریبا

    3

    خیلی رمان قشنگی بود هم موضوعش جالب بور و هم نگارشش بسیار خوب بود قلمتان مانا

    ۱ ماه پیش
  • مبینا

    3

    رمان قشنگی بود قلم نوشتنشم خوب بود . فقط اخرش بدجایی تموم شد باید یکم بیشتر ادامه میداد

    ۱ ماه پیش
  • زهرا

    3

    خیلی قشنگ بود واقعا لذت بردم مخصوصا اینکه پایان خوش بود و اصلا آبکی نبود😍😍

    ۲ ماه پیش
  • سیما

    1

    بد نبود یهو الکی عاشق شدن الکی اعتراف کردن آخر داستان که گروگان گیری بود هم اصلا ربطی به اولش نداشت

    ۲ ماه پیش
  • پری کوچک غمگین

    4

    دبیرستانی که بودم چهار بار خوندمش برای اون زمان فوق العاده بود ✨️🤍

    ۲ ماه پیش
  • آیناز

    4

    واییی چقدر قشنگ بودکاشک ادامه داشت🤍🤌👌✨️🤍

    ۳ ماه پیش
  • Atena

    2

    رمانت عالیه ولی غلط املایی زیاد داشت بازم ممنون عالی بودددد

    ۳ ماه پیش
  • مهسا

    2

    عالی فقط کاش ادامه دار بود

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    9

    ضدحاللللللللللل😩😩 من داشتم میخوندم با ذوق یهو تموم شد چه بدجا تموم کردی داداش رمان خوب و باحالی بود خیلی جا ها قش قش میخندیدم بعضی جاها حرص میخوردم و شخصیت ها هم خیلی خوب بودن به خصوص امیر کثافت😂 اما خیلی یهویی وا دادن مستانه هم واقعا خیلی باهاش کیف میکردم به هرحال پیشنهاد میکنم بخونید😂🙌🏼

    ۵ ماه پیش
  • مهشید

    3

    با توجه به طرز تفکر نسل قبلی و اینکه خب از دیدگاه مستانه نوشته شده بود بنظرم خوب بود.

    ۵ ماه پیش
  • Seti

    8

    عالییی بود حرف نداشت ولی کاش قسمتی ک ازدواج میکردن و میزاشتن به هرحال عالیی بودد

    ۶ ماه پیش
  • مریم

    9

    خیلی عالیه تا حالا چند بار خواندم ولی کاش در آخر داستان از معاشقه های امیر و مستانه بیشتر مینوشت

    ۷ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!