دوست داشتی؟
رمان مجموعه داستان ما همه مرده ایم از محدثع کمالی در دنیای رمان

مجموعه داستان ما همه مرده ایم

  • زبان فارسی
  • 55.7K 👁
  • 202 ❤️
  • 174 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

مرگ از زندگی پرسید: چرا همه از من متنفرند ولی به تو عشق می‌ورزند؟ زندگی پاسخ داد: چون من یک دروغِ زیبا هستم و تو یک واقعیتِ تلخ... شامل 3 داستان متفاوت با ژانری متفاوت

پارت اول

نام داستان اول : "پرتگاه ارتحال"
مقدمه:
هیچ کس تلاش نکرد.
مردم دچار اثر تماشاگر شده و فقط نگاه کردند!
گوشه‌گوشه جهان پر شده از حق خوری، پر شده از مظلوم کشی...!
پر شده از دختر کشی...!
غیرت و بی‌شعوری در هم آمیخته شده و انسانیت از بین رفته!
کجا رفت حق زن!
چه زمانی از یادها رفت که هیچ مردی مالک هیچ زنی نیست.
مگر زن‌ها خانه و کاشانه‌اند که ادعای مالکیت کردید؟
نه!
هیچ دختری در هیچ کجای جهان جزو دارایی‌هـای هیچ نری نیست!
او انسانی مستقل است و توانایی فکر کردن و تصمیم‌گیری دارد.
***
خلاصه:
روبه‌رویش ایستاد.
وحشت‌زده و لرزان.
روبه‌روی مردی که عمیقا از او نفرت داشت.
در چشم‌هایش زل زد.
پر از ترس و دلهره با گیسوانی پریشان.
چشم‌هایی پژمرده.
تنی نحیف و خسته که همه راه را دویده.
خستگی بر جانش ماند.
جنگجوی خوبی نبود.
همسرش فاتحه عشق را خواند.
این جنگجو دیگر هیچ‌چیز برای از دست دادن ندارد.
هیچ چیز...
به نام خالق عشق
نگاهی به دستان دست‌بند زده‌‌اش انداخت و آهی کشید. چقدر زود همه چیز در هم پیچیده شده بود.
با پایش به کاشی‌ سفید رنگ زمین ضربه زده و منتظر پرواز به ایران بود.
صدای زن که شماره پرواز را اعلام می‌کرد، باعث شد که پلیس بین المللی بغل دستش از جا بلند شود و آستینش را بگیرد.
- برو.
انگار داشت به پیشواز مرگ میرفت که انقدر استرس داشت. در تمامی مدتی که بازرسی اش می‌کردند به ابتدای این اتفاقات فکر کرد.
به ابتدای همه چیز...
همان وقتی که سند بردگی و بیچارگی خود را امضا کرده بود.
درست از همان روز خواستگاری ذات خود را نشان داده بود و او چقدر ابله بود که فکر می‌کرد تمامی این‌ها از دوست داشتن نشأت می‌گیرد.
***
نگاهی به تصویر خودش در آینه انداخت و لبخند زد. دستی به مانتو سفیدش کشید و بعد روسری حریر براق را روی سر انداخت که سپیده وارد اتاق شد.
- آماده شدی؟... چه خوشگل شدی دختر.
سری تکان داده و لبخند زد.
- جدا؟
در را رها کرد و نزدیک شد.
- اره بابا. خیلی دلشم بخواد داداشم دختر به این دسته گلی رو داریم میدیم بهش.
چشمکی زد که لب گزیده و گفت:
- بریم دیگه.
سپیده کوتاه خندید و در را کامل باز کرد که زودتر از او از اتاق خارج شود.
هیچ‌کس جز سجاد داخل خانه نبود و همه بیرون منتظر ایستاده بودند.
روی مبل سلطنتی نشسته و خیره به گوشی خود به سرعت مطلبی را برای شخص مورد نظر تایپ می‌کرد.
با شنیدن صدای پاهایشان دکمه ارسال را زد، سر بلند کرد و نگاهش را به دختر دوخت. از جا بلند شد و گوشی‌اش را درون جیب شلوارش گذاشت.
- بریم؟
کتش را درست کرد و دستی به کروات مشکی‌اش کشید. غزل لبخندی زد و سر تکان داد که سجاد به جلو اشاره کرد.
- پس بفرما بانو.
سپیده در خانه را باز کرد، دکمه آسانسور را زد و به محض بالا آمدن، سجاد داخل آسانسور شد. دست غزل را کشید و دکمه همکف را فشرد.
- با پله بیا آبجی.
سپیده در خانه را پشت سرش بست و ای‌بابایی گفت.
- غر نزن چند طبقه ست فقط.
در آسانسور که بسته شد، در کیفش را باز کرد و دستبند طلایش را بیرون کشید.
آرام آن را روی دستش لغزاند و خواست قفلش را ببند که ناگاه از دستش افتاد.
- آخ.
خم شد تا آن را بردارد که انگشتان سجاد روی کمرش فشار وارد کرد.
- خدات رو شکر کن غزلم که کسی توی این آسانسور نیست مگرنه این خم شدنت رو بر حسب چیز دیگه ای برداشت میکردم.
دخترک آب دهانش را قورت داد و صاف ایستاد. لحظه ای خیره در چشمانش شد که سجاد ادامه داد:
- هیچ وقت غزل، تاکید میکنم هیچ وقت توی خیابون خم نمیشی که دار و ندارت رو ببینن. مگرنه حسابت با کرم الکاتبینه. باشه؟
همچنان خیره به او چشم دوخته بود که سجاد فشاری به مچ دستش وارد کرد.
- باشه؟
با درد و اخم چشم از او گرفت و بست.
- باشه.
مچ دستش را رها کرد و دستبند را از آن یکی دستش گرفت. آرام دور مچش بست و بعد تکیه بر دیواره آسانسور دست به سینه خیره اش شد.
غزل بغضش را قورت داد و نگاه دیگری به خود در آینه انداخت که سجاد نگاهی گذرا به سر تا پایش کرد.
برای عوض کردن جو بین‌شان لبخندی زد و پشت چشمی نازک کرد. روز اول زندگی‌شان بود و نمی‌خواست با اوقات تلخی این روز را تباه کند.
- چطور شدم؟
دستش را درون جیبش کرد و دستمال کاغذی بیرون کشید.
- پاکش کن.
متعجب خیره‌اش شد که ادامه داد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

4.5 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 202 رای
5 ★
58%
4 ★
37%
3 ★
5%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات مجموعه داستان ما همه مرده ایم

  • Assal

    در پارت 491

    غمگین ترینشون بود. ناعادلانه ترین هم. مخصوصا وقتی سخن نویسنده رو الان و در این وضعیت خوندم. ناراحت شدم و اشکمم در اومد. مرسی بابت این اثر زیبا. 😢😢😭

    ۲ ماه پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    فدات بشم من ❤️

    ۱ ماه پیش
  • Assal

    در پارت 381

    شروعش زیبا و خوشحال کننده بود

    ۲ ماه پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    😘😘😘

    ۱ ماه پیش
  • Assal

    در پارت 361

    این یکی داستان غم زیادی نداشت اتفاقا یه جاهایی از حرفای سیاوش میتونست طنز باشه. اما باز هم غمگین شدم نه واسه سیلا و حماقت خودش؛ چون تو داستان قبل غزل بیگناه بود. اما این داستان سیلا مقصر بود. بلکه برای سیاوش ناراحت شدم. بیچاره سیاوش 😢

    ۲ ماه پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    😭😭😭😭😭❤️

    ۱ ماه پیش
  • Assal

    در پارت 311

    تو داستان قبل پلیسه که نشد اون کسی که منتظر بودم بیاد نجاتش بده، حداقل کاش اینجا سیاوش و سیلا عاشق بشن

    ۲ ماه پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    :)))))

    ۱ ماه پیش
  • Assal

    در پارت 171

    داستان خوب و غمناکی بود. فقط اخرش نفهمیدم چرا برگردونده شده بود؟ چه جرمی داشت غزل؟

    ۲ ماه پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    داشت از دست شوهرش فرار میکرد که گرفتنش

    ۱ ماه پیش
  • عزیز

    در پارت 60

    سلام ممنون از شما نویسنده عزیز قلمت مانا بنده نمیتونم شماره کد را پیامک کنم لطفا راهنمایی بفرمایید

    ۴ ماه پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم کد چی؟

    ۴ ماه پیش
  • اسرا (ادامه حرفام)

    در پارت 171

    جدا از موضوع و داستان رمان، باید بگم قلم توانایی دارید. با زبان ساده ای نوشتید و گاهی اوقات ادبی ترش کردید. احساسات رو هم به خوبی منتقل کردید. تنها مشکل پرش هایی بود که داشتید؛ چون خواننده از اول نمیدونه داستان چیه و باید سریع قسمت های مختلفی رو رد بکنه براش خوشایند نیست. در هر حال زیبا بود متشکرم.

    ۶ ماه پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    🫀❤️🙏🏻

    ۵ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 171

    خیلی ناراحت کننده بود و خیلی ملموس. درسته که یه رمان بود ولی همچین مشکلاتی واقعا وجود دارن. خداروشکر میکنم که خانواده من این طوری نیستن. با این حال تا حدودی غزل رو درک کردم چون با همین مردم زندگی میکنم و با این مشکلات اشنا هستم. البته در پایان زیاد غمگین نشدم چون داستان کوتاهی بود. اما همدردی کردم.

    ۶ ماه پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    عزیزم....

    ۵ ماه پیش
  • مبینا

    در پارت 490

    داستان سوم از همه شون دردناک تر بود... همش حس میکردم بغض گلومو گرفته

    ۶ ماه پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    💔💔💔😔

    ۵ ماه پیش
  • معصومه

    در پارت 100

    این خانواده ها مایع عذابن ای کاش هیچوقت همچین خانواده هایی نباشن بیچاره دختراشون

    ۶ ماه پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️

    ۵ ماه پیش
  • Zoha

    در پارت 171

    داستان مونا حیدری.. که به ترکیه فرتر کرده بود و نوسط همین روش به دست همسرش که پسرعموش میشد، کشته شد:))))

    ۷ ماه پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    :)))))

    ۷ ماه پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    :)))))

    ۷ ماه پیش
  • Nil

    در پارت 490

    داستان سوم خیلی سوز داشت💔 ولی در کنارش به تصمیم شجاعانه یک دختر یازده ساله افتخار کردم...

    ۹ ماه پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    🥹🥹🫠

    ۷ ماه پیش
  • ناشناس

    0

    درد داشت خیلی بیشتر از اون چیزی که حتی بشه توصیفش کرد... داستان اول ترکیبی از فیلم سینمایی ملی و راه های نرفته بود و داستان زندگی م.ح که واقعی هست و در گوشه ای از این جامعه اتفاق افتاده...

    ۹ ماه پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    💔💔💔💔

    ۷ ماه پیش
  • Maria,

    در پارت 490

    اشکم دراومد..

    ۹ ماه پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    💔💔💔

    ۷ ماه پیش
  • Maria,

    در پارت 21

    وای انشالله که جرمش کشتن سجاده

    ۹ ماه پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    😂😂😂🥺

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️