خلاصه رمان :
مرگ از زندگی پرسید: چرا همه از من متنفرند ولی به تو عشق میورزند؟ زندگی پاسخ داد: چون من یک دروغِ زیبا هستم و تو یک واقعیتِ تلخ... شامل 3 داستان متفاوت با ژانری متفاوت
آخرین پارت های ارسال شده
-
مجموعه داستان ما همه مرده ایم - پارت 49
بغض به گلویش چنگ زد و صدایش در گلو شکست. چشمهایش پر از اشک شد اما قبل از ان که به روی گونهاش بنشیند، سرباز دیوانهوار به بازویش چنگ زد. درد همه وجودش را به آغوش کشیده بود و اهمیتی نداشت. او از آنچه در بیرون آن کوچه انتظارش را میکشید، هراس داشت. نه از ضربههای عمیق شکمش! وحشتزده، از ته د...
بروزرسانی در : ۱۰۸۹ روز پیش
-
مجموعه داستان ما همه مرده ایم - پارت 48
- بذا... رید... برم. تپشهای وحشیانه قلبش یا سوتی که گوشش کشید توصیف ناپذیر بود. حسی شبیه به مرگ... شبیهِ یک خط ممتد که فریاد بزند «حیات» تمام شد! با چشمهایی که تا انتها باز شده بود، بدون پلک زدن، به آنها نگریست. صدایش خیلی سخت از تهِ حنجره خارج شد: - خواهش میکنم. به خدا خیره شد. - آخ...
بروزرسانی در : ۱۰۹۰ روز پیش
-
مجموعه داستان ما همه مرده ایم - پارت 47
به وسط خیابان رسیده بود. همزمان با صدای شلیکهای پیدرپی و دیدن عراقیها، چارهای نداشت جز اینکه در جهت مخالف بدود. و بالاخره یکی آن گلوله ها قسمت دخترک شد...! - آخ! با ضرب روی زمین فرود آمد و چانهاش با زمین اصابت کرد. با اخمانی درهم و گریه کنان دست روی زمین گذاشت و نشست. چانهاش خونی ش...
بروزرسانی در : ۱۰۹۱ روز پیش
-
مجموعه داستان ما همه مرده ایم - پارت 46
کیمیا سر تکان داد و با بغض نگاهش کرد! چطور؟ مگر نمیدید که گرفتار شده و هر لحظه موهایش را بیشتر میکشد؟ - آی. سرم. ولم کن اشغال. ولم کن. چشمهایش را بست. صداها آرام نمیشدند. آشوب را میشنید. درد را میشنید. گریه را میشنید. و بلندتر از همه، فریادِ یک دادخواهی بزرگ را هم میشنید... صدا...
بروزرسانی در : ۱۰۹۲ روز پیش

محدثه کمالی | نویسنده رمان
فدات بشم من ❤️
۱ ماه پیشAssal
در پارت 381شروعش زیبا و خوشحال کننده بود
۲ ماه پیش
محدثه کمالی | نویسنده رمان
😘😘😘
۱ ماه پیشAssal
در پارت 361این یکی داستان غم زیادی نداشت اتفاقا یه جاهایی از حرفای سیاوش میتونست طنز باشه. اما باز هم غمگین شدم نه واسه سیلا و حماقت خودش؛ چون تو داستان قبل غزل بیگناه بود. اما این داستان سیلا مقصر بود. بلکه برای سیاوش ناراحت شدم. بیچاره سیاوش 😢
۲ ماه پیش
محدثه کمالی | نویسنده رمان
😭😭😭😭😭❤️
۱ ماه پیشAssal
در پارت 311تو داستان قبل پلیسه که نشد اون کسی که منتظر بودم بیاد نجاتش بده، حداقل کاش اینجا سیاوش و سیلا عاشق بشن
۲ ماه پیش
محدثه کمالی | نویسنده رمان
:)))))
۱ ماه پیشAssal
در پارت 171داستان خوب و غمناکی بود. فقط اخرش نفهمیدم چرا برگردونده شده بود؟ چه جرمی داشت غزل؟
۲ ماه پیش
محدثه کمالی | نویسنده رمان
داشت از دست شوهرش فرار میکرد که گرفتنش
۱ ماه پیشعزیز
در پارت 60سلام ممنون از شما نویسنده عزیز قلمت مانا بنده نمیتونم شماره کد را پیامک کنم لطفا راهنمایی بفرمایید
۴ ماه پیش
محدثه کمالی | نویسنده رمان
سلام عزیزم کد چی؟
۴ ماه پیشاسرا (ادامه حرفام)
در پارت 171جدا از موضوع و داستان رمان، باید بگم قلم توانایی دارید. با زبان ساده ای نوشتید و گاهی اوقات ادبی ترش کردید. احساسات رو هم به خوبی منتقل کردید. تنها مشکل پرش هایی بود که داشتید؛ چون خواننده از اول نمیدونه داستان چیه و باید سریع قسمت های مختلفی رو رد بکنه براش خوشایند نیست. در هر حال زیبا بود متشکرم.
۶ ماه پیش
محدثه کمالی | نویسنده رمان
🫀❤️🙏🏻
۵ ماه پیشاسرا
در پارت 171خیلی ناراحت کننده بود و خیلی ملموس. درسته که یه رمان بود ولی همچین مشکلاتی واقعا وجود دارن. خداروشکر میکنم که خانواده من این طوری نیستن. با این حال تا حدودی غزل رو درک کردم چون با همین مردم زندگی میکنم و با این مشکلات اشنا هستم. البته در پایان زیاد غمگین نشدم چون داستان کوتاهی بود. اما همدردی کردم.
۶ ماه پیش
محدثه کمالی | نویسنده رمان
عزیزم....
۵ ماه پیشمبینا
در پارت 490داستان سوم از همه شون دردناک تر بود... همش حس میکردم بغض گلومو گرفته
۶ ماه پیش
محدثه کمالی | نویسنده رمان
💔💔💔😔
۵ ماه پیشمعصومه
در پارت 100این خانواده ها مایع عذابن ای کاش هیچوقت همچین خانواده هایی نباشن بیچاره دختراشون
۶ ماه پیش
محدثه کمالی | نویسنده رمان
🚶♀️🚶♀️🚶♀️🚶♀️
۵ ماه پیشZoha
در پارت 171داستان مونا حیدری.. که به ترکیه فرتر کرده بود و نوسط همین روش به دست همسرش که پسرعموش میشد، کشته شد:))))
۷ ماه پیش
محدثه کمالی | نویسنده رمان
:)))))
۷ ماه پیش
محدثه کمالی | نویسنده رمان
:)))))
۷ ماه پیشNil
در پارت 490داستان سوم خیلی سوز داشت💔 ولی در کنارش به تصمیم شجاعانه یک دختر یازده ساله افتخار کردم...
۹ ماه پیش
محدثه کمالی | نویسنده رمان
🥹🥹🫠
۷ ماه پیشناشناس
0درد داشت خیلی بیشتر از اون چیزی که حتی بشه توصیفش کرد... داستان اول ترکیبی از فیلم سینمایی ملی و راه های نرفته بود و داستان زندگی م.ح که واقعی هست و در گوشه ای از این جامعه اتفاق افتاده...
۹ ماه پیش
محدثه کمالی | نویسنده رمان
💔💔💔💔
۷ ماه پیشMaria,
در پارت 490اشکم دراومد..
۹ ماه پیش
محدثه کمالی | نویسنده رمان
💔💔💔
۷ ماه پیشMaria,
در پارت 21وای انشالله که جرمش کشتن سجاده
۹ ماه پیش
محدثه کمالی | نویسنده رمان
😂😂😂🥺
۷ ماه پیش

Assal
در پارت 491غمگین ترینشون بود. ناعادلانه ترین هم. مخصوصا وقتی سخن نویسنده رو الان و در این وضعیت خوندم. ناراحت شدم و اشکمم در اومد. مرسی بابت این اثر زیبا. 😢😢😭