پارت دوم :

سارا با یک جیغ کوچک خواست خودش را روی صندلی جلو پرت کند که کوله‌اش را کشیدم.
- کجا؟ کجا؟ من جلو میشینم!
چشم غره‌ای رفت و با یک "ایش" درب صندلی عقب را باز کرد.
- چشم اعلیحضرت سوار بشین!
و با اغراق چنان تعظیمی کرد که خنده‌ام گرفت. "گمشو بابا!"ای گفتم و کوله‌ام را انداختم
در صندلی عقب و خودم جلو نشستم.
پارسا پشت فرمان لم داد و دستش را روی شیشهٔ پایین‌کشیده گذاشت. باد بهاری از پنجره‌های باز می‌وزید و تکه‌ای از موهایم را می‌رقصاند. آسمان هنوز رنگ طلایی غروب را داشت، با ابرهای پراکنده‌ای که مثل پنبه به نظر می‌رسیدند.
- بسم‌الله الرحمن الرحیم، سفر به مقصد دربی آغاز شد.
سپس‌ پایش را روی گاز فشار داد.
- من وصل شم؟
جیغ کشیدم:
- نه...!
سپس با یک جهش خودم را جلو کشیدم و بلوتوثم را روشن کردم.
- من وصل میشم.
با صدای کانکتینگ گفتن گوشی لبخند خبیثی زدم و شروع کردم بین آهنگ‌هایم چرخیدن.
آهنگ‌ها را با چشم میگشتم تا بالاخره به آهنگ آرمین نصرتی رسیدم. صدای خانوما بگن "هوهو" فضای ماشین را پر کرد و خودم شروع به جیغ کشیدن کردم.
پارسا سرعت خود را تندتر کرد و وارد خیابان شد. نور طلایی غروب از لای شاخه‌های نخل‌های کنار خیابان، رگه‌هایی گرم روی داشبورد و دست‌های پارسا می‌انداخت.
سایه‌ها بلند و دراز شده بودند و شهر در آن ساعت، حال و هوای دیگری داشت؛ نه شلوغی روز، نه سکوت شب. هوایی میان این دو.
سارا شروع کرد به تکان دادن سر بر ریتم آهنگ و دست‌زدن. اهنگ که تموم شد، آهنگ شاد دیگری گذاشتم که سارا نگاهی به من انداخت و گفت:
- دلارام لامصب یه آهنگ آروم بذار سرم رفت یا بذار خودم بذارم.
لب برچیده و قطع کردم بلوتوث را.
- باشه. بیا وصل شو.
سارا آهنگ آرامی از پاشایی گذاشت و مشغول صحبت با پارسا شد و من رو کردم به پنجره. به دختر و پسری که دوچرخه‌سواری می‌کردند، به پیرمردی که با سبدی پر از نان از کوچه بیرون آمد، به گربه‌ای که روی دیوار قدیمی لم داده و به ما خیره شده بود. شهر بوی زندگی می‌داد. بوی جوانی...
پارسا وسط صحبت‌های سارا، رو به من کرد و گفت:
- دلارام تو که همیشه قلمو به دستی، می‌دونی این خیابون رو به کجا می‌ره؟ یه کافه گالری اینجا هست که خیلی خوشگله. یه روز باید
بیای.
- واقعا؟ فکر نمی‌کردم اینجا هم کافه گالری باشه.
چشم‌هایش خندید.
- حتما یه سر بزن.
سارا با تمسخر گفت:
- دانشگاه کم بود که حالا باید توی کافه هم قلم به دست ببینمش.
همه با هم خندیدیم. پارسا دستش را دراز و صدای موزیک را کم کرد. حالا صدای وزش باد ملایم از پنجرهٔ باز و صدای غرش آرام موتور بیشتر به گوش می‌رسید. چراغ‌های نئون مغازه‌ها یکی یکی روشن می‌شدند. سرم را تکیه دادم به شیشهٔ خنک پنجره و به بیرون نگاه کردم. ردپای تاریکی
داشت کمکم در آسمان پخش می‌شد، اما هنوز نوار نارنجی روشنی در افق غربی بود.
سارا دوباره شروع به صحبت کرد، این‌بار از پروژهٔ دانشگاه. پارسا گاهی کوتاه جواب می‌داد یا تأیید می‌کرد و من به صدای پایین و آرام موزیک گوش می‌دادم.
پارسا اشاره کرد:
- اون خیابون سمت چپ؟
سارا با هیجان گفت:
- آره، آره، خودشه! بعدش سمت راست.
پارسا راهنما زد. ماشین به
خیابانی باریک‌تر و آرام‌تر پیچید. درختان بلندتری دو طرف را پوشانده بودند. چند قدم مانده به انتهای خیابان، نور گرم و زرد یک تابلوی چوبی خودنمایی می‌کرد "کافهٔ پاییز"
پارسا ماشین را با مهارت کنار پیاده‌رو پارک کرد. موتور خاموش شد و ناگهان سکوت عمیقی فضای داخل را فراگرفت. سارا با عجله در را باز کرد:
- وای چه قشنگه!
پارسا برخلاف او، عجله‌ای نداشت. دستش را روی در ماشین گذاشت اما فوراً خارج نشد.
جلوی یک در چوبی بزرگ با تابلوی آهنی کج و کوله ایستادیم. روی تابلو با خطی نوستالژیک نوشته بود "کافه‌ پاییز". صدای خنده و مکالمه و موسیقی
از پشت دیوارهای کوتاه محوطه می‌آمد.
پارسا نفس عمیقی کشید و گفت:
- خیلی خوب... گروه مهاجم آمادهٔ ورود؟
سارا با هیجان در را باز کرد:
- آماده‌تر از این حرفا!
شانه‌ای بالا انداختم. برای من که هیچ فرقی نداره.
پارسا چشم درشت کرد.
- دلی واقعا فوتبال نگاه نمیکنی؟
- نه حتی هیچکی رو نمیشناسم و حس میکنم بهم خوش نمیگذره.
هوای خنک عصر صورتم را نوازش کرد و بوی قهوه و شیرینی تازه پخته شده، مشامم را پر کرد. همان لحظه، از پشت در نیمه‌باز حیاط، صدای خندهٔ صمیمی و شفاف یک پسر به گوش رسید.
پارسا کلاهش را مرتب کرد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️