یکی میان من و تو به قلم محدثه کمالی
پارت هجده :
اما ناگهان... مکث کردم. چشمانم هنوز بسته بود، اما دستم روی کیک یخ کرد. نفس در سینه حبس شد. یاد حرف کهربا افتادم "لاس خشکه دیگه."
یاد آن نخ افتادم، آن نگاه آینه، آن سکوتی که از هر حرفی سنگینتر بود. یاد حرف طراوت "اگر میخوادت، میمونه."
و یاد خودم افتادم. اینکه این چند ماه، چقدر از خودم را صرف تماشای او کرده بودم. بدون اینکه حتی مطمئن باشم ارزشش را دارد.
آرزویم را عوض کردم. توی دلم، ب
لطفا صبر کنید...
