لیست کلیه پارتهای رمان یکی میان من و تو : پارت های 1 تا 18
تعداد کل پارت های منتشر شده : 18
-
رمان یکی میان من و تو - پارت 1
فصل اول: بسم الله الرحمن الرحیم تمام تلاشم را برای اینکه درست در همین لحظه فرونپاشم میکردم. بغضی سنگین گلویم را گرفته بود و نمیتوانستم گریه کنم. صبر کردم، صبر کردم و صبر کردم... همه وجودم میلرزید. انگار در همین لحظه تمام رویاهایم فرو ریخته بود. - خداحافظ ما رفتیم. لبخند کوچکی زدم، پاسخش را دا...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان یکی میان من و تو - پارت 2
سارا با یک جیغ کوچک خواست خودش را روی صندلی جلو پرت کند که کولهاش را کشیدم. - کجا؟ کجا؟ من جلو میشینم! چشم غرهای رفت و با یک "ایش" درب صندلی عقب را باز کرد. - چشم اعلیحضرت سوار بشین! و با اغراق چنان تعظیمی کرد که خندهام گرفت. "گمشو بابا!"ای گفتم و کولهام را انداختم در صندلی عقب و خودم جلو نش...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان یکی میان من و تو - پارت 3
- پس میخوای ما بریم ساندویچ سرد بگیریم و برگردیم؟ - مگه خودت نمیخوای نگاه کنی! شانهای بالا انداخت. - هنوز مونده شروع شه. بعدشم اولاش چیزی نداره. لبخند زدم که لبخند زد. - سارا برو داخل. آمار بچهها رو بگیر و ببین کی ساندویچ میخواد خبر بده. - اوکی برای من ارزون ترینش رو بخر. من رفتم. خندیدیم و پا...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان یکی میان من و تو - پارت 4
در همین لحظه فردی را به اسم امیرعلی وارد گروه کرد. - به حریم مقدس ما خوش اومدی داداشم! دوستان، امیرعلی. امیرعلی، بچه ها. امیرعلی لحظهای بعد پاسخ داد: "سلام به همگی" روی پروفایلش کلیک کردم و با دیدن عکسش لبخند زدم! خودش بود. همان پسر درون ساندویچ فروشی. ذوق زده روی تخت نشستم. چت کردنهای دسته جم...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان یکی میان من و تو - پارت 5
با هم به کلاس روانشناسی اجتماعی رفتیم و روی صندلیها نشستیم. کمی بعد استاد به کلاس آمد و بعد از احوال پرسیهای همیشگی دیتا را روشن کرد سپس با انرژی خاص خودش داشت دربارهٔ "سبکهای دلبستگی" صحبت کرد. در ردیف وسط نشسته بودم و یادداشت برمیداشتم. تمام تلاشم این بود که رفتارم با امیرعلی را کاملاً عاد...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان یکی میان من و تو - پارت 6
به یک کافه سنتی و دنج رسیدیم. میز بزرگی گرفتیم. هوا خنک و مطبوع بود. بوی قلیان و سبزیهای تازه همه جا پیچیده بود. سفارشها را دادیم. پارسا دوباره گیتارش را درآورد و شروع کرد به نواختن آهنگهای شاد. همه دست میزدند و میخواندند. امیرعلی در آن سوی تخت نشسته بود و فیلم میگرفت از بچهها. تمام شب سعی ...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان یکی میان من و تو - پارت 7
در تمام مسیر باقی مانده، فقط صدای موسیقی ملایم به گوش میرسید. ولی بین من و او، فضایی پر از کلمات نگفته و مرزهای لرزان شکل گرفته بود. وقتی ماشین در خیابان سکونت من توقف کرد، قبل از اینکه پیاده شوم، رو به او کردم و فقط گفتم: - ممنون. شب بخیر. او سری تکان داد. - قابلی نداشت. شب بخیر. و من پیاده ش...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان یکی میان من و تو - پارت 8
پارسا از ردیف جلو برگشت و یادداشتی به سمت من انداخت. خم شدم و برش داشتم. رویش نوشته بود: "حالت خوبه؟ امروز خیلی ساکتی." یادداشت را برگرداندم و نوشتم: "مرسی. فقط کم خوابیدم." دروغ. به طرز مسخرهای شب قبل زود خوابیده بودم. ولی خوابِ آشفتهای دیده بودم، پر از راهروهای تو در تو و صدای پایی که پیدا ...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان یکی میان من و تو - پارت 9
و حالا آن بازیگوش کوچک اینجا بود، در این دنیا. دلم میخواست فوراً بدوم و او را ببینم، ببوسم، موهای نازکش را لمس کنم اما حرف بعدی مادرم مرا به خودم آورد. - امشب خونه کسی نیست. به داییت گفتم بیاد دنبالت. برو خونه اونها، از خونه اونها تا دانشگاهت پنج دقیقه راهه. انگار سطل اب یخ رویم خالی کردند! نا...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان یکی میان من و تو - پارت 10
همه سرشان را برگرداندند. حسام، پسر همیشه شوخطبع بود، روی صندلی خم شده بود، صورتش برافروخته و عرقریزان. دستش را محکم روی شکمش فشار میداد. - نفس... نمیتونم بکشم... درد... رنگ از صورتش پریده و دستش را روی سینه گرفته بود، نفسنفس میزد. به نظر میرسد یک حملهٔ عصبی یا دردی تیز باشد. فضای ساکت کلاس...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان یکی میان من و تو - پارت 11
چند دقیقه گذشت. طراوت که با دوستش آن سر میز نشسته بود؛ بلند شد و به سمت او رفت و با لبخند کنار میزش ایستاد. - چی شده اینجا تک و تنها نشستی؟ امیرعلی سرش را بلند کرد. - شارژ گوشیم تموم شده بود. طراوت به گوشی روی میز اشاره کرد. - منتظر کسیای؟ امیرعلی نفس عمیقی کشید و صدایش را پایین آورد اما فضای ...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان یکی میان من و تو - پارت 12
این تصویر جدیدی از او بود. تصویری آسیبپذیر و این آسیبپذیری به طرز عجیبی باعث تپش قلبم شد. در سکوتم سوالات زیادی بود. دردش چقدر است؟ آن دختر که بود؟ آیا برایش گریه میکند؟ و یک سوال خطرناک و امیدوارانه که حالا که او نیست... نگاهت به سمت کس دیگری خواهد چرخید؟ اما فقط سکوت بود. سکوتی که در آن برای...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان یکی میان من و تو - پارت 13
هوا یک لحظه در سینهام گیر کرد. دوست دخترش.... همان که صبح جواب نداده بود. همان که سین زده بود و بیپاسخ گذاشته بود. همان که امیرعلی توی کافه منتظر پیامش بود. حالا داشت برایش کیک میگرفت و گل میبرد. مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده بود. مثل اینکه سکوتها، یک خوابِ صبحگاهی بود. صورتم را ثابت نگه داشت...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان یکی میان من و تو - پارت 14
پارسا پشت بندش نوشت " برنامهات رو بگو داداش. همه چی اوکی بود؟" اسکرول کردم پایین. چند تا پیام خنده و ایموجی و بعد، یک پیام بلند از امیرعلی با یه عکس. پیامش را که دیدم، قلبم یخ کرد و بعد داغ شد. عکس را باز کردم. یک اسکرینشات بود از صفحهٔ چت خودش با یک دختر. اسمش را خط زده بود. دختر نوشته بود "وا...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان یکی میان من و تو - پارت 15
صدای رضا آرام بود، اما در همان آرامش یک اخطار نهفته بود. سکوت... همه نگاه میکردند. صورت حسام کمی قرمز شد. دستش را عقب کشید و دو قدم به عقب رفت. - باشه باشه، شوخی کردم دیگه. حسام چند قدم عقب رفت. دستش را درآورد و شانه بالا انداخت، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. برگشت به سمت بچهها و دوباره شروع کرد به...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
-
رمان یکی میان من و تو - پارت 16
چند هفته از آن ماجرا گذشت. پاییز داشت کمکم جایش را به زمستانی سرد میداد و من، بیآنکه بخواهم، روزها را پشت سر میگذاشتم. امروز اما چیز دیگری در فضای کلاس بود. شاید چون شنل پشمی مامان را پوشیده بودم؛ همان شنلی که روی شانهها میانداختم و بافت درشتش به هر کسی که نگاه میکرد، میگفت "مراقب باش، امر...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان یکی میان من و تو - پارت 17
چند قدمی برداشته بودم که صدای هلیا از پشت سر رسید. دوید و تا به من رسید، دستم را گرفت. به هم ریخته بود با نفسهایی که از دویدن بریده شده. - چرا فرار میکردی؟ صدات زدم برنگشتی. - نشنیدم! نای حرف زدن نداشتم. هم از خستگی، هم از حال بدی که توی دلم بود. - میرم خونه هلیا. حوصله ندارم. دستم را رها نکرد...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان یکی میان من و تو - پارت 18
اما ناگهان... مکث کردم. چشمانم هنوز بسته بود، اما دستم روی کیک یخ کرد. نفس در سینه حبس شد. یاد حرف کهربا افتادم "لاس خشکه دیگه." یاد آن نخ افتادم، آن نگاه آینه، آن سکوتی که از هر حرفی سنگینتر بود. یاد حرف طراوت "اگر میخوادت، میمونه." و یاد خودم افتادم. اینکه این چند ماه، چقدر از خودم را صرف تم...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
- 1
