پارت یک :

فصل اول:
بسم الله الرحمن الرحیم
تمام تلاشم را برای اینکه درست در همین لحظه فرونپاشم می‌کردم. بغضی سنگین گلویم را گرفته بود و نمی‌توانستم گریه کنم.
صبر کردم، صبر کردم و صبر کردم...
همه وجودم میلرزید. انگار در همین لحظه تمام رویاهایم فرو ریخته بود.
- خداحافظ ما رفتیم.
لبخند کوچکی زدم، پاسخش را دادم و در دل فقط دعا کردم همین لحظه خانهخالی شود.
پشت پنجره ایستادم و وقتی از رفتنشان مطمئن شدم فرو ریختم. روی زمین نشستم، فرشی که زیر پاهایم بود، سرد بود! سرد و سنگین...
پشتم به دیوار خورد و قلبم، جسمی بود که روی سینه سنگینی می‌کرد. نه گریه‌ای، نه آهی. فقط یک خلا.
- خدایا! چرا؟ چرا من؟ چرا الان؟
از جایی در اعماق وجودم، موجی آغاز شد که از ته دل برمی‌خاست. از جایی که هنوز زخمی تازه و سرخ بود. موج بلند شد، از شکم گذشت، به سینه رسید و در گلو پیچید. بغضی چنان عظیم که راه نفسم را بست. اولین قطره، داغ و سنگین، از گوشهٔ چشمم سرازیر شد. قطره‌ها ریتم گرفتند، بی‌اختیار سیلابی از پشت پلک‌های بسته فوران و صورتم را خیس کرد و روی پیراهنم لکه‌های تیره انداخت.
صدایی از پشت دست‌هایی که روی دهانم گذاشته بودم نمی‌آمد اما بدنم داشت از هم می‌پاشید. فکم به لرزه افتاده بود. دست روی دهانم آرام آرام مشت شد.
انگار می‌خواستم چیزی را در خودم فشرده کنم که از لای انگشتانم می‌گریخت. دلم، روحم و آرزوهایم...
دهانم باز می‌شد تا فریادی را بیرون بریزد که هیچ صدایی نداشت. فقط خش‌خش خشکی گلو بود و صدای هق هقی که از ته چاهی عمیق می‌آمد. اتاق در سکوت غریبی فرو رفته بود. دنیای بیرون، پشت پنجره به حرکتش ادامه می‌داد اما اینجا زمان ایستاده
بود و تنها چیزی که نفس می‌کشیدم، غم بود.
گریه ضعیف شد. هق هق‌ها به ناله‌هایی کم‌صدا تبدیل شدند. اشک‌ها کم‌تر اما همچنان داغ. خستگی، تمام استخوان‌هایم را دربرگرفته بود. انگار تمام آن دریای اشک، درونم را با خود برده بود و حالا فقط پوسته‌ای توخالی از من باقی مانده بود،تکیه به دیوار، در اتاقی خالی.
چشمان ورم‌کرده‌ام را به سقف دوختم. جایی خالی از پاسخ.
اینطوری نمیشد! باید با یک نفر حرف میزدم مگرنه درست در همین لحظه میمردم.
با دستی لرزان تلفنم را برداشتم و شماره‌اش را گرفتم. صدای الو گفتنش که پیچید بغض بی‌صدایم به گریه‌ای بلند تبدیل شد.
هراسان پرسید:
- چی شده دلی؟ چرا گریه میکنی؟
نفس‌نفس میزدم. هیچ وقت ان شب را یادم نمی‌رود. من ان شب مردم و هیچکس نفهمید. هیچکس نفهمید آنشب چه بر من گذشت.
- بدبخت شدم زیبا...
سکوت ان طرف خط نشان از شوکه شدن او میداد. آن بغضِ جانکاه، آن خفگی اولیه... غم نمرده بود، هنوز آنجا بود.
- چی شده؟ اتفاق بدی افتاده؟
یک توده سخت در گلو که حالا در سرتاسر وجودم پخش شده بود. مثل مهی سنگین که بخشی از من شده بود.
- آره اما...
- اما چی؟ بگو چی شده دلی دارم میترسم کم‌کم.
اشکِ شور نمکی بود که زخم‌های قدیمی را تازه می‌کرد. هر قطره‌ام خاطره‌ای بود که آب می‌شد. خنده‌های گذشته که حالا گریه شده بود. قولی که شکسته و دستی که رها شده بود.
- من... من همیشه می‌دونستم. ته دلم می‌دونستم.
اشک‌ها تمام نمی‌شدند. یک دریای بی‌کران درونم بود که حالا سرریز شده بود. گاهی چشمانم را باز می‌کردم اما دنیا از پشت پردهٔ آب‌ گرفته‌اش، درهم و تار
بود. شاید این همان حس جدایی بود.
- تموم شد. از دست دادمش...
می‌دانستم که فردا شاید چشم‌هایم سرخ باشد. شاید صدایم گرفته باشد.
شاید دنیا با همان رنگ خاکستری‌اش به نظر برسد اما امروز، در این گوشه، من گریسته بودم. و گریستن، زبانی بود بی‌صدا برای دردی که هیچ واژه‌ای برایش وجود نداشت.
- چرا نفهمیدم؟
- عاشق بودی. کرت می‌کنه، کورت می‌کنه اما تموم شد. الان فقط مهم اینه که بیدار شدی. داری از این سکوت خفه میشی! زنگ بزن؛ داد بزن ولی توی خودت نریز
دلی.
او عزیز من بود مگر می‌توانستم دنیا را برای جفتمان نابود کنم؟ و بیداری؟ اگر بیداری این است کاش برای همیشه میخوابیدم...
***
(سه سال پیش)
- چی؟ دربی؟ من اصلا تا حالا دربی ندیدم! من
نمیام.
سارا چشمانش را درشت کرد و ضربه‌ای به سرم زد.
- گمشو بیا بریم چه نازی هم داره خانم. خوش میگذره بچه‌های دانشگاه هم هستن.
لب برچیده و گفتم:
- حالا با کی میریم؟
- با پارسا.
سری تکان دادم و وسایلم را جمع کردم. کوله‌ام را روی دوشم انداختم و پشت سر سارا که حالا با پارسا حرف میزد و میگفت "غر نزن الان میایم"
شروع به حرکت کردم.
از محوطه دانشگاه خارج شدیم. پارسا با دیدن ما، تکیه از ماشین برداشت و لبخند زد:
- سلام. چه عجب! سوار شید که دیرمون شده!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دلی

    0

    داستانش شبیه من حس میکنم

    ۳ هفته پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    🥰🎀

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️