یکی میان من و تو به قلم محدثه کمالی
پارت هفده :
چند قدمی برداشته بودم که صدای هلیا از پشت سر رسید. دوید و تا به من رسید، دستم را گرفت. به هم ریخته بود با نفسهایی که از دویدن بریده شده.
- چرا فرار میکردی؟ صدات زدم برنگشتی.
- نشنیدم!
نای حرف زدن نداشتم. هم از خستگی، هم از حال بدی که توی دلم بود.
- میرم خونه هلیا. حوصله ندارم.
دستم را رها نکرد. لبخند زد، همان لبخندی که همیشه وقتی میخواهد کسی را راضی کند میزند.
- نه! با م
لطفا صبر کنید...
