دوست داشتی؟
رمان خواهر خوانده اثر صدیقه سادات محمدی(نگار)

رمان خواهر خوانده

  • زبان فارسی
  • 108.2K 👁
  • 692 ❤️
  • 443 💬

خلاصه رمان عاشقانه خواهر خوانده

نیهان دختری ۱۷ساله، به خاطر اینکه ناپدریش می‌خواد اونو بفروشه، مجبور می‌شه از خونه فرار کنه... و در طی اتفاقاتی با حسام پسری تنها که خانواده‌اش رو از دست داده و عشقی یکطرفه به خواهرخوانده‌اش هستی دارد, آشنا می شود. آشنایی حسام و نیهان سرآغاز ماجراهایی می شود که ...

قسمتی از متن رمان خواهر خوانده

مهراد قاشق اول حلیم را جلوی دهان برد و گفت:
- پشت در که رسیدم، هنوز زنگ رو نزده بودم که هستی در رو باز کرد. می خواست بره بیرون.
باز قلبش با شنیدن اسم هستی لرزید، با خود فکر کرد« حتما هستی هم با دیدن مهراد همین حالی که من دارم رو تجربه می کنه. حتما اونم دست و پاشو گم می کنه، قلبش تند می زنه و ...»
صدای مهراد رشته ی افکارش را پاره کرد.
- چکار می کنی حسام؟ بیا حلیم از دهن افتاد پسر.
لباس عوض کرد و به آشپزخانه رفت. صندلی چوبی را عقب کشید و نشست. با لبخند کجی پرسید:
- دیشب خوش گذشت؟!
مهراد با دستمال کاغذی گوشه ی لبش را تمیز کرد، سر تکان داد و جواب داد:
- ای بابا، خوش گذشت اما چه فایده! آخر شب مامان خانوم از دماغم در آورد. منم باید مثل تو خونه مستقل داشته باشم. سی ساله شدم آ اما هنوزم شب که دیر برم خونه بابا غرولند می کنه مامانم همون موقع شب می خواد زنم بده. کلافه شدم به قرآن.
حسام ریز خندید و گفت:
- خب چرا ازدواج نمی کنی؟ شرایطت که خوبه!
- شرایط من بله اما دختری که می خوام نه! والا این دخترایی که مامان معرفی می کنه و خودم دور و برم می بینم هیچ کدوم رو نمی پسندم. خودت می دونی منظورم چیه.
حسام بی حرف صبحانه اش را می خورد که مهراد پرسید:
- ببینم حالا خودت چرا ازدواج نمی کنی؟ یه دختر خوب مثل هستی که نزدیکت هست، خانوادشم که تو رو اینقدر دوس دارن.
- منظورت از خوب چیه؟
- هم اینکه باباش پولداره و مطمئنی واسه پول نمی خوادت. بعدم با این همه ثروت باز سادگی و نجابت خودش رو داره، دخترایی با شرایط هستی غرق آرایش و عمل زیبایی ان. از رابطه ها هم که هیچی نگم بهتره. اینجوری کم پیدا می شه.
حسام سعی داشت بی تفاوت باشد اما نمی شد، مهراد سادگی و نجابت هستی را دیده بود اما خودش با او بزرگ شده و مهربانی و ذات پاکش را بارها در دل ستوده بود. بر خلاف میلش لب باز کرد:
- آره تو راست می گی. هستی خیلی خوبه اما اون خواهر خونده ی منه، بین من و هستی حسی به جز این نیست.
مهراد سر تکان داد و گفت:
- دیوونه ای به خدا، خواهر خونده کدومه! من جای تو بودم معطل نمی کردم می رفتم خواستگاری، تا الان همیشه فکر می کردم حتما خودت هم همین تصمیم رو داری. می دونستم پای تو وسط نیست زودتر خودم رو از گیر دادنای مامان خلاص می کردم. کی بهتر از هستی؟!
نگاه حسام خیره ماند، نفس در سینه اش سنگینی می کرد و قلبش تند می تپید. صحبت از هستی بود و چقدر راحت عشقش را پیشکش کرد به رفیق. اشتهایش کور شد و بی میل ظرف غذا را پس زد و از جا بلند شد. زیر لب آهسته گفت:
- ممنون، خوشمزه بود.
- چرا نخوردی پس؟
سمت کاناپه رفت و کوتاه جواب داد:
- سیر شدم
خون خونش را می خورد و در خود می جوشید، بر عکس همیشه که از آمدن مهراد خوشحال بود و ساعت ها به خوشی و خنده سپری می شد حالا برای رفتنش لحظه شماری می کرد. مهراد بهترین رفیقش، رقیب او بود و برگ برنده هم دستش. خاری شده بود در چشم حسام و نفسش را تنگ کرده بود.
تلوزیون را روشن کرد و بی هدف شبکه ها را عوض می کرد. اخم هایش بی اختیار در هم می رفت و باز با بیرون دادن نفَسش گره از پیشانی باز می کرد. این خانه دیگر جای ماندن نبود، باید می رفت، می رفت جایی که خاطره ای از هستی آنجا نباشد، صدای قدم ها، خنده ها و شیرین سخنی هایش را نشنود. رفت و آمدش را نبیند. امشب، همین امشب باید با دادفر صحبت می کرد و از صبح شنبه به فکر پیدا کردن خانه ای دور از اینجا و مستقل می بود.
زمان به کندی می گذشت، حضور مهراد این بار برایش طولانی و کسل کننده بود. مهراد هم متوجه بی حوصلگی و سکوت حسام شده و زیاد نماند. ساعتی بعد خداحافظی کرد.
کنار پنجره، روی صندلی راک نشسته بود. دلش هوای تازه می خواست، پنجره را کمی باز گذاشت و هوای سرد وارد اتاق شد. فنجان گرم قهوه را میان دست های سردش گرفته و طعم تلخ آن را مزمزه می کرد. صدای زنگ خانه به گوش رسید؛ همیشه این زنگ زدن ها دلش را هُری فرو می ریخت که ای کاش هستی باشد اما حالا اضطراب وجودش را فرا می گرفت. گریزان بود از هستی و تمام آنچه که دخترک را به یادش می آورد. دل آشوب از جا برخاست و فنجان را روی عسلی گذاشت، دستی میان موهای مجعدش کشید و سمت در رفت. از چشمی در که نگاه کرد صورت تکیده ی مهتاج خانوم را دید. روسری سُرمه ای رنگش را زیر گلو سنجاق زده و با چشم های فرورفته و مشکی اش به در خیره و منتظر بود.
در را باز کرد، مهتاج لبخندی زد و گفت:
- سلام آقا حسام، خوبید؟ آقا و هستی خانوم می خوان برن پیست، گفتن بهتون بگم شما...
هنوز حرفش کامل نشده بود که حسام لب گشود:
- نه مهتاج خانوم، بهشون بگید من سرم درد می کنه. همراهشون نمی رم.
حرف در دهان مهتاج ، خشک شد و سر کج کرد، آهسته لب زد: باشه!
حسام زیر لب با اجازه ای گفت و در را بست. صدای تلق تلق کفش های مهتاج که از پله پایین می رفت در راهرو پیچید. حسام به اتاق برگشت، حالا دیگر حتی میل به نوشیدن قهوه هم نداشت. این خانه با تمام بزرگی و زیبایی اش، چقدر برای حسام زشت و غیرقابل تحمل بود. هر لحظه تمایلش به رفتن از این خانه بیشتر می شد.
بازم هم صدای زنگ...
نکند هستی باشد، نکند اصرار کند برای رفتن به پیست...
پوفی کشید و از جا برخاست. این بار بدون نگاه کردن به چشمی، در را باز کرد. دادفر پشت در ایستاده بود. صورت مهربانش متبسم و بوی عطر سردش در فضا پیچیده بود.
حسام لبخند نرمی زد و آهسته سلام گفت. با احترام قدمی عقب برداشت و از جلوی در کنار رفت.
- بفرمایید
دادفر دستی به محاسن جو گندمی اش کشید و گفت:
- مزاحم نباشم.
ابرو بالا انداخت و جواب داد:
- نه، خواهش می کنم مراحمید.
آقای دادفر وارد خانه شد و حسام در را بست. دادفر رو به حسام گفت:
- مهتاج خانوم گفت ناخوش احوالی، اومدم حالت رو بپرسم.
سمت کاناپه می رفتند و حسام لب از لب برداشت:
- نه، یعنی سر دردم... چیز مهمی نیست استراحت کنم خوب می شم.
دادفر روی مبل لمید و گفت:
- اگر نیاز به دکتر داری زنگ بزنم دکتر شفیعی بی آد.
- نه ، نه، ممنون ... فقط نیاز به استراحت دارم.
سمت آشپزخانه می رفت که دادفر گفت:
- بیا بشین پسرم، چیزی نمی خواد بیاری. اومدم حالت رو بپرسم و برم.
حسام در ستیز با دلش بود تا حرفش را واگویه کند. لب فشرد و اضطرابش را کنترل کرد.
- نه‌ اجازه بدین یه چای بیارم. باهاتون حرف دارم.
تعلل نکرد و وارد آشپزخانه شد، چای ساز را روشن کرد. لحظه ای بعد با سینی کوچک طلایی رنگ و فنجان های داغ چای وارد پذیرایی شد. سینی را روی میز گذاشت و کنار دادفر با فاصله ای اندک نشست.
دادفر کمی سمت حسام متمایل شد و گفت:
- ممنون پسرم، خب ... مشتاقم بشنوم چی می خواستی بگی؟
نگاهش را از دادفر گرفت و آهسته جواب داد:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان خواهر خوانده
  • مریم

    0

    متشکر از نویسنده محترم با قلم شیوای و رمان دلنشین شون. فقط ادامه رمان متوجه شدم بنام دیگری بوده . بفرمایید در اپلیکشن میشه بزارین.

    ۲ هفته پیش
  • هستی

    0

    به چه اسمی؟؟

    ۲ هفته پیش
  • ستین

    1

    داستان و قلمت عالی بود فوق العاده رمان عالی و جذاب شخصیت نیهان رو دوست داشتم قلمت ماندگار دمت گرم مشتی😂❤️ 🩹✨

    ۲ هفته پیش
  • پاییز

    0

    خیلی عالی بود دمت گرم مَشتی 😄

    ۳ هفته پیش
  • مانیا

    0

    چاکر قلمت مشتی عالی بود مخلصیم😂🤙

    ۳ هفته پیش
  • نیلدا

    0

    داستان و قلمت عالی بود فوق العاده

    ۳ هفته پیش
  • تارا

    1

    رمانت عالی بود و جذاب شخصیت نیهان را دوست داشتم قلمت مانا و ماندگار

    ۱ ماه پیش
  • Rad

    1

    بسیار زیبا و دلنشین سپاس از نویسنده محترم🌼🌼

    ۱ ماه پیش
  • Motahar

    0

    رمان خوبی بود نمره ۶ از ده بهش میدم

    ۲ ماه پیش
  • Mahak

    3

    رمان بسیار زیبایی بود ، پیشنهاد میکنم حتما بخونید

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    3

    عالی بود واقعا لذت بردم بخصوص کاچی درست کردن حسام

    ۲ ماه پیش
  • آرزپ👑

    2

    خیلی زیبا بود .به قول نیهان عشق کردیم بمولا

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    2

    خیلی قشنگ بود پیشنهاد میکنم

    ۲ ماه پیش
  • گندم

    2

    عالی بود خیلی جالب بود لذت بردم دستتون طلا 🙏🏻❤️💋🪷

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه گلی

    2

    عالیییی بود عالییییی خیلی قشنگ بود حتما بخونید🌷🤩

    ۲ ماه پیش
  • مری

    2

    بسیار رمان زیبا و دلنشینی بود ممنون از شما بابت نوشتن این رمان زیبا براتون آرزوی موفقیت میکنم 🌹

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!