رمان در حصار گذشته
- به قلم صدیقه سادات محمدی (نگار)
- ⏱️۷ ساعت و ۲۲ دقیقه
- 71K 👁
- 94 ❤️
- 55 💬
داستان روایتگر اتفاقات و کشمکش های دو خانواده ی بزرگ است ، خانواده ی زند و خانواده ی نعیمی. امیر، محسن ، مریم و مینا فرزندان خانواده ی زند ؛ عارف ،علی و عفت فرزندان خانواده ی نعیمی هستند. کجا پناه گرفته ای ؟ کجا آشیان ساخته ای ؟ پرنده ی کوچک خوشبختی… وقتی از هر سو و هر مکان تیری از گذشته به تو پرتاب می شود. گذشته ای که در آن نبودی. سهمی نداشتی اما تاوان میدهی… بی دلیل… بی گناه…
مهرداد دستي ميان موهاي مشکي و مجعدش کشيد:
– مامان جان قربونت برم، دايي محسن و دايي امير خيلي لطف دارن ولي من کارم خوبه از حقوقم راضي هستم. نمي خوام برم تو اون کارخونه که دو روز ديگه برم خواستگاري بيتا بگن خودمون بهش کار داديم ،حقوق ميديم...يه جوريه.
– وا ... چه ربطي داره؟ پول مفت که نميدن کار ميکني حقوق ميدن، بعدم اگه واقعا بيتا رو دوست داري چرا نميگي زودتر برم خواستگاري؟
نفسش را سنگين بيرون داد:
– دلم مي خواد اول مهرسا رو سر و سامون بدم، خيالم راحت بشه يه دونه خواهرم خوشبخت شد بعد ازدواج مي کنم.
مادر مصرانه گفت:
– مهرسا داره درس مي خونه، معلوم نيست کي بخواد ازدواج کنه واسه تو دير مي شه ...مي خواي با دايي حرف بزنم؟
مهرسا همان طور که غرق گوش دادن به حرف هاي مادر و مهرداد بود، يکدفعه گوشش کشيده شد و مهرداد را بالاي سرش ديد. با صورتي جمع شده از درد ناليد:
– آخ آخ داداش ...ول کن تو رو خدا ...آي گوشم.
مهرداد همان طور که گوش خواهرش را مي پيچاند با اخم شيريني پرسيد:
– فال گوش واميستي جغجغه؟!
مريم خانوم سري تکان داد و گفت:
– نه مثل اينکه حق با مهراده ...تو هنوز نياز به مراقبت داري! فقط قد دراز کردي واسه من. آخه دختر نبايد منو داداشت چهار کلام خصوصي حرف بزنيم؟
مهرسا گوشش را از دست برادرش خلاص کرد و حيني که ماساژ مي داد گفت:
– حالا مگه چي مي گفتين؟ کل حرف هايي که فهميدم اين بود که دايي از مهرداد مي خواد بره کارخونه حسابدار اونجا بشه، مهردادم نميره. اوم بعدم مهرداد خان بيتا رو دوست داره.
مهرداد با تاکيد گفت:
– باز فردا نري اينارو صاف بذاري کف دست نازگل، اونم کل فاميل رو خبردار کنه!
با شيطنت چشمکي به برادرش زد و جواب داد:
– نه بابا ...فردا چرا؟ الان بهش پيامک مي دم.
بلند خنديد و مهرداد سر تکان داد و گفت:
– درد... جغجغه ي فضول.
***
مينا خانوم ميز شام را آماده مي کرد. ديس پلو را روي ميز گذاشت و صدا زد:
– بچه ها بياين شام ...آقا عارف شام آماده اس.
لحظه اي بعد همگي دور ميز شام جمع شدند.در سکوت شام مي خوردند که آقا عارف همانطور که براي خودش سالاد مي کشيد گفت:
– جمعه سالگرد داداشم علي و خانومشه.صبح زودتر بيدار بشين بريم مراسم.
با گفتن اين حرف بچه ها همزمان با صداي کشيده گفتند:
– واي نه...
نيما با اعتراض گفت:
– از اول هفته زود بيدار مي شيم که درس و کلاس داريم، يه روز جمعه رو هم نمي تونيم بخوابيم؟!
نازگل هم به طرفداري از برادرش گفت:
– راست ميگه بابا. نميشه ما نيايم؟! اولين سالگرد که نيست؛ بيست سال گذشته.
اخمهاي آقا عارف در هم رفت و جواب داد:
– نه نميشه ، منم دو روز ديگه مردم فراموشم مي کنيد و ديگه نمياين؟
نازگل بلافاصله لب باز کرد:
– چرا ميايم، ولي نه صبح روز جمعه!
مينا خانوم لب گزيد و پشت دستش زد:
– نازگل... يه خدايي نکرده ، دور از جوني چيزي. حيا نداري تو دختر؟
نازگل شرمگين لب گزيد و زير چشمي نگاهي به پدر انداخت:
– خب ببخشيد، دور از جون. ولي خدايي آخه اين چه رسمشه؟ عمه عفت زنده اس سالي يه بار به زور سرخاک عمو يا خونه آقابزرگ و خانوم جون مي بينمشون. اونوقت يه عمو علي داشتيم من تو قنداق بودم رفته به رحمت خدا. حالا هي هر سال واسش مراسم بگيريد بريد سرخاک. آدما تا زنده ان بايد هواي همو داشته باشن.
مينا خانوم نهيب زد:
– دختر جون رابطه ي بابات و عمه عفت به خودشون مربوطه ، يه کلام بهتون گفتيم جمعه صبح حاضر باشيد ميريم بهشت زهرا بگيد چشم. بحث نکنيد غذاتونو بخوريد.
نازگل که قانع نشده بود پشت چشمي نازک کرد و مشغول غذا خوردن شد.
عمه عفت خواهر بزرگتر آقا عارف بود، زني جدي و اخمو. کمتر پيش مي آمد بخندد يا با کسي حرف بزند. سه پسر داشت آرمان ، آرتان و آرمين.
نازگل شيفته و دلبسته ي آرتان بود. پسر دوم عمه خانوم که مامور نيروي انتظامي و سروان بود. برخلاف چهره ي اخمو و جدي و آن هيکل ورزيده که مختص شغلش بود در جمع هاي خانوادگي پسري شوخ و خنده رو بود و دل مهرباني داشت و همين خصلت هايش بود که نازگل را عاشق کرده بود .
صبح روز سه شنبه؛ چيزي تا آمدن استاد نمانده بود. نازگل چشم چرخاند و دور تا دور کلاس را نگاهي انداخت. همه ي بچه ها آمده بودند اما خبري از شهنام نبود. مطمئن بود تا چند لحظه ي ديگر سر ميرسد .
شيطنتش گل کرد و با فکري که به سرش زد زير لب زمزمه کرد:
– بيا آقا شهنام که واست برنامه دارم.
صندلي هاي تک نفره طوري چيده شده بود که يک راه از وسط کلاس بود تا از آنجا به آخر کلاس بروند و دو طرف صندلي ها نزديک هم چيده شده بودند. نازگل که رديف اول بود صندليش را دقيقا جلوي راه گذاشت و نشست. همانطور که حدس ميزد لحظه اي بعد شهنام وارد شد .پيراهن اسپرت قهوه اي و شلوار کتان مشکي به تن داشت. نگاهي به دخترک انداخت که سد راهش بود. چند قدم جلو آمد و مؤدبانه گفت:
– ببخشيد خانوم ، سرراه نشستيد. ميشه صندلي رو بکشيد کنار ؟
خودش را سرگرم مطالعه نشان داد و توجهي نکرد ، دوباره صداي بم و مردانه اش بلند شد و اين بار با اعتراض گفت:
– خانوم محترم ، ميشه بلند شين ؟
لبخندي محو زد و باز هم توجهي نکرد. شهنام زير لب گفت:
– باشه ، خودت خواستي.
نازگل زير چشمي نگاهش مي کرد ، منتظر عکس العملش بود که ديد شهنام کيف دوشي مشکي اش را روي صندلي کناري گذاشت. ناغافل با يک حرکت صندلي و دختر را با هم مثل پر کاه بلند کرد و کنار گذاشت. کلاس همهمه شد و همه مي خنديدن. نازگل با دهن باز از تعجب نگاه مي کرد. اصلا به فکرش نمي رسيد شهنام چنين کاري بکند. کيفش را برداشت؛ با لبخند پيروزمندانه اي نگاهش کرد و به انتهاي کلاس رفت و نشست. فرگل با نگاه سرزنش کننده اي براي خواهرش سر تکان داد و زير لب غرولند کرد:
– دختره ي سبک سر
با اين کار نازگل بيشتر از قبل با شهنام دشمن شد و خواست هرطور شده کارش را تلافي کند. با آمدن استاد همه ساکت شدند و همهمه خاتمه يافت.
بعد از تمام شدن کلاس مهرسا که انگار از قبل پشت در منتظر بود با رفتن استاد بلافاصله وارد شد و با ذوق و هيجان به طرف دختر خاله هايش رفت.

صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از نظر و همراهیت سحرجان، این رمان و خواهرخوانده اولین رمانای من تو این اپ بودن و خب طبیعیه ناپختگیهایی دارن😊 امیدوارم با بقیهی رمانهام هم همراه باشی و بیشتر دوسشون داشته باشی❤💚🙏🏻
۱ ماه پیشنادیا
1بی نظیر بود واقعا هم قلم نویسنده و هم متن رمان اینکه بتونی انقدر جذاب همزمان درباره چند کاراکتر شخصیت پردازی کنی و رمانو *** ببری واقعا تحسین برانگیزه اینکه کلیشه ای نبود آدمو بیشتر جذب می کرد تنها رمان آنلاینی بود که بکوب تا آخر خوندم امیدوارم رمان های بیشتری از این نویسنده داشته باشیم
۱ ماه پیشموسوی
0رمان جذابی بودلذت بردم قلمتون ماناوپایدار نویسنده عزیز
۲ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از نظرتون دوست عزیز💚❤
۱ ماه پیشسمانه
0رمان قشنگ و جذابی بود.ممنون از نویسنده
۲ ماه پیشسول
0خوب بود هرکی بدی کرد تقاصشو پس داد
۴ ماه پیشمیم
0رمان خوبی بود ممنونم از نویسنده تبریک برای قلمی به این زیبایی واقعا اگر مردوزن عفت وحیای خودشون رو مراقبت کنن جمعها همیشه جمعه وفکرها آسوده کاش درس بگیریم از این داستانها وعمیق بفهمیم که اگر ذره ای خوبی یا بدی کنیم نتیجشو میبینیم مهربان بودن خرجی نداره فقط مرام میخوادومهمتر ازهمه چوب خدا صدا نداره
۷ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از نظرت عزیزم و خوشحالم که رمان به دلت نشسته. باعث افتخاره با رمانهای جدید و آنلاینم همراهم باشید🙏🏻💚
۷ ماه پیشدلیار
0رمان قشنگی بود فقط بعضی اوقات شخصیتهاشو قاطی میکردم😂نمی دونستم کی به کیه نسرین و مریم و مینا و سیمین و همش قاطی میکردم ولی درکل قلم نویسنده قوی بود و ارزش خوندن داره
۸ ماه پیشEli
0من موقع خوندن مغزم رگ به رگ میشد هی باید فکر میکردم این کی بود از بس ک شخصیت داشت داستان شما چطور موقع نوشتن قاطی نمیکردی کی به کی هست اما در کل قلم قوی و داستان خوبی بود اینقدری ک دوست دارم تمام رمان هاتون رو بخونم
۸ ماه پیشTannaz
1رمان خوبی بود
۸ ماه پیش00
0سلام به نویسنده عزیز ❤خسته نباشی 🌹🌹🌹🌹رمان خیلی خوبی بود🌹🌹🪴
۲ سال پیشم
1این رمانو قبلا خوندم ،ولی بخاطرقلم خوب نویسنده دوباره خوندم،فقط کاش یکم غمهاش کمتر بود
۲ سال پیشسارینا
2رمان خوب و متفاوتی بوداما چون شخصیت ها زیاد بود خواننده گاهی گیج میشد اتفاق ها هم خیلی تند تند و پشت سرهم می افتاد خواننده نمیتونست خوب با داستان ارتباط بگیره هیچ فاصله ای بین اتفاق ها نبود
۲ سال پیشمارال
3عالیییییی بود ولی خیلی شخصیت های داستان زیاد. و پیچ در پیچ بودند خدایی گیج نسبت هاشون بودیم
۲ سال پیشسپیده
2قشنگ بود ممنون نویسنده عزیز
۲ سال پیشزهرا
2بد نبود..حق نازگل این نبود..من عاشقانه نازگل و ارتان و بیشتر دوست داشتم..حداقل روی عشق شهنام به نازگل یکم کار میکردی نویسنده.اینجوری بنظرم نازگل حیف شد.یهو بدون عشق و مراسم افتاد وسط یه زندگی با بچه
۲ سال پیش
-
آدرس وبسایت شخصی ثبت نشده است -
صفحه اینستاگرام نویسنده sedighe6965۳ -
آیدی تلگرامی نویسنده s_negar_m -
ارتباط از طریق واتس اپ ثبت نشده است.
-
التیام (آفلاین) ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
-
سوت پایان ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #معمایی
-
زندگی را نمی بازم ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #معمایی
-
یک عمر تاوان (آفلاین) ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
-
مارپیچ ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #درام
-
گرداب سرنوشت ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
-
التیام ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
-
خاموشی آوا ژانر : #عاشقانه #درام
-
رمان مهجور عشق ( فصل دوم خواهر خوانده ) ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
-
توپاز آبی ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
-
یک عمر تاوان ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
-
طعم تلخ زندگی ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #تراژدی
-
خواهر خوانده ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #همخونه ای
-
فرار از سنت - VIP ژانر : #عاشقانه #اربابی #تاریخی
-
مهجور عشق ( فصل دوم خواهر خوانده ) ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
-
طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب نسخه چاپ شده ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #تراژدی
-
خواهر خوانده ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #همخونه ای
-
در حصار گذشته ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
سحر
0طبق نظرات قبلی دوستان نظر منم این بود خیلی شخصیت خلق کرده بودی خواننده گیج میشد و دو تا خواهر بعد چند سال پیدا شدن دو تا دوست و همکار ی کم دور از ذهن بود یکی بود بهتر بود ولی در کل خوب بود موفق باشید