دوست داشتی؟
رمان در حصار گذشته اثر صدیقه سادات محمدی (نگار)

رمان در حصار گذشته

  • زبان فارسی
  • 72.4K 👁
  • 98 ❤️
  • 66 💬

خلاصه رمان اجتماعی در حصار گذشته

داستان روایتگر اتفاقات و کشمکش های دو خانواده ی بزرگ است ، خانواده ی زند و خانواده ی نعیمی. امیر، محسن ، مریم و مینا فرزندان خانواده ی زند ؛ عارف ،علی و عفت فرزندان خانواده ی نعیمی هستند. کجا پناه گرفته ای ؟ کجا آشیان ساخته ای ؟ پرنده ی کوچک خوشبختی… وقتی از هر سو و هر مکان تیری از گذشته به تو پرتاب می شود. گذشته ای که در آن نبودی. سهمی نداشتی اما تاوان میدهی… بی دلیل… بی گناه…

قسمتی از متن رمان در حصار گذشته

– آخه پسرم، چرا قبول نمي کني؟ دايي محسن که بد تو رو نمي خواد، خب برو کارخونه حسابدار اونجا شو.
مهرداد دستي ميان موهاي مشکي و مجعدش کشيد:
– مامان جان قربونت برم، دايي محسن و دايي امير خيلي لطف دارن ولي من کارم خوبه از حقوقم راضي هستم. نمي خوام برم تو اون کارخونه که دو روز ديگه برم خواستگاري بيتا بگن خودمون بهش کار داديم ،حقوق ميديم...يه جوريه.
– وا ... چه ربطي داره؟ پول مفت که نميدن کار ميکني حقوق ميدن، بعدم اگه واقعا بيتا رو دوست داري چرا نميگي زودتر برم خواستگاري؟
نفسش را سنگين بيرون داد:
– دلم مي خواد اول مهرسا رو سر و سامون بدم، خيالم راحت بشه يه دونه خواهرم خوشبخت شد بعد ازدواج مي کنم.
مادر مصرانه گفت:
– مهرسا داره درس مي خونه، معلوم نيست کي بخواد ازدواج کنه واسه تو دير مي شه ...مي خواي با دايي حرف بزنم؟
مهرسا همان طور که غرق گوش دادن به حرف هاي مادر و مهرداد بود، يکدفعه گوشش کشيده شد و مهرداد را بالاي سرش ديد. با صورتي جمع شده از درد ناليد:
– آخ آخ داداش ...ول کن تو رو خدا ...آي گوشم.
مهرداد همان طور که گوش خواهرش را مي پيچاند با اخم شيريني پرسيد:
– فال گوش واميستي جغجغه؟!
مريم خانوم سري تکان داد و گفت:
– نه مثل اينکه حق با مهراده ...تو هنوز نياز به مراقبت داري! فقط قد دراز کردي واسه من. آخه دختر نبايد منو داداشت چهار کلام خصوصي حرف بزنيم؟
مهرسا گوشش را از دست برادرش خلاص کرد و حيني که ماساژ مي داد گفت:
‌– حالا مگه چي مي گفتين؟ کل حرف هايي که فهميدم اين بود که دايي از مهرداد مي خواد بره کارخونه حسابدار اونجا بشه، مهردادم نميره. اوم بعدم مهرداد خان بيتا رو دوست داره.
مهرداد با تاکيد گفت:
– باز فردا نري اينارو صاف بذاري کف دست نازگل، اونم کل فاميل رو خبردار کنه!
با شيطنت چشمکي به برادرش زد و جواب داد:
– نه بابا ...فردا چرا؟ الان بهش پيامک مي دم.
بلند خنديد و مهرداد سر تکان داد و گفت:
– درد... جغجغه ي فضول.
***
مينا خانوم ميز شام را آماده مي کرد. ديس پلو را روي ميز گذاشت و صدا زد:
– بچه ها بياين شام ...آقا عارف شام آماده اس.
لحظه اي بعد همگي دور ميز شام جمع شدند.در سکوت شام مي خوردند که آقا عارف همانطور که براي خودش سالاد مي کشيد گفت:
– جمعه سالگرد داداشم علي و خانومشه.صبح زودتر بيدار بشين بريم مراسم.
با گفتن اين حرف بچه ها همزمان با صداي کشيده گفتند:
– واي نه...
نيما با اعتراض گفت:
– از اول هفته زود بيدار مي شيم که درس و کلاس داريم، يه روز جمعه رو هم نمي تونيم بخوابيم؟!
نازگل هم به طرفداري از برادرش گفت:
– راست ميگه بابا. نميشه ما نيايم؟! اولين سالگرد که نيست؛ بيست سال گذشته.
اخمهاي آقا عارف در هم رفت و جواب داد:
– نه نميشه ، منم دو روز ديگه مردم فراموشم مي کنيد و ديگه نمياين؟
نازگل بلافاصله لب باز کرد:
– چرا ميايم، ولي نه صبح روز جمعه!
مينا خانوم لب گزيد و پشت دستش زد:
– نازگل... يه خدايي نکرده ، دور از جوني چيزي. حيا نداري تو دختر؟
نازگل شرمگين لب گزيد و زير چشمي نگاهي به پدر انداخت:
– خب ببخشيد، دور از جون. ولي خدايي آخه اين چه رسمشه؟ عمه عفت زنده اس سالي يه بار به زور سرخاک عمو يا خونه آقابزرگ و خانوم جون مي بينمشون. اونوقت يه عمو علي داشتيم من تو قنداق بودم رفته به رحمت خدا. حالا هي هر سال واسش مراسم بگيريد بريد سرخاک. آدما تا زنده ان بايد هواي همو داشته باشن.
مينا خانوم نهيب زد:
– دختر جون رابطه ي بابات و عمه عفت به خودشون مربوطه ، يه کلام بهتون گفتيم جمعه صبح حاضر باشيد ميريم بهشت زهرا بگيد چشم. بحث نکنيد غذاتونو بخوريد.
نازگل که قانع نشده بود پشت چشمي نازک کرد و مشغول غذا خوردن شد.
عمه عفت خواهر بزرگتر آقا عارف بود، زني جدي و اخمو. کمتر پيش مي آمد بخندد يا با کسي حرف بزند. سه پسر داشت آرمان ، آرتان و آرمين.
نازگل شيفته و دلبسته ي آرتان بود. پسر دوم عمه خانوم که مامور نيروي انتظامي و سروان بود. برخلاف چهره ي اخمو و جدي و آن هيکل ورزيده که مختص شغلش بود در جمع هاي خانوادگي پسري شوخ و خنده رو بود و دل مهرباني داشت و همين خصلت هايش بود که نازگل را عاشق کرده بود .
صبح روز سه شنبه؛ چيزي تا آمدن استاد نمانده بود. نازگل چشم چرخاند و دور تا دور کلاس را نگاهي انداخت. همه ي بچه ها آمده بودند اما خبري از شهنام نبود. مطمئن بود تا چند لحظه ي ديگر سر ميرسد .
شيطنتش گل کرد و با فکري که به سرش زد زير لب زمزمه کرد:
– بيا آقا شهنام که واست برنامه دارم.
صندلي هاي تک نفره طوري چيده شده بود که يک راه از وسط کلاس بود تا از آنجا به آخر کلاس بروند و دو طرف صندلي ها نزديک هم چيده شده بودند. نازگل که رديف اول بود صندليش را دقيقا جلوي راه گذاشت و نشست. همانطور که حدس ميزد لحظه اي بعد شهنام وارد شد .پيراهن اسپرت قهوه اي و شلوار کتان مشکي به تن داشت. نگاهي به دخترک انداخت که سد راهش بود. چند قدم جلو آمد و مؤدبانه گفت:
– ببخشيد خانوم ، سرراه نشستيد. ميشه صندلي رو بکشيد کنار ؟
خودش را سرگرم مطالعه نشان داد و توجهي نکرد ، دوباره صداي بم و مردانه اش بلند شد و اين بار با اعتراض گفت:
– خانوم محترم ، ميشه بلند شين ؟
لبخندي محو زد و باز هم توجهي نکرد. شهنام زير لب گفت:
– باشه ، خودت خواستي.
نازگل زير چشمي نگاهش مي کرد ، منتظر عکس العملش بود که ديد شهنام کيف دوشي مشکي اش را روي صندلي کناري گذاشت. ناغافل با يک حرکت صندلي و دختر را با هم مثل پر کاه بلند کرد و کنار گذاشت. کلاس همهمه شد و همه مي خنديدن. نازگل با دهن باز از تعجب نگاه مي کرد. اصلا به فکرش نمي رسيد شهنام چنين کاري بکند. کيفش را برداشت؛ با لبخند پيروزمندانه اي نگاهش کرد و به انتهاي کلاس رفت و نشست. فرگل با نگاه سرزنش کننده اي براي خواهرش سر تکان داد و زير لب غرولند کرد:
– دختره ي سبک سر
با اين کار نازگل بيشتر از قبل با شهنام دشمن شد و خواست هرطور شده کارش را تلافي کند. با آمدن استاد همه ساکت شدند و همهمه خاتمه يافت.
بعد از تمام شدن کلاس مهرسا که انگار از قبل پشت در منتظر بود با رفتن استاد بلافاصله وارد شد و با ذوق و هيجان به طرف دختر خاله هايش رفت.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان در حصار گذشته
  • حلما

    0

    عالی بود .اولش معمولی بود وزیاد بودن شخصیت ها گیج کننده ولی بعد داستان زیبا شد نمی شد رهاش کنی . ( خدا لعنت کنه آدمهایی که آتیش می اندازند توی زندگی بقیه)

    ۱ هفته پیش
  • یه غریبه:)

    0

    من تا الان چند رمان از خانم محمدی خوندم و واقعان یکی از یکی قشنگتر این یکی هم مثل همیشه عالی بود. قلمتون مانا💚🌱

    ۲ هفته پیش
  • حسنا

    0

    من اکثر کتاب های خانوم محمدی رو خوندم و واقعا قشنگ هست ولی متاسفانه با این کتاب و سبک قلمش نتونستم ارتباط بگیرم و دوستش نداشتم به امید کتاب های آینده ممنون

    ۱ ماه پیش
  • میم

    1

    یه بار دیگه هم رمان رو خوندم و لذت بردم،این رمان رو باید چند بار خوند،اینجوری دیگه این یه اشکال که زیاد بودن شخصیتهاست از بین میره چون همه رو می شناسی و کاملا پی به قلم قوی نویسنده می بری ولذت می بری،اما بار اول ممکن کمی گیج بشی که کی به کیه 🙏🏻👏👏👏

    ۲ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    لطف داری عزیزم. داشتن چنین دوستان و همراهانی باعث خوشحالی و افتخاره. ممنون از انرژی خوبت، قربون محبتت🥰❤🙏🏻😘

    ۱ ماه پیش
  • عطیه

    0

    یه خرده داستان تند پیش میرفت،ولی من عاشق قلم شما هستم،داستان هم قشنگ بود

    ۲ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون عطیه‌جان خوشحالم همراهم هستی باعث افتخاره🥰❤. در حصار گذشته اولین رمانم توی اپ هست و در بخش آنلاین هم خواهرخوانده اولین تجربه بود☺️طبیعیه این ناپختگی‌ها در قلم

    ۱ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون عطیه‌جان خوشحالم همراهم هستی باعث افتخاره🥰❤. در حصار گذشته اولین رمانم توی اپ هست و در بخش آنلاین هم خواهرخوانده اولین تجربه بود☺️طبیعیه این ناپختگی‌ها در قلم

    ۱ ماه پیش
  • زهرا

    0

    سلام بر نویسنده عزیز. ممنونم از شما بابت این قلم زیبا. چیزی که آثار شما رو برای شخص من خیلی جذاب میکنه، واقعگرا بودن شماست. اینکه سعی نمیکنید از واقعیت این دنیا فاصله بگیرید و در اوهام غرق بشید. در آثارتون همه چیز در تعادله. عشق، منطق، احساس و ...

    ۱ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    سلام زهراجان، ممنون از نظرات و انرژی خوبت. همراهیتون باعث افتخاره. محبت دارین 🥰❤🙏🏻

    ۱ ماه پیش
  • فرزانه

    1

    رمان خوبی بودواز قلم نویسنده ممنونم،اگرچه قبول منطق فاصله دارد بین قبول عقل وقلب ولی باید واقعیت را پذیرفت 💔

    ۳ ماه پیش
  • سحر

    0

    طبق نظرات قبلی دوستان نظر منم این بود خیلی شخصیت خلق کرده بودی خواننده گیج میشد و دو تا خواهر بعد چند سال پیدا شدن دو تا دوست و همکار ی کم دور از ذهن بود یکی بود بهتر بود ولی در کل خوب بود موفق باشید

    ۵ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون از نظر و همراهیت سحرجان، این رمان و خواهرخوانده اولین رمانای من تو این اپ بودن و خب طبیعیه ناپختگی‌هایی دارن😊 امیدوارم با بقیه‌ی رمان‌هام هم همراه باشی و بیشتر دوسشون داشته باشی❤💚🙏🏻

    ۵ ماه پیش
  • نادیا

    2

    بی نظیر بود واقعا هم قلم نویسنده و هم متن رمان اینکه بتونی انقدر جذاب همزمان درباره چند کاراکتر شخصیت پردازی کنی و رمانو *** ببری واقعا تحسین برانگیزه اینکه کلیشه ای نبود آدمو بیشتر جذب می کرد تنها رمان آنلاینی بود که بکوب تا آخر خوندم امیدوارم رمان های بیشتری از این نویسنده داشته باشیم

    ۵ ماه پیش
  • موسوی

    1

    رمان جذابی بودلذت بردم قلمتون ماناوپایدار نویسنده عزیز

    ۵ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون از نظرتون دوست عزیز💚❤

    ۵ ماه پیش
  • سمانه

    1

    رمان قشنگ و جذابی بود.ممنون از نویسنده

    ۶ ماه پیش
  • سول

    1

    خوب بود هرکی بدی کرد تقاصشو پس داد

    ۷ ماه پیش
  • میم

    1

    رمان خوبی بود ممنونم از نویسنده تبریک برای قلمی به این زیبایی واقعا اگر مردوزن عفت وحیای خودشون رو مراقبت کنن جمعها همیشه جمعه وفکرها آسوده کاش درس بگیریم از این داستانها وعمیق بفهمیم که اگر ذره ای خوبی یا بدی کنیم نتیجشو میبینیم مهربان بودن خرجی نداره فقط مرام میخوادومهمتر ازهمه چوب خدا صدا نداره

    ۱۱ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون از نظرت عزیزم و خوشحالم که رمان به دلت نشسته. باعث افتخاره با رمان‌های جدید و آنلاینم همراهم باشید🙏🏻💚

    ۱۰ ماه پیش
  • دلیار

    1

    رمان قشنگی بود فقط بعضی اوقات شخصیتهاشو قاطی میکردم😂نمی دونستم کی به کیه نسرین و مریم و مینا و سیمین و همش قاطی میکردم ولی درکل قلم نویسنده قوی بود و ارزش خوندن داره

    ۱۱ ماه پیش
  • Eli

    1

    من موقع خوندن مغزم رگ به رگ میشد هی باید فکر میکردم این کی بود از بس ک شخصیت داشت داستان شما چطور موقع نوشتن قاطی نمیکردی کی به کی هست اما در کل قلم قوی و داستان خوبی بود اینقدری ک دوست دارم تمام رمان هاتون رو بخونم

    ۱۱ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!