دوست داشتی؟
رمان عاشقانه گرداب سرنوشت از صدیقه سادات محمدی دنیای رمان

رمان گرداب سرنوشت

  • زبان فارسی
  • 217.7K 👁
  • 365 ❤️
  • 233 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه گرداب سرنوشت

یزدان، پسری از قشر متوسط جامعه که از کودکی با پدرش و در چهارچوب‌های خاص اعتقادی او بزرگ شده است در طی اتفاقی، دلباخته‌ی دختری ثروتمند به نام سارا می‌شود و به خودش جرأت می‌دهد تا برای ابراز این علاقه پیش قدم شده و موانع را کنار بزند. اما با مخالفت شدید خانواده‌ی سارا مواجه می‌شود که در این بین پرده از رازهایی برداشته می‌شود و... از طرفی پارسا برادر سارا، که مأمور نیروی انتظامی است درگیر پرونده‌ی قتل‌های سریالی است که... ( شخصیت‌های رمان‌های « یک عمر تاوان » و « التیام » در این رمان نقش دارند و شاهد ادامه‌ی زندگی‌شان و اتفاقاتی که برایشان میفتد هستیم )

پارت اول

خرداد ماه بود و عرق از سر و رو می‌بارید. یزدان زیر تابش شدید نور آفتاب روی موتور، پشت چراغ قرمز بود. دانه‌های عرق را حس می‌کرد که از پشت شانه‌ها تا تیر کمر سر می‌خورد. ابروهای بلند و مشکی‌اش را در هم کشیده و چشم‌هایش را باریک کرده بود. بلاخره چراغ سبز شد و راه افتاد. به آدرسی که شرکت داده بود، رفت. خانه‌ای ویلایی در سعادت آباد. زنگ را فشرد. بعد از چند لحظه صدای زنی از آیفون بلند شد:
- بله، بفرمایید.
- تعمیرکار شرکت هستم.
کارت معرفی شرکت را مقابل آیفون گرفت تا زن ببیند. در باز شد و گفت:
- بفرمایید داخل.
موتور رو داخل برد و نگاهی به اطراف حیاط انداخت. دور تا دور حیاط شمشاد و درخت بود. توی دلش گفت:
- حیاطشون از پارک محله‌ی ما خوشگل‌تر و بزرگتره!
موتورش را طوری که سد راه نباشد، پشت شمشادها گذاشت و روی راه باریکه‌ای که سنگفرش بود راه افتاد. سمت ساختمان خانه می‌رفت که زنی میانسال با مانتوی مشکی و شال سفید از خانه بیرون آمد. فورا سلام کرد که گفت:
- سلام. از پله برو پایین، استخر اونجاست.
سری با تأیید جنباند و پنج پله پایین رفت. در بزرگ با شیشه‌های مشجر بود. وارد شد و از کنار استخر گذشت تا انتهای سالن برود. وارد قسمت سونا جکوزی شد تا مشکلش را بررسی کند. دقایقی بعد، مشغول کار بود که حس کرد صدای کسی در فضا می‌پیچد. آهسته سرک کشید ببیند کیست؟ که با دیدن صحنه‌ی روبرو خشکش زد...
دختری جوان... زیبا و خوش‌اندام؛ نه لاغر و استخوانی، نه تپل و هیکلی. لباس به تن نداشت و کنار استخر ایستاده بود، غرولند می‌کرد.
چند دقیقه‌ی پیش بود که سارا با خستگی از دانشگاه برگشته و گرمای ظهر، کلافه‌اش کرده بود. وارد حیاط که شد، مستقیم راه استخر خانه‌شان را پیش گرفت.
- وای خدا... آتیش می‌باره انگاری از هوا. آخ که فقط باید شیرجه بزنم تو آب یخ... دوش جواب نمی‌ده!
کنار استخر ایستاد و بی‌درنگ شال و مانتوشلوار را از تن در آورد و یکی یکی کناری انداخت.
یزدان توان هیچ عکس‌العملی نداشت. نه صدا از گلویش بیرون می‌آمد تا او را متوجه خودش کند، نه می‌توانست نگاه از او بردارد. بهت‌زده، بی‌حرکت و خیره به مقابل بود. نفس‌هایش کند شده بود و کشدار... عرق سردی به تنش نشسته بود و گلویش مثل چوب، خشک شده بود.
دخترک دست برد گل‌مویش را باز کرد و موهای لخت و بلندش را تکانی داد و تا روی کمرش را پوشاند. تمام تنش با این حرکت لرزید و آچاری که دست یزدان بود، بی‌اختیار از دستش روی زمین افتاد.
با افتادن آچار، نگاه دخترک سمت انتهای سالن کشیده شد و با دیدن یزدان جیغ بلند و گوش‌خراشی کشید. هراسان قدمی عقب رفت و پایش سر خورد. داخل استخر افتاد.
قلب یزدان آنقدر تند می‌زد که حس می‌کرد الان از سینه بیرون می‌زند.
گیج و دستپاچه بود. دخترک توی آب دست و پا می‌زد و جیغ می‌کشید. هیچ فکری به سر یزدان نمی‌زد و نمی‌دانست باید چکار کند؟ سمت حیاط دوید. در خانه باز شد. پیرمردی با بیل وارد حیاط شد و پشت سرش همان زنی که موقع آمدنش دیده بود. لحظه‌ای ترسید که نکند برایش دردسر شود. چهره‌اش آنقدر مضطرب بود که هردویشان متوجه شدند اتفاقی افتاده است. زن گفت:
- چی شده آقا؟
زبانش بند آمده بود. بی‌حرف کنارشان زد و موتور را برداشت. زن با شنیدن سر و صدا، سمت استخر دوید و چند لحظه بعد فریادش بلند شد. پیرمرد سمت یزدان دوید تا مانع بیرون رفتنش شود، اما یزدان موتور را روشن کرد و فرار کرد.
***
مهمان‌ها آمده بودند و در سالن همهمه‌ای بود. محیا، شال یاسی رنگ را روی سرش انداخت و توی آینه نگاهی به سر تا پایش کرد. خواست از اتاق بیرون برود که گوشی‌اش زنگ خورد، هنگامه بود. مردد بود جواب بدهد یا نه؟! از طرفی مهمان‌ها منتظر بودند و از طرفی نمی‌خواست هنگامه از او ناراحت شود. بلاخره جواب داد.
- سلام هنگامه‌جان.
- سلام عزیزم، خوبی؟ تولدت مبارک خوشگلم.
لبخندش کش آمد و گفت:
- مرسی عزیزم، ممنون که یادم بودی. اتفاقا الانم کلی مهمون داریم. مامانم می‌گه تولد هجده سالگی خاصه، باید جشن گرفت. واسه همین همه‌ی فامیل رو دعوت کرده.
هنگامه مکثی کرد و گفت:
- آره خب، نوجوونی رو پشت سر می‌ذاری و وارد جوونی می‌شی، خیلی خاصه... خوش بگذره بهت گلم، من که الان مسافرتم اما آخر هفته هدیه‌ت رو بهت می‌دم.
دخترک با ذوق گفت:
- مرسی هنگامه‌جون، همینقدر که یادت بود واسم ارزشمنده. به سلامت از سفر برگردی بهترین هدیه رو بهم دادی.
هنگامه نفسش را بیرون داد و گفت:
- قربونت، مزاحم نباشم. می‌بینمت.
- فدات، خوشحال شدم. خداحافظ.
تماس را قطع کرد که مهلا وارد اتاق شد.
- محیا کجا موندی تو؟ بیا دیگه زشته... این همه آدم به خاطر من و تو اومدنا!
محیا با عجله گفت:
- بریم بریم، من آماده ام.
همراه هم از اتاق بیرون رفتند. اول از همه خاله‌‌شان را دیدند که داشت سمت اتاق‌ها می‌آمد.
- سلام خاله‌جون.
محیا این را گفت و راحیل با لبخند، بغلش گرفت.
- سلام عزیزدلم، تولدت مبارک...خوبی؟ بیا بریم همه منتظرتونن.
- ببخشید خاله‌جون، با دوستم...
با صدای کیان حرفش نصفه و نیمه ماند. سمت‌شان آمد و گفت:
- دو قلوهای افسانه‌ای نمی‌خواین تشریف‌فرما بشید؟ بابا کیک آب شد، کادوتونو نمی‌دم ها...
محیا ریز خندید و با کیان سلام علیک کرد. در سالن همه حضور داشتند. عمو مهدی و همسرش،پارسا و سارا، عمه و شوهرش، و...
با همه احوالپرسی کرده و به خاطر تأخیرشان معذرت خواهی کردند که کتایون گفت:
- نیازی به عذرخواهی نیست محیا جون... همه می‌شناسنت چقدر وسواس هستی! تا صورتت برق نیفته و خط اتوی لباست، هندونه قاچ نزنه از اتاقت بیرون نمیای.
همگی خندیدند و محیا گفت:
- وسواس عم...
خواست بگوید «وسواس عمته» که به یاد آورد عمه‌ی کتایون، زنعموی خودش هست.
حرفش را قورت داد و با مکث کوتاهی گفت:- خودتی!که البته دیر شده بود و همه منظور اصلی‌اش را فهمیدند! خندیدند و راحله چشم غره‌ای به دخترهایش رفت و زیر لب گفت:
- محیا...!محیا کنار سارا نشست و بقیه هم مشغول صحبت شدند. دخترک با پوزخند رو به سارا گفت:
- - شنیدم دیروز عقل و هوش از سر جوون مردم بردی! نخودی خندید که سارا مشت آرامی به بازویش زد:- درد... نخند! نمی دونی چقدر وحشتناک بود.لب به دندان گرفت و ادامه داد:
- خاک بر سرم... با لباس زیر بودم. پارسا از دیروز باهام حرف نمی‌زنه.
- حق داره خب، به غیرتش بر خورده خواهرشو اونجوری دیدن. بماند که بعدش افتادی تو آب که دیگه انگاری همون دو تیکه هم تنت نبوده!باز خندید که سارا با گونه‌هایی سرخ از شرم گفت:
- تقصیر مامانمه... من از کجا می دونستم تعمیرکار آوردن؟ از بیرون اومدم، خون تو سرم داشت می‌جوشید بس که گرمم بود. خواستم بپرم تو آب که اون مصیبت سرم اومد.راحله شمع‌های روی کیک را روشن کرد. دخترهایش، محیا و مهلا را صدا زد. دخترهایی که دو‌قلوهای کاملا همسان بودند و فقط رنگ چشم‌هایشان با هم فرق داشت. محیا چشم‌های خاکستری و مهلا چشم‌های قهوه‌ای داشت. روی کیک هم عکسی بود که نیم‌رخی از آن مربوط به مهلا بود و نیم‌رخ دیگر مربوط به محیا!دخترها کنار هم نشستند. کتایون گفت:- یادتون نره آرزو کنید، بعد شمع‌ها رو فوت کنید.کیان با خنده گفت:
- محیا هر آرزویی می‌کنی، فقط آرزوی شوهر نکن که من حوصله‌ی باجناق ندارم.همه خندیدند و محیا گفت:
- مگه من مثل مهلا عقل از سرم پریده که آرزوی شوهر کنم؟! مهلا سقلمه‌ای زد:
- بی‌عقل خودت! شوهر به خوبی کیان گیرت نمیاد. بعدش هم پس تو آرزوی خمره‌ای ، دبه‌ای چیزی کن که ترشی خوبی ازت در بیاد.ماهان اخم ظریفی کرد و رو به دخترهایش گفت:
- مهلا، محیا ... بسه دیگه. کلکل رو بذارین واسه بعد، الان شمع فوت کنید همه منتظرن!همه شروع به خواندن شعر تولد کردند. دخترها شمع‌ها را فوت کردند و صدای کف زدن بلند شد. راحله و ماهان جلو آمدند و صورت هردویشان را بوسیدند. همیشه کادوهایشان مشترکبود.یک زنجیر پلاک طلا برای محیا و یکی برای مهلا... بعد از آن، کادوهای روی میز را باز کردند و سرگرم کادوها بودند که گوشی شهرام زنگ خورد و از جابلند شد.
از جمع فاصله گرفت و برای صحبت با گوشی به حیاط رفت. لحظاتی بعد برگشت و رو به باجناقش گفت:
- آقا ماهان من معذرت می‌خوام، اماباید همین الان با پارساجان بریم. از اداره زنگ زدن و...سکوتی سنگین بر سر همه سایه انداخته بود. راحیل با دلخوری نگاه می‌کرد. ماهان گفت:
- اشکالی ندارهشهرام‌جان، همه می‌دونیم شغلت سخته و هروقت بخوان باید فورا بری. برو به کارت برس.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان گرداب سرنوشت
  • شاپرک

    در پارت 870

    عالی بود آخرش کلی گریه کردم برای پارسا و کتایون اما عالی بود

    ۲ هفته پیش
  • manaz.

    در پارت 870

    سلام واقعا زیبابود قلم بسیارخوبی داشتید

    ۱ ماه پیش
  • ریحانه

    در پارت 10

    عالی بود دستت نویسنده دردنکنه

    ۲ ماه پیش
  • مهناز

    در پارت 480

    بیچاره سارا😢

    ۳ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    🥺💔

    ۲ ماه پیش
  • مهناز

    در پارت 870

    نویسنده جان خسته نباشید🍀❤️ رمان بی نهایت زیبایی بود،ترویج اتحاد خانواده،احترام،عشق،پاکدامنی در یک کلام فوق العاده حتما پیشنهاد میشه خوندنش🥲🍀❤️✍️

    ۲ ماه پیش
  • مهناز

    در پارت 860

    چه عشقی داشت یزدان🥲

    ۲ ماه پیش
  • مهناز

    در پارت 850

    سینا چقدر مهربونه😞حالم ولی از سوگند بهم میخوره

    ۲ ماه پیش
  • مهناز

    در پارت 810

    واااای وااای کتایون😭

    ۲ ماه پیش
  • مهناز

    در پارت 300

    حس بدی به سوگند داشتم و الان بیشتر دارم🤦 ♀️ازون شخصیت های واقعا نچسب

    ۳ ماه پیش
  • مهناز

    در پارت 30

    به به عقد خواهرزاده و....

    ۳ ماه پیش
  • الی‌آنا

    0

    رمان زیبایی بود 🥹 ولی دلم برا کتی سوخت واقعا بیگناه ترین بود تو این داستان 🤧🙂 از نویسنده عزیز بخاطر نوشتن این رمان زیبا خیلی متشکرم، پیروز باشید 💞

    ۳ ماه پیش
  • گیسو

    در پارت 870

    عالی بود خسته نباشید

    ۳ ماه پیش
  • Giso p

    در پارت 840

    چقدر حرفای سارا حقیقت بود🥲و خیلی غم انگیز

    ۳ ماه پیش
  • Hanie

    0

    سکه ای دیگه چیه چرا از اون راه های دریاغت سکه نتونستم سکه بگیرم یعنی امکانش نیست رایگان خونده بشه تا پارت شیش خوندم میبینم دیگه باز نمیشه

    ۴ ماه پیش
  • نگین

    0

    خوبه عالیه

    ۵ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون نگین جان، خوشحالم به دلت نشسته💚❤🙏🏻😘😘

    ۵ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟