خلاصه رمان عاشقانه گرداب سرنوشت
یزدان، پسری از قشر متوسط جامعه که از کودکی با پدرش و در چهارچوبهای خاص اعتقادی او بزرگ شده است در طی اتفاقی، دلباختهی دختری ثروتمند به نام سارا میشود و به خودش جرأت میدهد تا برای ابراز این علاقه پیش قدم شده و موانع را کنار بزند. اما با مخالفت شدید خانوادهی سارا مواجه میشود که در این بین پرده از رازهایی برداشته میشود و... از طرفی پارسا برادر سارا، که مأمور نیروی انتظامی است درگیر پروندهی قتلهای سریالی است که... ( شخصیتهای رمانهای « یک عمر تاوان » و « التیام » در این رمان نقش دارند و شاهد ادامهی زندگیشان و اتفاقاتی که برایشان میفتد هستیم )
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 87
*** اعضای خانوادهی مهدی، ماهان و مهتاب همگی دور هم در سالن پذیرایی نشسته بودند. سینا دست مهتاب را که کنارش نشسته بود، در دست گرفت و با فشار اندکی به دستش، از او خواست قوی باشد و صبوری کند. صدایش را کمی بلند کرد و رو به جمع گفت: - از همه ممنونم که امروز دعوتم رو قبول کردین و اومدین خونهم. من ت...
بروزرسانی در : ۱۱۶۷ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 86
سارا نگاهش را پایین انداخت و گفت: - چجوری برم پی خوشی خودم وقتی حال هیچکس خوب نیست؟ شما و عمه پیر شدین تو این یکسال، کیان و پارسا یکسالِ با هم حرف نزدن. مهلا با محیا قهره... - درد منم همینه سارا! همین از هم پاشیدگی خانواده. همه همدیگهرو مقصر میدونن. بهخدا که روح کتی هم آرامش نداره. دست ...
بروزرسانی در : ۱۱۶۹ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 85
یک سال بعد... با وجود آفتابی بودن هوا، باد سردی میوزید و لرز به تن مینشاند. تاکسی کنار خیابان متوقف شد. شیدا شالگردن را کمی بالاتر کشید و با بغلگرفتن بچه از ماشین پیاده شد. سرمای هوای بیرون را که احساس کرد، کلاه شایان را تا روی ابروهایش پایین کشید و او را محکمتر در بغل فشرد. وارد کافیشاپ ش...
بروزرسانی در : ۱۱۷۰ روز پیش
-
رمان گرداب سرنوشت - پارت 84
سوگند یکهای خورد و چشمهایش درشت شد. روی تخت نشست و بهتزده پرسید: - چی گفتی؟! مهدی پلک بر هم فشرد. سربه زیر با تأنی جواب داد: - از روزی که کتایون رو دفن کردیم، سارا نه یه قطره اشک ریخته، نه یه کلمه حرف زده! نگاهش را سمت سوگند چرخاند و ادامه داد: - این خیلی بده سوگند! هرچه اون بغض کهنهتر...
بروزرسانی در : ۱۱۷۶ روز پیش
manaz.
در پارت 870سلام واقعا زیبابود قلم بسیارخوبی داشتید
۱ ماه پیشریحانه
در پارت 10عالی بود دستت نویسنده دردنکنه
۲ ماه پیشمهناز
در پارت 480بیچاره سارا😢
۳ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
🥺💔
۲ ماه پیشمهناز
در پارت 870نویسنده جان خسته نباشید🍀❤️ رمان بی نهایت زیبایی بود،ترویج اتحاد خانواده،احترام،عشق،پاکدامنی در یک کلام فوق العاده حتما پیشنهاد میشه خوندنش🥲🍀❤️✍️
۲ ماه پیشمهناز
در پارت 860چه عشقی داشت یزدان🥲
۲ ماه پیشمهناز
در پارت 850سینا چقدر مهربونه😞حالم ولی از سوگند بهم میخوره
۲ ماه پیشمهناز
در پارت 810واااای وااای کتایون😭
۲ ماه پیشمهناز
در پارت 300حس بدی به سوگند داشتم و الان بیشتر دارم🤦 ♀️ازون شخصیت های واقعا نچسب
۳ ماه پیشمهناز
در پارت 30به به عقد خواهرزاده و....
۳ ماه پیشالیآنا
0رمان زیبایی بود 🥹 ولی دلم برا کتی سوخت واقعا بیگناه ترین بود تو این داستان 🤧🙂 از نویسنده عزیز بخاطر نوشتن این رمان زیبا خیلی متشکرم، پیروز باشید 💞
۳ ماه پیشگیسو
در پارت 870عالی بود خسته نباشید
۳ ماه پیشGiso p
در پارت 840چقدر حرفای سارا حقیقت بود🥲و خیلی غم انگیز
۳ ماه پیشHanie
0سکه ای دیگه چیه چرا از اون راه های دریاغت سکه نتونستم سکه بگیرم یعنی امکانش نیست رایگان خونده بشه تا پارت شیش خوندم میبینم دیگه باز نمیشه
۴ ماه پیشنگین
0خوبه عالیه
۵ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون نگین جان، خوشحالم به دلت نشسته💚❤🙏🏻😘😘
۵ ماه پیش
شاپرک
در پارت 870عالی بود آخرش کلی گریه کردم برای پارسا و کتایون اما عالی بود