دوست داشتی؟
رمان عاشقانه مهجور عشق جلد دوم خواهر خوانده از صدیقه سادات محمدی دنیای رمان

رمان مهجور عشق ( فصل دوم خواهر خوانده )

  • زبان فارسی
  • 732.4K 👁
  • 1K ❤️
  • 1.8K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه مهجور عشق ( فصل دوم خواهر خوانده )

دختری به نام ستاره که در پی اتفاقی، از سمت خانواده‌اش طرد شده و به خانه‌ی مادربزرگش پناه می‌برد. به خاطر شرایط روحی نابسامانی که دارد، به پیشنهاد عمویش حامد تصمیم می‌گیرد در شرکتی مشغول به کار شود تا از تنهایی و گوشه‌گیری فاصله بگیرد. آشنایی‌اش با نیما شهسوار، سرآغاز ماجراهایی می‌شود...

پارت اول

مقدمه:
درد عشقی کشیده‌ام که مپرس
زهر هجری چشیده‌ام که مپرس
گشته‌ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیده‌ام که مپرس
آن‌چنان در هوای خاک درش
می‌رود آب دیده‌ام که مپرس
صدای تیک تاک ساعت رومیزی تنها صدایی بود که در اتاق می‌شنید. اتاق غرق در سکوت بود و گاهی فقط هو هوی باد پاییزی از پنجره به گوش می‌رسید. ستاره روی تخت دراز کشیده و نگاهش به سقف بود، آب دهانش را قورت داد و پلک بست. با خوردن دو قرص آرامبخش باز هم خواب به چشم‌هایش نمی‌آمد و ساعت‌ها بود که از این پهلو به آن پهلو می‌چرخید. نگاهی به ساعت انداخت، یک ساعت دیگر مراسم عقد برگزار می‌شد.
خسته از تلاش بیهوده‌اش برای خوابیدن از جا برخاست و اشارپ سفید را از روی جالباسی برداشت. از اتاق بیرون رفت و سمت حیاط قدم برداشت. در سالن را با احتیاط باز کرد و وارد حیاط شد. هوا سرد بود و دخترک بازوهایش را بغل گرفت، روی اولین پله‌ی ایوان نشست و اشک‌های داغش بی‌اختیار روی گونه‌های سردش جاری شد. صدای حامد در گوشش پیچید:« دلم می‌خواد لحظه‌ی عقد کنارم باشی ستاره! دلم می‌خواد تو بالا سر من و الهه قند بسابی و هربار که عاقد بگه آیا وکیلم؟ تو بگی عروس رفته گل بچینه... اجبار نیست عزیزم، فقط آرزوست! آرزوی من که دلم می‌خواد برادرزاده‌ام کنارم باشه، تو قشنگ‌ترین لحظه‌ی زندگیم.»
زبان روی لب کشید و با سر انگشتان اشک‌هایش را از گونه برداشت. صدای پدرش بود که در سرش چون ناقوس صدا می‌داد و برای محضر رفتن مثل سدی مقابلش بود. « ستاره... تو دیگه دختر من نیستی، برای من مُردی ستاره می‌فهمی؟ مُردی! ای کاش دیگه هیچوقت نبینمت!»
هق هق گریه‌اش بلند شد و لب به دندان گرفت و فشرد تا صدایش را در گلو خفه کند. باران نرم نرمک باریدن گرفت و دخترک از جا برخاست، به خانه برگشت. چراغ چشمک زن گوشی روی میز سبز بود. گوشی را برداشت و صفحه‌اش را باز کرد. پیامکی از نیهان بود:« جون هر کی دوست داری امروز بیا محضر، شاید بابات بعد از پنج ماه دیدت دلش تنگ شد، دلش نرم شد، چه می‌دونم شاید آشتی کردین! بیای ها منتظرم!»
دلتنگ بود برای پدر، مادر و سدرا! به خاطر دل خودش هم شده باید می‌رفت. بهانه‌ای بود برای دیدنشان، هرچند از واکنش خانواده‌اش هراس داشت! 
نگاهی به ساعت انداخت، چهل دقیقه‌ی دیگر! این‌بار بی‌درنگ سمت اتاق رفت و مانتو شلوار مجلسی کرمی رنگش را از داخل کمد برداشت.
خیلی زود و در ساده‌ترین شکل ممکن آماده شد، سوئیچ را برداشت و راهی محضر شد. شدت باد و باران بیشتر شده بود و در دل دعا می‌کرد که به موقع برسد. هرچقدر به محضر نزدیک‌تر می‌شد، اضطرابش هم بیشتر می‌شد. مدام لب می‌گزید و هر از گاهی عرق کف دست‌هایش را با انگشت‌ها پاک می‌کرد. جلوی محضر که رسید، نفس حبس شده‌اش را بیرون داد و با برداشتن چتر از ماشین پیاده شد.
هنوز چند دقیقه‌ای مانده بود و پله‌ها را تند تند بالا رفت. زیر لب بسم‌الله گفت و وارد شد. با دیدن پدرش قلبش هری فرو ریخت و بغض به گلویش دوید. قلبش گرومب گرومب می‌زد و نگاهش آهسته دور تا دور سالن چرخید و به سختی لبخندی تصنعی روی لب‌ها نشاند تا مقابل مهمان‌ها حفظ آبرو کند. مشغول احوالپرسی شد و پدر و مادرش هم به حرمت جمع و مهمانی با لبخندهای زورکی زیر لب سلام گفتند. به جایگاه عروس و داماد که رسید، هردوشان از جا برخاستند و حامد با برقی که در نگاهش بود لب باز کرد:
- نمی‌دونی چقدر خوشحالم که اومدی ستاره! ازت ممنونم.
ستاره لبخند ملایمی روی لب نشاند و گفت:
- اومدم که فقط کنارت وایستم، دیگه زحمت قند سابیدن و گفتن عروس رفته گل بچینه با یکی دیگه! 
هر دو بی‌صدا خندیدند و حامد پلک زد و جواب داد:
- باشه، می‌خواستی هم بعید می‌دونم نیهان بهت اجازه می‌داد. 
کنار حامد ایستاد و نگاهش را به زمین دوخت، هنوز قلبش ناآرام بود.
صدای بوق ممتد ماشین‌ها از خیابان به گوش می‌رسید و ترافیک سنگینی به وجود آمده بود. نیهان نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت و لپ‌هایش را پر باد و خالی کرد، پوفی کشید. زیر لب غرولند کرد:
- درد بگیری حسام که منو این‌جا کاشتی یه ساعته! 
دست توی جیب پالتوی کرمی‌اش برد و گوشی را برداشت، شماره‌ی حسام را گرفت و به محض این‌که صدای الو گفتنش را شنید، معترضانه گفت:
- الو و درد... مگه نگفتی پنج دقیقه دیگه جلو آرایشگاهم؟! الان یه ربع من این‌جا وایسادم، کجا موندی؟
حسام با کلافگی جواب داد:
- او... ه! چه خبرته؟ همون‌جا تو آرایشگاه می‌موندی خب، الان هم برگرد تو آرایشگاه! تو مسیر تصادف شده راه بند اومد تقصیر من چیه خب؟!
دخترک با حرص دندان سایید و پا کوبید روی زمین.
- هو... ف! کجا برگردم؟ بعد از من کلی مشتری اومد، شلوغ شد آرایشگاه. نگاه آرایشگره داد می‌زد که اون‌جا بودنم مزاحمت درست کرده واسشون!
- دندون رو جیگر بذار نزدیکم، الان می‌رسم.
ابروهایش را بالا انداخت و جواب داد:
- جیگرم جیگر زلیخا شد بس دندون گذاشتم! اومدی‌آ!
تماس را قطع کرد و کنار پیاده‌رو ایستاد. باد سردی وزید و یقه‌ی پالتواش را به هم نزدیک کرد. آسمان لحظه به لحظه کبودتر می‌شد و ابرهای سیاه در آسمان ظاهر می‌شدند. نرم نرمک باران شروع به باریدن کرد و نیهان غرولند کرد:
- همینو کم داشتم، فاتحه‌ی آرایشم خونده می‌شه! خیر سرم گفتم میام اصلاح یه ته آرایشم بکنه، هو... ف!
نفسش را بیرون داد و چشم به خیابان دوخت. باد می‌وزید و برگ‌های خشکیده و رنگارنگ درختان فرو می‌ریختند. فکرش پر کشید به پاییز سال قبل... همین موقع از سال بود که با حسام آشنا شد و چند ماه بعد، عقد یکدیگر بودند. لبخند روی لبش نشست و میان سوز و سرمای پاییزی وجودش به عشق حسام گرم شد. با صدای بوق ماشین از فکر و خیال بیرون آمد و متوجه حسام شد که داخل ماشین نشسته و برایش چراغ می‌زند. 
سمت ماشین رفت و همین که داخل ماشین نشست گفت:
- اون درخت رو می‌بینی کنار خیابون؟
حسام نگاهی انداخت و متعجب گفت:
- معلومه که می‌بینم، کور که نیستم! 
- اون نبود که... الان زیر پای من سبز شد بس که تو دیر اومدی!
حسام تک خنده‌ای کرد و لب زد:
- زهرمار... به جای سلام، چرت و پرت می‌گه. ببینمت تو رو! 
نیهان نگاهش کرد که لبخند حسام کش آمد و گفت:
- به به... خوشگل بودی، خوشگل‌تر شدی! می‌گم بی‌خیال محضر شو، بریم خونه هان؟!
نیهان با غیظ جواب داد:
- حسام حرف نزن، راه بیفت محضر دیر شد!
- بی‌احساس...! 
نگاه دلخورش را به روبرو دوخت و حرکت کرد، نیهان سمتش خم شد و با بوسیدن گونه‌اش گفت:
- قربونت برم قهر نکن، خب دیر شده دیگه! دلم می‌خواد لحظه‌ی عقدشون باشم.
حسام با لبخند ملایمی لب زد:
- می‌رسیم، نگران نباش!
***
سالن محضر پر بود از جمعیت خانواده‌ی عروس و داماد. الهه روی صندلی کنار حامد نشسته بود و سر به زیر با پر چادر سفیدش ور می‌رفت و مثل هر عروس دیگری برای لحظه‌ی عقد استرس داشت و در دل برای خوشبختی‌اش دعا می‌کرد. حامد نگاهی به ساعت انداخت و گفت:
- همه اومدن به جز حسام و نیهان! 
الهه با صدای شرمگین و آهسته جواب داد:
- هرجا باشن دیگه باید برسن! بیرون هم بارون می‌باره شاید ترافیک شده.
حرف الهه تمام نشده بود که صدای شاد و بلند نیهان به گوش رسید. بی‌وقفه و پرشور با حضار احوالپرسی می‌کرد که حامد با لبخند کجی گفت:
- بلاخره اومدن، نرسیده محضر رو گذاشت رو سرش!
الهه ریز خندید که نیهان نزدیکشان شد و دستش را پیش آورد.
- به سلام علیکم عروس دوماد خوشگل و خوشتیپ خودمون! عقد که نکردین هنوز؟! 
الهه با تک خنده‌ای، دستش را صمیمانه فشرد و جواب داد:
- سلام عزیزم، نه منتظر بودیم شما هم برسید.
- عا باریکلا... اصلا بدون حضور من عقدتون باطل بود!
حسام با خنده‌ای آمیخته به حرص و ملامت لب باز کرد:
- نیها... ن! بسه، بهتره بریم بشینیم و بیشتر از این جمع رو منتظر نذاریم.
تای ابرویش را بالا انداخت و گفت:
- تو برو بشین، من کجا بیام؟ می‌خوام قند بسابم رو سر عروس خانوم!
حسام ناچار سمت یکی از صندلی‌ها رفت و کنار سیاوش و سهراب نشست. لحظاتی بعد، عاقد شروع به خواندن خطبه‌ی عقد کرد. نیهان قند می‌سابید و ستاره که دختری به سن و سال نیهان بود و الهام خواهر‌ الهه از دو طرف تور گرفته بودند. هربار که عاقد از عروس جواب بله می‌خواست، نیهان با صدای بلند می‌گفت:
- عروس رفته گل بچینه... عروس رفته گلاب بیاره! 
و بعد از سومین مرتبه که عاقد سوال کرد، الهه با صدای زیر و لرزانی جواب داد:
- با توکل بر خدا، و با اجازه‌ی بزرگترها و آقاسهراب که برام مثل پدر بوده بله...! 
صدای کف و سوت و کل کشیدن بلند شد و نم اشکی از شوق گوشه‌ی چشم‌های الهام و الهه نشست. دو خواهری که در یتیمی بزرگ شدند و الهام بعد از ازدواج با سهراب، الهه را هم برای زندگی پیش خودشان آورد. 
سهراب که سال‌ها خودش به تنهایی از مادر مریضش پرستاری کرده بود، درد تنهایی و بیکسی دو خواهر را خوب درک می‌کرد و برای الهه از هیچ زحمتی فرو گذار نکرد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان مهجور عشق ( فصل دوم خواهر خوانده )
  • زهرا

    در پارت 71

    از کجا عکس شخصیت هارو ببینم؟

    ۲ ماه پیش
  • مبینااا

    در پارت 1070

    خیلی ممنون عالی بود هم گریه کردیم هم کلی خندیدیم🥰🥰

    ۳ ماه پیش
  • مبینااا

    در پارت 722

    من موندم حیرون که چرا بعضی اداما اینقدر حقیر و پستن

    ۳ ماه پیش
  • ماری

    در پارت 1070

    سلام خانم محمدی عزیز این رمان هم مانندبقیه اثار شما عالی ومهیج بود لذت بردم قلمتون توانا سپاسگزارم

    ۵ ماه پیش
  • حدیث

    در پارت 1071

    فوق العاده بود دلم برا ستاره نیما کباب شد😭😭😭

    ۸ ماه پیش
  • هانیه

    در پارت 1070

    عالی بود دست نویسنده درد نکنه 🌹✨👌🏻

    ۹ ماه پیش
  • .....

    در پارت 790

    رفتم دوش بگیرن دونفری 😂

    ۹ ماه پیش
  • .....

    در پارت 641

    آفرین به نیما خوب جواد عفریته رو داد

    ۹ ماه پیش
  • هانیه

    در پارت 500

    نویسنده عزیزم چرا عکس نداره

    ۹ ماه پیش
  • هانیه

    در پارت 481

    بچه ها من نیازمند یک عمو مثل حامد هستم کسی سراغ نداره 😂😂😂

    ۹ ماه پیش
  • هانیه

    در پارت 380

    خرمگس مزاحم یعنی پارمیس

    ۹ ماه پیش
  • هانیه

    در پارت 271

    عاشقی شروع شد

    ۹ ماه پیش
  • هانیه

    در پارت 190

    وای چی هیجان انگیز شد 😁

    ۹ ماه پیش
  • افرا

    در پارت 170

    چرا عکس های شخصیت نیست

    ۹ ماه پیش
  • هانیه

    در پارت 111

    آخ من مردم از فضولی لطفا عکس شخصیت هارو بزارید

    ۹ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟