دوست داشتی؟
رمان توپاژ آبی از صدیقه سادات محمدی در دنیای رمان

رمان توپاز آبی

  • زبان فارسی
  • 457.8K 👁
  • 628 ❤️
  • 1.1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه توپاز آبی

دو داستان در یک رمان... جهانیار شکوهی فرزند ارشد خانواده که سرپرستی خواهران و برادرش را عهده‌دار است و دغدغه‌ی مشکلات‌شان را دارد. عاشق دختری به نام شمیم می‌شود که نویسنده است و رمان « توپاز آبی» داستان دلدادگی جیران و اردشیر در سال‌هایی دور و دهه‌ی چهل خورشیدی را روایت کرده است. جهانیار برای رسیدن به شمیم، با مشکلاتی مواجه می‌شود که...

پارت اول

مقدمه:
تو را با غیر می‌بینم، صدایم در نمی‌آید.
دلم می‌سوزد و کاری ز دستم بر نمی‌آید.
نشستم، باده خوردم، خون گرستم، کنجی افتادم
تحمل می‌رود اما شب غم سر نمی‌آید
چه سود از شرح این دیوانگی‌ها بی‌قراری‌ها؟
تو مه بی‌مهری و حرف مَنَت باور نمی‌آید
فصل اول
جمعیت در سالن موج می‌زد و همهمه‌ای بپا بود. چند ردیف از کتاب‌هایی با جلد آبی‌رنگ که روی آن طرحی از گردنبندی نقره‌ای با نگین توپاز بود روی میز به چشم می‌خورد. دخترک یکی از آن‌ها را برداشت و پرسید:
- به نامِ...؟
دختری با اشتیاق جواب داد:
- زهرا هستم.
شمیم لبخندش عمیق‌تر شد و روی صفحه‌ی اول کنار اسم رمان«توپاز آبی» نوشت: 
- تقدیم به زهرای عزیزم.
سپس با نام شمیم اشراقی امضا زد و زیر امضا تاریخ زد:« پاییز نود و شش»
کتاب را دست دخترکی داد که مشتاقانه نگاهش می‌کرد و منتظر کتاب امضا شده به دست نویسنده‌ی محبوبش بود. با خوشرویی و شوق زیاد کتاب را باز پس گرفت و شمیم کتاب دیگری برداشت و باز تکرار کرد:
- به نامِ...؟
صدای مردانه، گیرا و آشنایی به گوشش خورد:
- جهانیار شکوهی.
نگاهش با تأنی بالا رفت و گره خورد به گوی‌های مشکی لرزان که پر تعشق خیره‌اش بود. لبخند ملایمی بر لب‌های نسبتا درشت جوان گندم‌گون نشست و طره‌ای از موهای بلند همرنگ چشمانش روی پیشانی ریخته بود. به زحمت چشم از آن نگاه عاشق برداشت و با دستی که حالا به رعشه‌ای خفیف و نامحسوس افتاده بود، نوشت:
- تقدیم به جهانیار شکوهی. 
امضایی با نام خودش همراه تاریخ زیر آن گذاشت. زیر نگاه سنگین و معنادار اطرافیان، کتاب را به جهانیار داد و کتاب بعدی را برداشت.
جهانیار گوشه‌ای از سالن نمایشگاه ایستاد و کتاب را باز کرد. کتابی که خط به خطش را شمیم نوشته بود را در دست داشت و با میلی شیرین نگاهش می‌کرد. ساعتی منتظر ماند تا امضای کتاب‌ها تمام شد و نمایشگاه رو به تعطیلی می‌رفت. حواسش پی شمیم بود وقتی کیفش را برداشت و روی دوش انداخت. همراه تینا از غرفه بیرون آمد و حینی که مشغول صحبت بودند از راهرو عبور می‌کردند که جهانیار دستی به یقه‌ی کتش کشید و گلویی صاف کرد:
- خانوم اشراقی! 
دخترها ایستادند و شمیم به پشت سر نگاه کرد.
- می‌تونم چند لحظه وقت‌تون رو بگیرم؟ 
شمیم نگاهی به تینا انداخت و آهسته لب زد:
- الان میام زنداداش.
با قدم‌های تند سمت جهانیار رفت و طوری که پشتش سمت تینا بود، دندان روی هم سائید و با غیظ گفت:
- درد و خانوم اشراقی... تو که آبرو واسم نذاشتی. بخدا تینا می‌ره همه چی رو کف دست شاهرخ می‌ذاره اونم...
جهانیار لبخندی تصنعی بر لب داشت و زیر چشمی تینا را می‌پایید.
- دلم برات تنگ شده بود خب... همیشه‌ی خدا هم یکی دنبالته. من چکار کنم؟
- فردا ساعت چهار بیا پارک جمشیدیه! خوبه؟
جهانیار ذوق‌زده لب باز کرد:
- ای جونم... چرا که نه؟! 
دخترک با اضطراب تشر زد:
- بسه بسه... ببند نیشت رو تا رسواترم نکردی! 
جهانیار صدایش را بالاتر برد و گفت:
- خیلی خوشحال شدم خانوم اشراقی از مصاحبت با شما... موفق باشید. روز خوش.
شمیم نیز خنده‌کنان و تعارف‌مآبانه جوابش را داد و از او جدا شد. تینا تای ابرویش را بالا پراند:
- کی بود این؟! 
شمیم شانه بالا انداخت و لب زد:
- هیچکس... طرفدار! در مورد رمانام یه کم ازم سؤال پرسید.
تینا «آهان» گفت و شمیم بحث را سوی دیگری کشاند.
جهانیار کمی آن‌جا ایستاد و رفتن شمیم را تماشا کرد. تمام آن مدتی که با چشم‌های خاکستری نگاهش می‌کرد و با حرص حرف می‌زد، دلش برای او زیر و رو شده بود. نگاهی دوباره به کتاب دستش انداخت و با لبخند ملیحی که روی لب داشت سمت نیمکتی که کنار راهرو بود، قدم برداشت. روی صفحه‌ی اول کتاب و اسم شمیم اشراقی دست کشید و صفحه‌ی اول را ورق زد و شروع به خواندن کرد:
- مقدمه:
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا؟
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل، این زودتر می‌خواستی، حالا چرا؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست.
من که یک امروز مهمان توام، فردا چرا؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم.
دیگر اکنون با جوانان ناز کن، با ما چرا؟
آفتاب گرم تابستان بی‌رحمانه بر زمین می‌تابید و باد گرم و سوزان با هر وزش خار و خس را بر هم می‌پیچاند. جیران با پر روسری عرق از جبین برداشت و ابروهای بلند و مشکی‌اش را در هم تنید. دست را سایه‌بان چشم‌های شهلایش کرد و نگاهی به دوردست انداخت که سواری با اسب سفید و چالاکش به تاخت می‌آید. سوار نزدیک‌تر شد و لب‌های کوچک و خوش‌فرم دخترک به لبخندی دلفریب از هم باز شد. اردشیر افسار اسب را کشید و اسب با شیهه‌ای در جای ایستاد. گوش‌های نازک و کوتاهش را تکانی داد و ساق و سُم ظریفش را نرم بر زمین کوفت. مرد جوان از اسب پیاده شد و دستی به کاکلش کشید. چشم‌های میشی رنگش مشتاقانه صورت زیبای جیران را می‌پرستید و دخترک متبسم لب باز کرد:
- سلام، چه دیر اومدی! می‌خواستم برگردم.
- تو راه با کدخدا روبرو شدم. می‌شناسیش که پرحرف و وراجِ!
جیران نگاهی به گله‌ی گوسفندان که در حال چریدن بود انداخت و لب باز کرد:
- نریمان اذیتم می‌کنه اردشیر؛ دیگه دارم خسته می‌شم. یه فکری کن! 
- باز خواستگار داشتی؟
جیران سر به زیر انداخت و شرمگین لب از هم باز کرد:
- پسر شیرعلی‌خان... همو که زنش تازه به رحمت خدا رفته!
اردشیر اخم‌هایش را در هم کشید و پرسید:
- نریمان کتک که نزد، هان؟
جیران با تلخندی سکوت کرد و اردشیر دندان قروچه‌ای کرد:
- حیف که دستم زیر سنگه...! وگرنه خودم دستای نریمان رو قلم می‌کردم که دیگه روی تو بلند نشه!
شرح: جیران نگاهش را بالا گرفت و با استیصال گفت:
- فکر قلم کردن دستای نریمان نباش؛ جاش فکری به حال این دعوای قوم و قبیله‌ای کن. به خدا دیگه خسته شدم. 
اردشیر با درماندگی نگاهش کرد و لب زد:
- بیا فرار کنیم جیران! یک شب که خونه نیای، نریمان از ترس آبرو هم که شده عقدت می‌کنه. فرار کردن و ملامت شدن، صدبار راحت‌تر از راضی کردن این کینه شُتری‌های بدقهره!
نم اشک به چشم‌های جیران نشست و زمزمه کرد:
- نه از ملامت شدن می‌ترسم، نه از ریختن آبرو و نه از مشت و لگد نریمان! می‌ترسم فرار کنیم و داغ بذارن رو دلمون... می‌ترسم سر من، تو یا شایدم هر دومون رو گوش تا گوش بِبُرَّن!
با سرانگشتان اشک از گونه‌ها برداشت و بینی‌اش را بالا کشید. رو به اردشیر گفت:
- من برم. خیلی دیرم شده! 
روی پاشنه چرخید که اردشیر صدا زد:
- صبرکن جیران...
دخترک ایستاد و پرسشگر نگاهش کرد. اردشیر دست توی شال کمر برد و بدره‌ای را از پر شال کمرش برداشت. نخ دورش را از هم باز کرد و سنگی براق، قیمتی و آبی‌رنگ را از آن بیرون آود. مقابل جیران گرفت و گفت:
- این سنگ اسمش توپازه! ببین چقدر قشنگه... خیلی گرون خریدمش. از یه جواهری توو تهران! دو تا خریدم، یکی برای تو و یکی برای خودم!
جیران دستش را پیش برد و سنگ را برداشت. سنگ چون الماسی می‌درخشید.
نگاه دخترک از دیدن آن همه زیبایی برقی زد و سنگ را بالا و زیر نور آفتاب گرفت. با تحیر لب زد:
- چه قشنگه اردشیر... باورم نمی‌شه. برای منه؟! 
اردشیر راضی و خرسند از اینکه سنگ به دل جیران نشسته است، لبخندی زد و جواب داد:
- آره، برای خودته!
جیران، سنگ را توی مشت فشرد و با شور و شوق گفت:
- ممنونم ازت اردشیر. خیلی قشنگه... خیلی خوبی!
اردشیر لب به خنده‌ای نمکین باز کرد و گفت:
- قابل تو رو نداره؛ لیاقتت بیشتر از ایناست. برو که دیرت نشه و باز بهونه دست نریمان ندی!
***
با صدای جر و بحث زن و شوهری، جهانیار حواسش از کتاب پرت شد و نگاهش را بالا گرفت. نگاهی گذرا به زن و شوهر انداخت و با تأسف سر تکان داد. کتاب را بست و از جا برخاست. گوشی‌اش را از جیب بیرون آورد و برای شمیم پیامک فرستاد:
- این اردشیر قصه‌ی شما هم که مثل منِ! از ترس خان‌داداش یواشکی عشقش رو می‌بینه.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان توپاز آبی
  • رویا

    در پارت 1340

    رمان عالی بود خسته نباشید فقط دوست داشتم از سرنوشت افسانه همینطور فرار کامیارهم بنویسید

    ۱ ماه پیش
  • Ssss

    در پارت 10

    شروع خوبی بود امیدوارم تا آخر رمان همینجوری پیش بره

    ۲ ماه پیش
  • Jolia

    1

    الان آخر داستان کامی چی شد یعنی؟ رمان فصل بعد هم داره بازم؟

    ۵ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    کامی از کشور خارج شده... فصل بعد داره عزیزم اما هنوز آماده‌ی پارت‌گذاری نیست. ممنون از نظر و همراهیت عزیزم💚❤🙏🏻

    ۵ ماه پیش
  • Jolia

    0

    مرسی ازت که جواب دادی نگار جان ، عاشق قلمتم ، دستت طلا واقعا♥️

    ۵ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم، محبت داری. ممنون از نظر و همراهیت مهربون💚❤

    ۵ ماه پیش
  • Jolia

    0

    فدات عزیزم♥️🫂

    ۵ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    😘😘

    ۵ ماه پیش
  • ....

    در پارت 1341

    خسته نباشید خداقوت رمانتون عالی بود عزیزم قلمتون مانا🥰

    ۵ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون از نظر و همراهیت عزیزم❤💚

    ۵ ماه پیش
  • ژینا

    در پارت 1340

    عالی بود ممنون مخصوصا داستان مارال واسد خیلی

    ۷ ماه پیش
  • فرزانه

    در پارت 1342

    خیلی جذاب و دلنشین بود. زیاده گویی و توضیحات اضافه نداشت. ماجرایی تکراری و به دور از واقعیت نداشت .با اینکه وسط داستان ماجرای آخر کتاب مشخص میشه، اما اصلا از جذابیت داستان کم نمیشه و این توانایی بالای نویسنده در خلق این اثر رو نشون میده موفق و پیروز باشی

    ۹ ماه پیش
  • صبا

    در پارت 1270

    دارم میمیرم از جذابیت رمان

    ۱۰ ماه پیش
  • Ali

    در پارت 1100

    دوس ندارم جهان و شمیم جدابشن ازهم

    ۱۰ ماه پیش
  • Ali

    در پارت 1080

    یه حسی بهم میگه جهان وشمیم از هم دورمیفتن..

    ۱۰ ماه پیش
  • Zarei

    در پارت 520

    بله دوس دارم..روایت دوداستان درریک قاب

    ۱۰ ماه پیش
  • fatemeh

    در پارت 510

    چرا همش قفل میشن پارتها؟ده پارت که میخونم میگ باید از طریق دنیای رمان بخونی..درصورتی که من از همین برنامه دنیای رمان میخونم رمانو

    ۱۰ ماه پیش
  • fatemeh

    در پارت 500

    جذابه برام..

    ۱۰ ماه پیش
  • fatemeh

    در پارت 480

    شایعه کشته شدن اردشیر چجوری وکی پخش کرده

    ۱۰ ماه پیش
  • fatemeh

    در پارت 410

    جالب شد فکرشم نمیکردم بابابزرگ اردشیر باشه😁

    ۱۰ ماه پیش
  • fatemeh

    در پارت 400

    چرا شاپور به زنش نگفت که به سوده دست نزده؟

    ۱۰ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟