دوست داشتی؟
رمان عاشقانه, رمان دلی که کرده هوایت, نویسنده ر.اکبری (رویا اکبری), دنیای رمان

رمان دلی که کرده هوایت

  • زبان فارسی
  • 86.5K 👁
  • 432 ❤️
  • 144 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه دلی که کرده هوایت

روایت دختری است که دل می‌سپارد به نگاه پرتمنای مردی که راه و رسم دلبری را خوب می‌داند. دل می‌دهد و عاشقانه قدم در مسیری مه‌آلود و پر فراز و نشیب می‌گذارد. عشق اگرچه در ابتدا برایش شیرین است، اما وقتی در عوض عشق و مهرش فریب و بی‌مهری می‌بیند، زخمی عمیق بر قلبش نقش می‌بندد، زخمی که تا ابد درد دارد و می‌سوزاند و مسیر زندگی‌اش را تغییر می‌دهد....دلی که کرده هوایت روایت عشق و دلدادگی و زندگی‌ست...پر از لحظه‌های ناب و اتفاقاتی غیرمنتظره و پر از هیجان،❤️

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه:
"من در کنار تو به آرامش می‌رسم
و آنجا که هیچ‌کس به یاد ما نیست
تو را عاشقانه می‌بوسم
تا با گرمی نفس‌هایم، به لبانت جان دهم
و با گرمی نفس‌هایت، جانی دوباره گیرم
دوستت دارم
با همۀ هستی خود، ای همه هستی من
و هزاران بارخواهم گفت
دوستت دارم"
-------
"و زخم‌های من، همه از عشق است"
-------
رژ لبِ سرخِ اناری را بادقت و ظرافت، روی لب‌های کوچکش مالید و بعد سرش را کمی عقب برد و نگاهی به تصویر خودش در آیینه انداخت، سرخی لب‌ها هنوز ‌هم به چشم نمی‌آمد. برای نتیجه بهتر، چند بار دیگر رژ را روی لب‌ها کشید و دوباره به آیینه نظری انداخت. این بار از کارش راضی بود و حالا وسوسه‌کننده‌ و اغواگر به نظر می‌آمد. کمی لب‌ها را روی‌هم فشرد و حرکتی به گردن داد تا بلندی و چین‌وشکن موها بیشتر خود را نشان دهد. لبخند تلخی به تصویر خودش در آیینه زد و بعد لوازم روی میز را با آرامش جمع کرد و مدتی بعد با قدم‌هایی که به‌عمد و با ریتم خاصی آرام و محکم برداشته می‌شد از اتاق بیرون رفت.
داخل راهرو کسی نبود و سکوتی سنگین بر فضا حاکم بود. دستش را لب دامن گرفت و کمی آن را پایین کشید. کوتاه بود و پایین کشیدنش هیچ تأثیری نداشت و با هر قدمش دوباره بالا می‌پرید و ران‌های خوش‌تراشش را بیشتر به نمایش می‌گذاشت. بالای پله‌ها مکث کرد و نفسش را بیرون داد و دستش را لبۀ نرده‌های سفید چوبی پله‌ها گرفت و بااحتیاط پله‌های باریک و مفروش را پایین رفت.
ــ به‌به، چه جیگری شدی!
با شنیدن این صدای ناموزون، ابروهایش درهم شد. از این لحن پوران هیچ خوشش نمی‌آمد. جدی لب زد:
ــ صدبار گفتم از این کلمه بیزارم. احساس می‌کنم سر چهارراه چهارتا لات‌ولوت پشت سرم دارن راه می‌رن و متلک می‌گن.
پوران سرخوش خندید و سرتاپایش را دقیق برانداز کرد و لب زد:
ـ بدون لباس فرم خیلی جیگرتری!
با خونسردی به چشم‌های سرمه کشیدۀ پوران خیره شد. این چشم‌ها همیشۀ خدا سرمه داشت و با رژ صورتی که روی لب‌ها، کج‌ومعوج کشیده می‌شد توی ذوق هر کسی می‌زد. پوران همیشه به بدترین شکل ممکن آرایش می‌کرد. دستی روی گردن‌بندش گذاشت و مروارید درشت وسط زنجیر را لمس کرد و به ساعت اشاره کرد:
ــ ولی با فرم راحت‌ترم، مشتری دارم الان پیداش می‌شه.
پوران باز خندید و دندان‌طلایی‌اش نمایان شد و با لحنی شوخ ادامه داد:
ــ زیادی خوش‌به‌حالش می‌شه.
بی‌اعتنا سرش را تکان داد و دوباره نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت. تا آمدن مشتری‌اش ده دقیقه وقت داشت. نزدیک در ورودی نشست و پا روی پا انداخت. پوران خیره ماند به سفیدی پاها که در سیاهی مبل چرک‌مرده و قدیمی برق می‌زد. نگاهش را از پاهای او گرفت و با تردید لب زد:
ــ میگم...
پوران که مکث کرد، آزاده نگاهش را از مقابلش گرفت و دوباره به‌صورت پوران چشم دوخت:
ــ چیزی شده؟
پوران بلند شد، پاهایش پرانتز بود، ولی سعی می‌کرد صاف راه برود. دست کشید روی موهای زردش، مثل آهنِ زنگ‌زده بدرنگ بود. مقابل آزاده ایستاد. بوی عطرِ تندش مشام دختر را پر کرد، دستش را روی شانۀ آزاده گذاشت و شروع به حرف‌زدن کرد:
ــ میگم حواست و جمع کن، یه جوری جلدش کن که دیگه نتونه پرواز کنه، این خیلی آدم‌حسابی به نظر می‌رسه.
بعد خندید و دستی روی موهای حالت‌دار آزاده کشید:
ــ الان مدتی می‌شه که می‌آد و هر وقتم تماس می‌گیره، اصرار داره که تو کارش رو انجام بدی، می‌گه خیلی حرفه‌ای هستی. من که بچه نیستم می‌دونم توی گلوش گیر کردی.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید :

این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان دلی که کرده هوایت
  • فاطیما

    0

    عالی بود قلمت مانا عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • زینب

    در پارت 20

    تا اینجا که بد نیست دست نویسنده درد نکنه که درد جامعه رو مینویسه تشکر

    ۴ ماه پیش
  • طاهره

    0

    سلام ببخشید چرا پارت گذاری متوقف شده

    ۵ ماه پیش
  • نازنین

    در پارت 191

    نمی دونم مشکل از منه یا داستان ولی من هنوز نفهمیدم شخصیت اصلی داستان کیه میشه یکی بهم بگه؟!🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻

    ۵ ماه پیش
  • زهرا z

    در پارت 611

    خسته نباشی نویسنده توانا 🙏😘😘❤️

    ۷ ماه پیش
  • نفس

    در پارت 250

    عالی بود داره هیجانی تر میشود

    ۸ ماه پیش
  • نفس

    در پارت 40

    تا الان عالی بود

    ۸ ماه پیش
  • دیارا نظری

    در پارت 32

    لطفاً رایگان خواهش میکنم خانم نویسنده من از قلمتون خوشم اومده لطف این رمان رو ریگان کنید🙏🙏🙏🙏🙏💞

    ۸ ماه پیش
  • لاوین

    در پارت 543

    خانم اکبری ممنون از رمان خوب و جالب تون بنظرم بخش مهمی از جامعه درگیر همین مسایل هست و دختران سرزمین ما رو درکیر کرده.... امیدوارم این رمان تا انتهاش به همین زیبایی پیش بره و قسمت های غافلگیر کننده زیاد داشته باشه.

    ۸ ماه پیش
  • پروانه

    در پارت 242

    دنیای غریبیهبرای هر *** یه جور رقم زده

    ۹ ماه پیش
  • پروانه

    در پارت 150

    رمان جالبیه

    ۹ ماه پیش
  • پروانه

    در پارت 100

    دار جالب میشه

    ۹ ماه پیش
  • شیوا

    در پارت 521

    سلام خسته نباشید داستان متفاوت وجذابی است واقعا ممنونم

    ۹ ماه پیش
  • Nia

    در پارت 113

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • Nia

    در پارت 80

    GGGGooooooooooooodddddd

    ۱۰ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟