پارت دوم :
درب سالن باز شد و فرزاد با دسته گل و جعبهی کادویی پا به خانه گذاشت. حینی که با پاشنهی پا درب را میبست با صدای بلند گفت:
- سلا... م. من اومدم.
فرهاد نیم نگاهی انداخت و عبوس لب زد:
- سلام.
ابروهای فرزاد در هم گره خورد و گفت:
- اوه اوه... چی شده؟ باز چه خبره اخمات توو همه؟!
شیدا با لبخند پهنی لب باز کرد:
- سلام فرزادجونی. هیچی بابا... من گفتم مامان فری، اوقاتشون تلخ شده!
فرزاد لبخندزنان جلو آمد و لب به مزاح باز کرد:
- خب راست میگن دیگه! کشمشم دُم داره. چه معنی میده تو منو فرزاد صدا میزنی، مادرمو مامان فری؟
چشمکی شیطنتآمیز به شیدا زد و لبخندش عمیقتر شد. ادامه داد:
- اینجوری صدا بزن... مثل من!
صدایش را کمی بلندتر کرد:
- مامان فرنگیس... مادمازل... لیدی فرنگیس... مامیجون روزت مبارک. بیا اخم نکن پوستت چروک میشه!
همراه شیدا با خنده و شوخی سمت آشپزخانه رفتند و فرهاد سرش را به طرفین تکان داد. با کلافگی پوفی کشید و از جا برخاست. شیدا و فرزاد دو عضو شاد خانواده بودند که هیچوقت صدای خنده و شادیشان قطع نمیشد.
فرهاد پلهها را بالا رفت و پشت در اتاق شیوا ایستاد. تقهای به در زد و گفت:
- شیوا جان...
- بیا توو بابا.
در را آهسته باز کرد و نگاهش به شیوا افتاد که اخمآلود روی تخت نشسته بود و کتابی در دست داشت. لبخند ملیحی روی لب نشاند و کنار دخترش نشست. با ملایمت پرسید:
- امشب تا ساعت هفت کجا بودی دخترم؟
شیوا بدخلق و عبوس جواب داد:
- حالم خوب نبود رفتم قدم زدن، اشکالی داره؟
زبان تند و تیزش اخمهای فرهاد را در هم فرو برد. آهسته پلک بر هم زد و عصبانیتش را مهار کرد.
- چرا حالت خوب نبود؟
شیوا تای ابرو بالا پراند و طلبکارانه پرسید:
- بابا؟ چرا باید توو دانشگاه پنهون بمونه که من دختر شمام؟ چرا باید وانمود کنیم که فقط تشابه فامیلی سادهاس؟
لب و دهان کج کرد و با غیظ و تمسخر ادامه داد:
- چرا نباید وقتی دخترای لوس کلاس میان میگن عجب استاد جیگری، بریم مخش رو بزنیم من نتونم بزنم توو دهنشون؟!
فرهاد نفسی عمیق بیرون داد و لب باز کرد:
- دختر گلم، خودت مقایسه کن. اینکه بدونن پدر و دختریم و هر نمرهی خوب تو و موفقیتت رو بذارن پای پارتیبازی و دختر استاد بودن بهتره یا شنیدن حرفای صد من یه غاز چند تا دختر لوس؟ با حرفای اونا اتفاقی برای من میفته؟!
شیوا با حرص و تند نفس میکشید و غرولند کرد:
- توو دانشگاه میرم بچهها میگن مخ استاد پژوهان رو بزنیم. خونه میام مامان فرنگیس لیست دخترای سی سال به بالا رو گذاشته جلوش داره واسه شما دنبال زن میگرده. خسته شدم دیگه...
فرهاد با لبخند ملایمی سر روی شانه خماند و لب زد:
- عزیز دلم، من نه با حرفای اونا از راه به در میشم نه به حرف مامان فرنگیس گوش میدم. مادرمه، نگران آیندمه واسه خودش خیالبافی میکنه. من که نمیتونم چیزی بهش بگم! بذار لیست بنویسه، زنگ بزنه دلش خوش باشه.
شیوا پوزخندی زد و زیر لب زمزمه کرد:
- پس شما هم همچین بدت نمیاد!
اینبار فرهاد عنان از کف داد و لحنش تند شد:
- شیوا... بر فرض محال هم اگر من روزی قصد ازدواج داشته باشم به تو ربطی نداره و حق دخالت و بیاحترامی نداری، فهمیدی؟ چون مادرت مُرده! شونزده سالِ که مُرده!
اشک به چشمهای دخترک دوید و صدایش بالا رفت:
- دروغ میگی... نمرده. نمرده چون من هیچ جنازهای ازش ندیدم.
فرهاد بلافاصله پرخاش کرد:
- ندیدی چون جنازهای نداشت! چون هواپیمای لعنتی سقوط کرد و جنازهای دستمون نرسید. فهمیدی یا برای بار هزارم تکرار کنم؟!
شیوا از روی تخت بلند شد و کنار پنجره رفت. قلبش تند میتپید و لب میجوید. نفس کم آورده بود و پنجره را باز کرد. با بلعیدن بغض، سرکش لب از لب برداشت:
- حتی اگه مرده باشه هم محاله من بذارم ازدواج کنی. محاله بذارم با خوشی زندگی کنی. هنوز یادم نرفته اون سیلی که به مامان زدی. دعواهاتون، روزای سخت مامان و اشکاش یادم نرفته!
فرهاد با قدمی بلند سمتش آمد و بازویش را کشید. انگشت اشارهاش را تهدیدوار مقابلش تکان داد و عتاب کرد:
- خوب گوش کن شیوا! حق بیاحترامی به من و مامان فرنگیس رو نداری. من مراعات حالت رو میکنم اما بدجوری پررو شدی. دارم بهت اخطار میدم! بار آخر باشه دیر میای خونه یا جواب سر بالا میدی.
نمیخواست بیش از این خودش را درگیر کند. با نفسهای تند و عصبی روی پاشنه چرخید و اتاق را ترک کرد. وارد اتاقش شد و سمت بالکن رفت. از فرط عصبانیت بدنش داغ شده و نفسهایش سنگین بود. روی صندلی نشست و نگاه اخمآلودش به بیرون بود که دستهای ظریف شیدا دور گردنش حلقه شد و سرش را از پشت روی شانهاش گذاشت. کنار گوشش نجوا کرد:
- الهی بمیرم برات فرهادجونم که هنوز نیومدی این مامان فری و شیوای بدعنق اعصابت رو بهم میریزن!
فرهاد نیمچه لبخندی زد و دست دخترک را به نرمی نوازش داد:
- خدا نکنه دختر گلم. کی میخوای یاد بگیری بگی بابا... بگی مامان فرنگیس؟!
شیدا گونهاش را روی تهریش زبر فرهاد کشید و حلقهی دستهایش تنگتر شد. با لبخند عمیقی گفت:
- خدایی خیلی سعی کردم ولی نمیشه. فرهادو عشقه!
فرهاد ریز خندید و دستهای شیدا را از دور گردنش آزاد کرد. از جا برخاست و لب زد:
- باشه. من بیخیال بابا گفتنت میشم ولی خداوکیلی مامانمو درست صدا بزن.
شیدا لب باز کرد تا حرفی بزند که در اتاق باز شد و فرزاد به داخل سرک کشید:
- کجایید شماها؟ نمیاین دور هم باشیم؟
فرهاد دستش را دور بازوهای دخترک انداخت و گفت:
- ما الان میریم پایین، فقط لطفا تو برو با شیوا حرف بزن ببین میتونی آرومش کنی بیاد پایین؟
فرزاد پوفی کشید و سرش را به طرفین تکان داد:
- باشه... شما برید من الان میارمش.
***
صدای آلام گوشی بلند شد و شیوا خوابآلود دستش را روی پاتختی به گردش درآورد و پی گوشی میگشت. صدایش را قطع کرد و خواست بخوابد که اینبار گوشی زنگ خورد. تماس را وصل کرد که صدای فریاد معترضانهی ساحل به گوشش رسید.
- معلوم هست کجایی تو؟ زیر پای منو و صبا علف سبز شد!
خوابآلود لب زد:
- اومدم... پنج دقیقه دیگه اونجام!
- زهرمار... خوابی که هنوز. زود اومدی آ!
باشهای زیر لب گفت و تماس را قطع کرد. با بیمیلی از جا برخاست و مستقیم سمت حمام رفت. بوی حلوا در فضای خانه پیچیده بود و صورتش را با انزجار جمع کرد. در حمام را بست و حینی که لباسهایش را در میآورد با خود غرولند میکرد:
- دخترهی احمق! هر چی بهش میگم مامانمون نمرده هی واسش حلوا میپزه...
دوش را باز کرد و پلکهایش را روی هم فشرد. خشمی فرو خورده، غمی کهنه و بغضی سنگین سالها در وجودش بود. بعد از یک دوش کوتاه و ده دقیقهای فورا مانتو و شلوار اسپرتش را پوشید و موهای خیس و نمدارش را با گلمو بست. شال را روی سرش انداخت و سمت آشپزخانه رفت.
شیدا مشغول تزئين حلوا بود و شیوا با نیشخند گفت:
- واسه مامانه؟
شیدا قیف را فشرد و حواسش پی تزئين بود؛ آهسته جواب داد:
- آره، روز مادره گفتم واسش خیرات کنم.
شیوا زیر لب گفت:
- خیلی بدبختی...
شیدا چشم درشت کرد و نگاه تند و تیزش را به شیوا دوخت. لب فشرد و با غیظ نهیب زد:
- خودت بدبختی، به توچه اصلا؟! مثل تو خوبه که همه از دستت کلافه شدن؟
شیوا بیتوجه به عصبانیت و غرولندهای شیدا، سبد پیکنیک را از داخل کابینت برداشت و سمت یخچال رفت. هر چه از گوشت و میوه و سبزیجات که دم دستش بود را داخل سبد ریخت. فرهاد وارد آشپزخانه شد و با اخم ظریفی پرسید:
- چه خبره اول صبحی؟ کجا میری تو؟
شیوا ابرو در هم کشید و بدون نگاه به پدرش جواب داد:
- با دوستام میرم پارک جنگلی.
فرهاد دستش را به دیوار کنارش تکیه داد و لب باز کرد:
- کدوم دوستات؟
شیوا برای برداشتن مابقی وسایلها کابینتها را زیر و رو میکرد.
- نترس... تفریح سالمه فقط هم ساحل و صبا میان.
سبد را برداشت و از کنار فرهاد رد شد. سمت در سالن میرفت که فرهاد لب روی هم فشرد تا عصبانیتش را کنترل کند و صدایش را بالا برد:
- قبل از غروب خونه باشی شیوا.
آفتاب سرد پاییزی بر شهر میتابید و اندکی ترافیک در خیابان بود. ساحل و صبا کنار خیابان ایستاده بودند و صبا کولهاش را روی دوش جا به جا کرد:
- نمیری شیوا که یه ساعته ما رو اینجا کاشتی! ساحل روی پنجهی پاها بلند شد و کمی دورتر و انتهای خیابان را نگاه کرد:
- فکر کنم اومد.
لحظهای بعد شیوا مقابلشان ترمز زد. صبا در جلوی ماشین را باز کرد و با دیدن سبد پیکنیک روی صندلی گفت:
- جا قحط بوده اینو گذاشتی اینجا؟
- بشین بده به ساحل بذاره کنار خودش.
صبا سبد را برداشت و روی صندلی نشست. در سبد را باز کرد و نگاهی به محتویاتش انداخت. خیاری برداشت و سبد را پایین پاهایش، کف ماشین گذاشت. شیوا حین رانندگی نیمنگاهی انداخت و لب زد:
- اول صبح میخوای خیار بخوری؟
ساحل با نیشخند لب به طعنه باز کرد:
- خیلی علاقه به خیار داره... خیلی!
در پی حرفش ریز ریز خندید و صبا ابرو در هم کشید ، تشر زد:
- زهرمار بیتربیت! خیار و سیب اول صبح بخوری شکمت تخت میشه، پوست صورتت هم شفاف. افتاد؟
گازی به خیار زد و همین که جوید، صورتش را چندشوار مچاله کرد و گفت:
- اه اه اه... چه تلخ بود!
شیوا نیمچه لبخندی زد:
- هنوز نمیدونی ته خیار تلخه؟
- من سر و ته خیار رو از کجا بشناسم؟
ساحل با خنده گفت:
- صبا سر و ته خودش رو نمیشناسه، توقع داری سر و ته خیار رو بلد باشه؟
صبا شیشهی ماشین را پایین کشید و سرش را بیرون برد، محتویات دهانش را خالی کرد.
- عوق... حالم بد شد اول صبحی. یه چی شیرین بده!
شیوا نگاهی به آینه انداخت و ابرو در هم تنید:
- این پسره موتوری چی میگه هی اشاره میکنه بکشم کنار؟!
ساحل به عقب برگشت و چشم ریز کرد. به دقت نگاه کرد و لحظهای بعد شلیک خندهاش بلند شد.
- مرض... چته ترسوندیم؟
شیوا این را گفت و ساحل میان خنده به زحمت صدایش را آزاد کرد:
- خاک بر سرت صبا... خیار جویده شده رو تف کردی صاف چسبیده به پیشونی پسره! شیوا نگه داری پسره پودرمون میکنه!
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
ناشناس
1رمانش خیلی قشنگیه
۴ سال پیشاسماه
4عالللیههه
۵ سال پیشلیلی
4رمان با حالیه
۵ سال پیشفاطمه
6سلام رمان قشنگیه فقط اگه میشه روزهای پارت گزاری رو بیشتر کنید . ممنون از نویسنده خوبش
۵ سال پیشالما
7رمان جالبیه موضوعش کاملا متفاوته من که خیلی بدوست خدا قوت😊💖👏
۵ سال پیش(،)(ویرگول)
19جمع منحرفا جمعه😂😂
۵ سال پیشسحر
13رمانش خیلی خوبه و موضوع متفاوتی داره من ک خیلی ازش خوشم اومد تو این ۲ پارت
۵ سال پیشFatemeh
25چ رمان جذابی:) موضوع متفاوت و جالبی دارع، امیدوارم تا آخرش همه ی پارتا مثه این پارت طولانی باشه نویسنده جون💕
۵ سال پیشسیتا
12داره خوب و خوب تر میشه
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Zarnaz
0🤣🤣🤣👏👏عالی بود مرسی نگار جونم❤️💋 تیکه آخرش که خیار صاف خورد داخل صورت پسره خیلی باحال بود کلی خندیدیم مرسی 🤣❤️