دوست داشتی؟
رمان نوتریکا جلد اول اثر سروناز روحی (sun daughter) - خورشید.ر

رمان نوتریکا جلد اول

  • زبان فارسی
  • 66K 👁
  • 64 ❤️
  • 37 💬

خلاصه رمان :

داستان راجع به پسر کوچیک و دختر کوچیک یک خانواده است که با یک سری اتفاقات زندگی همه ی اعضا کمی دستخوش تغییراتی می شود...

قسمتی از متن رمان نوتریکا جلد اول

شیده:بلو مث یه پسل خوف پیش باباییت...باچه؟
نوتریکا:هچی تو بجی....دووووووووووست دالم...بای.
شیده:من بیچتر....بوس بای.
شیده صفحه ی گوشی اش که عکس پس زمینه اش عکس نوتریکا بود را بوسید وگفت:خدا ازت نگذره که منو اینطور اسیر خودت کردی....سپس نفس عمیقی کشید .... تا پنج شنبه وقت داشت لباس انتخاب کند.با سرخوشی به سمت کمدش رفت.
نوتریکا تا خواست گوشی را روی میز بگذارد باز هم پیام امد....
نوتریکا با خودش گفت:این دیگه کدوم خریه...
هما:سلام....مرتیکه....
نوتریکا بلافاصله تایپ کرد:سلام.... زنیکه....
هما:هیچ معلومه تو کدوم قبرستون سیر میکنی؟
نوتریکا:سر قبر تو......
هما:چیز زیادی خوردی......
نوتریکا:اونم با دهن تو.....و آرم لبخند را قرارداد....
هما:با دهن توووووو.... میمیری اگه یه خبر بگیری...
نوتریکا: تو فامیل ما رسمه که بزرگترها خبر از کوچیکترها میگیرن....و باز هم ارم لبخند...
هما یک سال از نوتریکا بزرگتر بود و همیشه نوتریکا این موضوع را پیش میکشید.
هما:اَی بیشعور...یه وقت بذار ببینمت...کارت دارم....
نوتریکا:عمرا......مگه از جونم سیر شدم.......
هما: نوتریکا.....حرف گوش نکن شدیا.....حالتو میریزم بهما....
نوتریکا:مامانم ایـــــــینــــــــا........
هما:به درک....برو به جهنم....
نوتریکا:بی تو هرگز.....و باز هم ارم لبخند گذاشت....
هما که حسابی عصبانی شده بود....نوشت: نوتریکا مگه این که دستم بهت نرسه....
نوتریکا:وای هُبی جان دارم خودمو خیس میکنم...تو رو خدا شب خوابم نمیبره هااااااااا.....
هما:برو بمیر.....
نوتریکا:جون به جونت کنم بد دهنی....توهم برو به هرزگیت برس....بای .
هما گوشی اش را به سمت دیگری پرت کرد و زانوهایش را در اغوش گرفت.... نوتریکا را دوست داشت و این غیر قابل انکار بود اما واقعا نمیتوانست جلوی زبان تند و تیزش را بگیرد....نفس عمیقی کشید و سرش را با تصور چهره ی نوتریکا روی زانو گذاشت.
این بار خواست گوشی را خاموش کند که به جای پیغام کوتاه زنگ خورد.
صبا:سلام نوتری خان....
نوتریکا کلافه دستی لابه لای موهایش برد و گفت:به به....صبا خانم...چه عجب از این ورا...سرافرازمون کردین...
صبا:خواهش میکنم....ببخشید بد موقع مزاحم شدم...
نوتریکا:تا باشه از این مزاحمت ها... حالتون خوبه؟چه خبراخانم خانم ها ...چه کارا میکنی....
صبا:هستیم زیر سایتون...
نوتریکا:اختیار دارین این چه حرفیه....
صبا با کمی من من گفت: نوتری خان...ببخشید من زیاد فرصت ندارم....میخواستم....اگه براتون مقدوره ... اگه میشه ....یه.... یه قرار ملاقات بذارین که حضوراً ببینمتون.....البته اگه وقت داشته باشین....
نوتریکا نفس عمیقی کشید و باخودش گفت:اینو تو رو خدا انگار داره قرار ملاقات با وزیر کشور میذاره که اینقدر رسمی حرف میزنه...
نوتریکا:بله....بله ...حتما...چرا که نه....
صبا:شما بفرمایید چه روزی براتون امکان داره؟
نوتریکا:سه شنبه خوبه؟
صبا:بله عالیه....ببخشید شما مسیرتون به پارک وی میخوره...
نوتریکا:نخورد هم میرسونیمش....
صبا خنده ی لطیفی کرد و گفت:من کلاس زبانم اونجا تشکیل میشه...از ساعت 4تا7.5 کلاس دارم....
نوتریکا:من کی برسم خدمت تون؟
صبا:خدمت از ماست....ابتدای پل پارک وی منتظرتون میمونم....ساعت 4...خوبه؟
نوتریکا:مگه کلاس ندارین؟
صبا با من من گفت:نمیخوام برم.....
نوتریکا:براتون بد نمیشه.....
صبا:نه...نگران نباشین...جبرانی داره....ببخشید برادرم اومد خونه....
نوتریکا:بله بله متوجه ام...پس سه شنبه ساعت 4 سرپل پارک وی....
صبا با لحنی عجولانه گفت:بله بله....امری ندارین...
نوتریکا:عرضی نیست.....خداحافظ.
صبا:سایتون کم نشه...خدانگهدارتون.....
نوتریکا بلافاصله گوشی اش را خاموش کرد .
زیر لب با لحنی ناله دارگفت:ای وای این دیگه کیه....ای خدا همشون یه ادایی دارن....کلافه ام کردین....گوشی اش را خاموش کرد و با گوشی دیگرش به دوستش سپهر زنگ زد.
و قرار شد با هم بیرون بروند و گشتی بزنند.
فورا لباس هایش را عوض کرد و از اتاقش خارج شد.
سیمین گردنش را سیخ کرد و رو به نوتریکا گفت: کجا به سلامتی؟
نوتریکا حینی که بند کفشش را دور مچ پایش میبست گفت: بیرون...
سیمین از جایش بلند شد و کنارش ایستاد و گفت: اینو دارم میبینم... کجا؟
نوتریکا با کلافگی پوفی کشید و گفت: با سپهر میخوایم بریم یه دوری بزنیم...


بیشتر بخوانید
4.5 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 64 رای
5 ★
56%
4 ★
39%
3 ★
5%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان نوتریکا جلد اول

  • Abcd

    0

    معمولی بود دلت نمی خواست بخونیش آخراش بهتر شد ولی رمان دیگه ایشون به اسم دردم خیلی خیلی خوب بود برای همین دوست داشتم همه ی رمانهاشون که اینجاست و بخونم

    ۴ ماه پیش
  • محبوبه برزگر

    0

    همه چی سریع و پست سرهم اتفاق افتاده. پارت اول چهره پردازی مناسب و نسبت ها به خوبی نشون داده نشده. روایت طولانیه.چطور گفتن قلم قوی نمیدونم. کل کتاب های دنیای رمان رو خوندم شاید تنها ده تا رمان خوب و عالی ازش دیده شده باشه.

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    میشه رمان های خوب و اسمش و بگید

    ۵ ماه پیش
  • آی نور شادکام

    1

    سلام سروناز جان رمان عالی بود ممنونم از قلم زیبات احساسات شخصیت اصلی خوب بیان شده بود و میتونستی همه چی رو همراه اون حس کنی بازم تشکر

    ۸ ماه پیش
  • Nary

    0

    رمان خیلی قشنگی بود و واقعا خیلی دلم برای نوتریکا سوخت چون واقعا حقش این نبود نویسنده خیلی قلم عالی داشت و الان من خودم خیلی دوست داشتم این رمان رو با اینکه پلیسی نبود ولی عالی بود. از نویسنده بابت رمانی به این قشنگی ممنونم. 😘

    ۱ سال پیش
  • م

    2

    آخه نوتریکا هم شد اسم

    ۳ سال پیش
  • الهه

    0

    قشنگه ولی زیادی لفتش داده الکی الکی داستان رو کش دادوطولانی کرد

    ۳ سال پیش
  • ریحانه

    1

    ممنونم که آنقدر قنشگگگگ نوشته بودین... بچه های که اومدین نظراتو بخونید ببینید ارزش خوندن داره یا نه فقط همینقدررررر بگم ک بینظیرررر بود واقعا در حق این رمان اجحاف شده! کلمه ای برای توصیف عالی بود

    ۳ سال پیش
  • P. Gh

    2

    سلام این دختر طیبه چه اشغال اویزونی خودشو به زور میخواد بهنوتریکای بدبخت بچسبون حقش این کتهارو این عوضی دختره میخورد هرزه خانم معلوم نیست با کی بوده ول من حدس میزنم مال دوست نوتریکا سپهر باون بوده

    ۳ سال پیش
  • .

    3

    شما رو نمیدونم. ولی خوندن رمانی که شخصیتش دقیقا مثل خودته قطعا جالبه :) ب نظرم عالی بود. بهتره جدا از کمی کتابی نوشتنش اصل مطلبو بگیریم ک خیلی قشنگ بود.

    ۳ سال پیش
  • فاطمه

    5

    رمان متفاوت وقشنگی بود کلیشه ای نبود

    ۳ سال پیش
  • P gh

    1

    سرام نویسنده عزیز گفتم قلمتون خوب ول توی این پارت که نمایش احمقانه وروانی بازی مثلا نویدو کشتن واین شیشه شکستن واقعا روانی ودور از انسانیت واین پارت هیچ جذابیتی نداشت واسه من اوج تمیمارستانی و حماحقت

    ۳ سال پیش
  • p. gh

    0

    سلام ممنون از رمان خوبتون قلم قوی وخوبی داراید من تنها شخصیت رمانی که بدم امد از شیده بود اویزون چندش وبسیار رمان امزندو خوبی ادامه بدید

    ۳ سال پیش
  • مری

    7

    قطعا یکی از بهترین رمانایی بود که خوندم و درک نمیکنم چطوری نرفته تو رمانای برتر

    ۳ سال پیش
  • خدای شرارت

    8

    این داستان جوریه که تا چند ماه و بعد از اون تو ذهنتون میمونه ....قشنگ ترین رمان بعد از اسطوره

    ۵ سال پیش
  • asma

    7

    وایییی اسطوره رو نگووووو خیلی خوب بود داریش؟

    ۴ سال پیش
  • تینا

    1

    دوست داشتم نوتریکا مریم رو دوست می داشت از اونی که تو فصل بعد آخرش فلج میشه متنفرم

    ۵ سال پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️