توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت شصت و سوم :
***
«روی اسبش فقط آرزو مینشیند.»
سَرای آذرخش... .
عنوانی طَلاکوب شده بر صفحۀ نقرهفامِ درِ چوبین، عنوانی که عجیب یادآور میشد گذشتۀ مادر را؛ نامِ مادر را، خصلت مادر را.
بارها نفسم در سیب گلویم گرفتار شد و بالا نیامد؛ بارها قلبم به تپش افتاد و ثانیهای نزد.
اکنون مقابل آن خانه بودم؛ بیست سال پیش از این خانه و از خاطراتِ خوش نوجوانی طرد شده بودم و حالا بازگشته بودم. تا ب
لطفا صبر کنید...
