توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت شصت و دوم :
***
«زمان ما معرفت میخواستیم از صبر بسیارت.»
نگاه سرگردان راننده حول خیابانهای جدید اصفهان میچرخید؛ از آن همه ویترین، از آن همه نور و از آن همه تجمّلات، چیزی جز یک نام در خاطرم نمانده بود. یک خیابان!
- کجای خیابون هشتبهشت باید برم؟
نگاهش کردم؛ کجا را باید به خاطر میآوردم؟ خاطرات شیرین با پدربزرگ یا طمع شوهرِ مادر را؟ عینک آفتابی از چشم برداشتم و نگاهم روی چشمان پرس
لطفا صبر کنید...

Aa
1عالی وزیبا ممنون👏🌹🌺