پارت شصت و دوم :

***
«زمان ما معرفت می‌خواستیم از صبر بسیارت.»
نگاه سرگردان راننده حول خیابان‌های جدید اصفهان می‌چرخید؛ از آن همه ویترین، از آن همه نور و از آن همه تجمّلات، چیزی جز یک نام در خاطرم نمانده بود. یک خیابان!
- کجای خیابون هشت‌بهشت باید برم؟
نگاهش کردم؛ کجا را باید به خاطر می‌آوردم؟ خاطرات شیرین با پدربزرگ یا طمع شوهرِ مادر را؟ عینک آفتابی از چشم برداشتم و نگاهم روی چشمان پرس

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    1

    عالی وزیبا ممنون👏🌹🌺

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️