توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت شصت و یک :
جملهاش با آن لحن وقیح بارها و بارها در ذهنم چرخید و چرخید و سقف سالن بر سرم آوار شد.
خفگی... سرنوشتی بود که اردلان را به درۀ مرگ کشانده بود و من و ونوس چه ساده آن را سکته میپنداشتیم.
اردلان نمرده بود، کشته شده بود... اردلان را کشته بودند.
- تو... چکار کردی؟
دست مشت شدهام را بر دستۀ ویلچر کوبیدم و صدای فریادم سکوت بینمان را نه، حرمت بینمان را شکست.
- تو چه غلطی کردی؟
لطفا صبر کنید...
