لیست کلیه پارتهای رمان طلوع دوباره : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 25
-
رمان طلوع دوباره - پارت 1
امروز خسته تر از همیشه از کلاس طراحی بیرون اومدم .مسیر خونه رو پیاده میرم باخودم میگم : _ کی حوصله ی مهمون داره نه اینکه مهمون نواز نباشم نه .وقتی تو جمعی باشی که هیچکس تورو جز آدم حساب نکنه همون بهتر که نباشی. صدای بوق ممتد رو می شنوم اول بی اهمیت بودم دوباره صدا بلند می شه این بار از کوره درمی...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 2
باذوق بچگانه گفتم: _ عمه نگاه چقدر شبیه بابامم با دست دیگم عکس بابامو نشونش دادم عمه عکس رو از دستم کشید. _ کجا شبیه باباتی؟ باذوق بچگانه ادامه دادم: _ یعنی شبیه مامانمم ابروهایش رو بالا انداخت _ نه من نمیدونم به کی رفتی بچه بودم با ذهن بچگانه ی خودم گفتم نکنه واقعا من بچه ی این خانواده نی...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 3
باترس میگم : _ وای آوا .......سبحانه پسرعمم .......جون عمت گاز بده مارو نبینه.....آیینه دقه همش جلومه - پس محکم بشین از بین ماشین ها با سرعت رد می شه لامصب عجب دست فرمونی داره دست پسرا هم از پشت بسته درعرض ده دقیقه به دانشگاه رسیدیم.هرچی امام می دونستم صدا زدم کلی صلوات فرستادم چشمامو محکم بست...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 4
دختر عملی لباش رو که پروتز کرده بود بزرگترش میکنه و میگه: _ استاد میشه یه بار دیگه بگید دختر کناری هم مثل خودش عملی باعشوه: _ آره استاد بگین استاد محبی جدی و رسمی میگه: _ باشه دقت کنید دختر دستاش رو زیر چونش میزاره و بادقت گوش می داد البته بعید میدونم گوش به درس بده بیشتر به استاد نگاه می کنه ...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 5
در پارکینگ صدای خنده های پرعشوه ی دختری می پیچیه من از فکر بیرون اومدم همون دختر که می خواست با من دعوا کنه چسبیده بود به استاد محبی با تاسف سری براش تکون دادم استاد محبی در حالی که سرش پایین بود به سمت ماشینش اومد چند دختر دیگه هم با عشوه صحبت می کردند و اونم تنها سرشو تکون می داد و گاهی چ...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 6
با دیدن زن گل فروشی که از وقتی که پدربزرگمو خاک کردیم در قبرستون بود لبخند می زنم اونم بادیدنم خوشحال می شه و از روی صندلی پلاستیکی آبی رنگ بلند می شه اونو درآغوش می گیرم. _ سلام خاله جون... این گل رو برام حساب میکنی؟ پیرزن مهربون باصورت لاغر و قد کوتاه لبخندی می زنه و می گه: _ سلام دخترم ...این...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 7
بالبخند به خودم می گم: _ چقدر تغییر کرده .....دست هرچی دختره از پشت بسته ها تلفنم زنگ می خوره و دوباره شماره ی ناشناس این دفعه بدون مسخره بازی جواب می دم. _ بله؟ _ عرفانم قلبم تند تند شروع به تپیدن می کنه نفس عمیق می کشم تا به خودم مسلط باشم با لحن سرد جواب میدم: _ سلام استاد محبی خوبید؟ _ سلام ...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 8
روی مبل می شینم و کیفمو روی مبل می ذارم که باصدایش سرمو بلند می کنم: _ مگه کلاس نداشتی؟ آب دهنمو قورت می دهم و می گم: _ نه نداشتم سرش رو بالا می گیره و باناراحتی ادامه می ده: _ عمت زنگ زد.... قرار خواستگاری گذاشت بغضم رو قورت دادم و از روی مبل بلند میشم _ خوب به سلامتی خواستم از پله ها بالا ...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 9
برام مهم نبود که چطور نگام می کنند از کافه بیرون میزنم و پیاده به خونه میرم انقدر گریه میکنم که سردرد می گیرم در خونه رو با کلید باز می کنم با دیدن کفش عمه تعجب می کنم درحالی که کلید رو تو جا کلیدی می ذاشتم به آرومی سلام میکنم که خودمم به زور شنیدم اما عمه برخلاف تصورم با خوشرویی جوابمو داد: _ ...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 10
فردای آن روز... با لبخند به مامانم نگاه میکنم که قرآن به دست، همراه با کاسهای آب وایساده . چشمم به بابام میافته که سرش رو میون دستاش گرفته و روی مبل نشسته . جلو میروم و دستم رو روی دستاش میذارم. سرش رو بلند میکنه . _ قربون بابای خودم بشم... نبینم اینقدر تو فکر باشیها. لبخند کمرنگی روی ...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 11
فریادش بلند تر می شه: _ آی، دستم... آییییی! ول کن، وحشی! صدای آشنایی ناگهان در گوشم پیچید؛ صدایی که حتی بعد از مدتها، هنوز میتونستم از میان هزاران صدا تشخیصش بدم. _ دست کثیفت رو از دستش بردار، قبل از اینکه خودم دستت رو بشکنم! صدای فریاد آن مرد بلندتر می شد و چند ثانیه بعد، بالاخره مچ دستم رو ره...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 12
چشممو رو می بندم و نفس عمیق می کشم. صدای دریا آرومم می کنه؛ حداقل میتونستم برای چند لحظه گذشته رو فراموش کنم اما آرامش من خیلی زود به هم می خوره ،زمزمهای آشنا درست کنار گوشم می پیچه. _ اومدی زخممو تازه کردی، میخوای بری؟ چشممو رو باز میکنم و با عصبانیت به سمتش بر می گردم. _ به من چه؟! بگو دخت...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 13
با دیدن عرفان در قاب دوربین، قلبم دوباره شروع به تپیدن می کنه. دوربین رو پایین میارمو با اخم نگاش میکنم. _ تو اینجا چیکار میکنی؟ لبخندش رو بیشتر میکنه و چند قدم به سمتم اومد. _ اومدم ببینمت. _ ولی من نمیخوام ببینمت. _ میدونم... ولی من دلم برات تنگ شده بود. دوربین رو داخل کیفم میزارم و میخوام ا...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 14
چشمام رو به زور باز میکنم خیلی خستم نمیدونم چرا همه جا اینقدر تاریکه یاد رودخونه و کسی که دستشو گذاشت جلوی دهنم می افتم با تموم توانم فریاد میزنم: _ کمک! یکی به دادم برسه! کمک! صدام توفضای تاریک اتاق می پیچه و دوباره به خودم بر می گرده . گلوم از شدت فریاد میسوزه ولی اهمیتی نمیدم. فقط میخوام کسی...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 15
سبحان بعد از باز کردن طنابها دستمو می گیره و کمکم میکنه تا بلند شم پاهام از بس بیحرکت مونده بود، میلرزید. _ میتونی راه بری؟ سرم رو تکون دادم. _ آره... فقط یکم سرم گیجه. _ پس بیا. با عجله دنبالش راه میفتم هنوز باورم نمیشه که سبحان اینجاست. بعد از اون همه ترس، دیدن یه چهرهی آشنا برام مثل ...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 16
چند دقیقه بعد از رفتن سبحان، همونطور روی زمین نشستم و به در بسته خیره میشم. نمیتونم باور کنم چه اتفاقی افتاده . سبحان؛ همون پسری که سالها اونو مثل برادرم میدیدم حالا منو تو خانه زندانی کرده . چشمهامو رو می بندم و سرم رو به دیوار تکیه می دم رفتارش مدام در ذهنم تکرار میشه؛ نگرانیش وقتی صورتم...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 17
صدای زنگ تلفن در سکوت ویلا می پیچه. سبحان که کنار پنجره ایستاده برای لحظهای به سمت اتاق برمی گرده. نگاهی کوتاه بهم میندازه سنگینی نگاشو حس میکنم ولی چشممو وا نمیکنم روی تخت بیحرکت افتاده بودم و صورتم رنگ نداشت. نفسهام آروم اما نامنظم بود چشممو کمی باز میکنم گوشی رو از جیبش بیرون میاره با دید...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 18
چشمامو باز میکنم ولی همهچی دور سرم میچرخه. صدای عرفان هنوز از پشت در میاد؛ صدایی که بعد از چند روز شنیدنش برام شبیه یه رویاست. میخوام دستمو سمت در دراز بکنم ولی بدنم دیگه جون نداره. _ عرفان... این آخرین کلمهایه که میتونم به زبون بیارم. دستام میلرزه و یهو همهچی جلوی چشمام تار میشه. میخوا...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 19
چشمامو به سختی باز میکنم. نور سفید و تند بالای سرم باعث میشه دوباره پلکامو ببندم. سرم سنگینه و تمام بدنم درد میکنه. چند ثانیه طول میکشه تا بفهمم کجام. بوی بیمارستان توی فضا پیچیده. دوباره چشمامو باز میکنم و به سقف خیره میشم یاد عرفان می افتم سریع چشمامو وا میکنم. صدای آرومی از کنارم میاد: _...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 20
چند دقیقهای میشه که از کلاس بیرون اومدم ولی حرفهای سپیده هنوز توی سرم میچرخه. «استاد محبی دیگه اینجا نیست...» گوشیمو از کیفم درمیارم و به صفحهش خیره میشم. شمارهای رو که مدتها جرئت نکردم بگیرم، جلوی چشمم میارم. شمارهی عرفان. غرورم بارها بهم میگه سراغش نرم ولی حالا دیگه خسته شدم. از بی...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
- 1
- 2
