پارت یازده :

فریادش بلند تر می شه:
_ آی، دستم... آییییی! ول کن، وحشی!
صدای آشنایی ناگهان در گوشم پیچید؛ صدایی که حتی بعد از مدت‌ها، هنوز می‌تونستم از میان هزاران صدا تشخیصش بدم.
_ دست کثیفت رو از دستش بردار، قبل از اینکه خودم دستت رو بشکنم!
صدای فریاد آن مرد بلندتر می شد و چند ثانیه بعد، بالاخره مچ دستم رو رها می کنه.
نفس‌نفس‌زنان دستم رو به سینم چسبوندم و سرمو بالا اوردم تا چهره‌ی کسی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت عرفان در رمان طلوع دوباره عرفان
تصویر شخصیت سارا در رمان طلوع دوباره سارا
تصویر شخصیت سبحان در رمان طلوع دوباره سبحان
تصویر شخصیت عمه ی سارا در رمان طلوع دوباره عمه ی سارا
تصویر شخصیت سپیده در رمان طلوع دوباره سپیده
تصویر شخصیت محبوبه در رمان طلوع دوباره محبوبه
تصویر شخصیت مجید در رمان طلوع دوباره مجید
تصویر شخصیت ساناز در رمان طلوع دوباره ساناز
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    0

    وسط دعوا ظاهر پسره رو نگاه میکنه 🤣🤣

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    همینو بگین🤣🤣

    ۲ هفته پیش
  • سمانه حسینی

    1

    یکم آروم شد آخرش بچم دلم ریش شد براش🥺

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    آره منم همین طور😥

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️