طلوع دوباره به قلم فاطمه منصورآبادی
پارت یازده :
فریادش بلند تر می شه:
_ آی، دستم... آییییی! ول کن، وحشی!
صدای آشنایی ناگهان در گوشم پیچید؛ صدایی که حتی بعد از مدتها، هنوز میتونستم از میان هزاران صدا تشخیصش بدم.
_ دست کثیفت رو از دستش بردار، قبل از اینکه خودم دستت رو بشکنم!
صدای فریاد آن مرد بلندتر می شد و چند ثانیه بعد، بالاخره مچ دستم رو رها می کنه.
نفسنفسزنان دستم رو به سینم چسبوندم و سرمو بالا اوردم تا چهرهی کسی
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

ثریا
0وسط دعوا ظاهر پسره رو نگاه میکنه 🤣🤣