طلوع دوباره به قلم فاطمه منصورآبادی
پارت نهم :
برایم مهم نبود که چطور نگاهم می کنند از کافه بیرون زدم و پیاده به خانه رفتم
انقدر گریه کردم که سردرد گرفتم در را باز می کنم که با دیدن کفش عمه تعجب می کنم درحالی که کلید را در جا کلیدی می گذاشتم به آرامی سلام کردم که خودم هم به زور شنیدم اما عمه
برخلاف تصورم با خوشرویی جوابم را داد:
_ سلام دخترم خوبی؟
سپس پدر ومادرم جوابم را با مهربانی دادند اما نگاه مادرم عجیب بود با کمی ترسی
لطفا صبر کنید...
