پارت نهم :

برایم مهم نبود که چطور نگاهم می کنند از کافه بیرون زدم و پیاده به خانه رفتم
انقدر گریه کردم که سردرد گرفتم در را باز می کنم که با دیدن کفش عمه تعجب می کنم درحالی که کلید را در جا کلیدی می گذاشتم به آرامی سلام کردم که خودم هم به زور شنیدم اما عمه
برخلاف تصورم با خوشرویی جوابم را داد:
_ سلام دخترم خوبی؟
سپس پدر ومادرم جوابم را با مهربانی دادند اما نگاه مادرم عجیب بود با کمی ترسی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!