طلوع دوباره به قلم فاطمه منصورآبادی
پارت چهارده :
چشمام رو به زور باز میکنم خیلی خستم نمیدونم چرا همه جا اینقدر تاریکه یاد رودخونه و کسی که دستشو گذاشت جلوی دهنم می افتم با تموم توانم فریاد میزنم:
_ کمک! یکی به دادم برسه! کمک!
صدام توفضای تاریک اتاق می پیچه و دوباره به خودم بر می گرده . گلوم از شدت فریاد میسوزه ولی اهمیتی نمیدم. فقط میخوام کسی صدامو بشنوه.
دستامو تکون میدم و سعی میکنم طناب رو باز کنم اما هرچه بیشتر تلاش میکنم
لطفا صبر کنید...
