طلوع دوباره به قلم فاطمه منصورآبادی
پارت نوزده :
چشمامو به سختی باز میکنم. نور سفید و تند بالای سرم باعث میشه دوباره پلکامو ببندم. سرم سنگینه و تمام بدنم درد میکنه. چند ثانیه طول میکشه تا بفهمم کجام.
بوی بیمارستان توی فضا پیچیده.
دوباره چشمامو باز میکنم و به سقف خیره میشم یاد عرفان می افتم سریع چشمامو وا میکنم.
صدای آرومی از کنارم میاد:
_ سارا؟
سرمو به سمت صدا میچرخونم.
مامانم کنار تختم نشسته. چشمهاش قرمز
لطفا صبر کنید...
