طلوع دوباره به قلم فاطمه منصورآبادی
پارت ششم :
با دیدن زن گل فروشی که از وقتی که پدربزرگمو خاک کردیم در قبرستون بود لبخند می زنم اونم بادیدنم خوشحال می شه و از روی صندلی پلاستیکی آبی رنگ بلند می شه اونو درآغوش می گیرم.
_ سلام خاله جون... این گل رو برام حساب میکنی؟
پیرزن مهربون باصورت ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

حنا
0مثلا کسی نمیدونه عرفانو دوست داره. الان داره ناز میکنه