طلوع دوباره به قلم فاطمه منصورآبادی
پارت سیزده :
با دیدن عرفان در قاب دوربین، قلبم دوباره شروع به تپیدن می کنه. دوربین رو پایین میارمو با اخم نگاش میکنم.
_ تو اینجا چیکار میکنی؟
لبخندش رو بیشتر میکنه و چند قدم به سمتم اومد.
_ اومدم ببینمت.
_ ولی من نمیخوام ببینمت.
_ میدونم... ولی من دلم برات تنگ شده بود.
دوربین رو داخل کیفم میزارم و میخوام از کنارش رد شم که روبهروم وایمیسه و مانع رفتنم می شه . کلافه می شم.
_ سارا،
لطفا صبر کنید...

عسل مامان
1وای سارا چی کار کردی ..تک و تنها رفتی تو جنگل .نمیگی بلایی سرت بیاد کسی نیست کمکت کنه تو دلت پیش عرفانه چرا انقدر ناز میکنی حالا بیا درستش کن امان از آدمای سرتق 🤨