پارت سیزده :

با دیدن عرفان در قاب دوربین، قلبم دوباره شروع به تپیدن می کنه. دوربین رو پایین میارمو با اخم نگاش میکنم.
_ تو اینجا چیکار می‌کنی؟
لبخندش رو بیشتر میکنه و چند قدم به سمتم اومد.
_ اومدم ببینمت.
_ ولی من نمی‌خوام ببینمت.
_ می‌دونم... ولی من دلم برات تنگ شده بود.
دوربین رو داخل کیفم میزارم و میخوام از کنارش رد شم که روبه‌روم وایمیسه و مانع رفتنم می شه . کلافه می شم.
_ سارا،

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت عرفان در رمان طلوع دوباره عرفان
تصویر شخصیت سارا در رمان طلوع دوباره سارا
تصویر شخصیت سبحان در رمان طلوع دوباره سبحان
تصویر شخصیت عمه ی سارا در رمان طلوع دوباره عمه ی سارا
تصویر شخصیت سپیده در رمان طلوع دوباره سپیده
تصویر شخصیت محبوبه در رمان طلوع دوباره محبوبه
تصویر شخصیت مجید در رمان طلوع دوباره مجید
تصویر شخصیت ساناز در رمان طلوع دوباره ساناز
آخرین نظرات ارسال شده
  • عسل مامان

    1

    وای سارا چی کار کردی ..تک و تنها رفتی تو جنگل .نمیگی بلایی سرت بیاد کسی نیست کمکت کنه تو دلت پیش عرفانه چرا انقدر ناز میکنی حالا بیا درستش کن امان از آدمای سرتق 🤨

    ۲۱ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️