طلوع دوباره به قلم فاطمه منصورآبادی
پارت شانزده :
چند دقیقه بعد از رفتن سبحان، همونطور روی زمین نشستم و به در بسته خیره میشم.
نمیتونم باور کنم چه اتفاقی افتاده .
سبحان؛ همون پسری که سالها اونو مثل برادرم میدیدم حالا منو تو خانه زندانی کرده .
چشمهامو رو می بندم و سرم رو به دیوار تکیه می دم
رفتارش مدام در ذهنم تکرار میشه؛ نگرانیش وقتی صورتم رو پانسمان میکرد، لحنش وقتی میگفت «دیگه نترس»، عصبانیتش وقتی اسم عرفان ر
لطفا صبر کنید...
