طلوع دوباره به قلم فاطمه منصورآبادی
پارت هجده :
چشمامو باز میکنم ولی همهچی دور سرم میچرخه. صدای عرفان هنوز از پشت در میاد؛ صدایی که بعد از چند روز شنیدنش برام شبیه یه رویاست.
میخوام دستمو سمت در دراز بکنم ولی بدنم دیگه جون نداره.
_ عرفان...
این آخرین کلمهایه که میتونم به زبون بیارم.
دستام میلرزه و یهو همهچی جلوی چشمام تار میشه. میخوام از جام بلند شم ولی پاهام تحمل وزنمو ندارن.
صدای افتادن یه چیزی توی اتاق
لطفا صبر کنید...
