خلاصه رمان :
سارا از کم محلی های فامیل و خانواده اش خسته و اندوهگین بود . او مانند تمام انسان ها به محبت و دوست داشته شدن نیازمند است ، بیش از همه محبت را حس می کند اما گاهی سردرگم می شود و معنی محبتشان را متوجه نمی شود و نمی داند محبت هایشان ازروی ترحم است یا انتقام گذشته؟ و به دنبال کشف بدرفتاری ها است تا بفهمد چه اشتباهی مرتکب شده که مستحق مجازات است حتی اگر به قیمت از دست دادن تمام داشته هایش باشد، حقیقت کابوس شبانه اش شده بود او می خواست همه چیز را بداند. زندگی اتفاقات جالبی برایش رقم زد او بین عشق و نفرت قلبش مجبور به انتخاب می شود. زندگی اش سرشار از واقعیت های عجیب و غریب است کفش آهنین را به پا می کند تا نقاب ها را بردارد و نقابی به صورت می زند که هیچگاه خودش هم باورش نمی شد . مجبور به رفتن سفری دور و دراز می شود سفری که سرنوشتش را عوض می کند ، این سفر با تمام مسافرت های که تا به حال رفته بود فرق دارد تصمیم بزرگی می گیرد. درآن سفر بین عشق و انتقام مجبور به انتخاب می شود آیا عشق می تواند قلب خورد شده را تسکین دهد و گذشته ی رمزآلود و پرکینه را التیام ببخشد و مرهم شود؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان طلوع دوباره - پارت 43
آخرین جمله رو که مینویسم، چند لحظه دستم روی کیبورد میمونه. نگاهم به صفحه خیره میشه. تموم این مدت... تموم ترسها، گریهها، دعواها، آدمهایی که از دست دادم، آدمهایی که بخشیدم، عشقی که دیر فهمیدم و روزهایی که فکر میکردم دیگه هیچوقت تموم نمیشن... همشون حالا تبدیل شدن به چند صفحه نوشته. لبخند ک...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 42
محمود دستبند کوچیکی رو از جیبش درمیاره و میذاره کف دستم. ـ اینو ببین. با تعجب نگاهش میکنم. ـ دستبنده؟ لبخند میزنه. ـ وقتی فک کنم نوجون بودین برای عرفان درستش کردی یادته؟ اون موقعها هی میگفت مال منه و هیچوقت از دستش بازش نمیکرد. دستبند رو نگاه میکنم قدیمیه، ولی هنوز سالمه. محمود آ...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 41
محمود چند لحظه ساکت نگاهم میکنه، بعد با دست به ماشین اشاره میکنه. ـ بیا سوار شو. با تعجب نگاهش میکنم. ـ کجا؟ ـ همین اطراف. یه جایی وایمیسم که راحتتر حرف بزنیم. چند ثانیه مردد میمونم، ولی آخرش سوار میشم. محمود هم پشت فرمون میشینه و ماشین رو روشن میکنه. چند دقیقهای توی سکوت حرکت میکن...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 40
گوشی رو میذارم روی میز کنار تختم و پتو رو میکشم روی خودم. هنوز حرفهای بابا توی سرمه. «عرفان قبلاً هم اومده بود خواستگاری...» «من با خوشبختی تو موافقم.» چشمهامو میبندم،صدای پیام گوشی بلند میشه. دستم رو از زیر پتو بیرون میارم و گوشی رو برمیدارم. عرفانه. چند ثانیه به اسمش خیره میمونم، ولی...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش

فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
محشریدددد بخدا بچها چشمم
۲ هفته پیشتنها
0زیبا یادآور گذشته خودم
۴ هفته پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
مچکرم ممنون از کامنتت گذشته ی تلخ امیدوارم آینده ی روشن برای همه به همراه داشته باشه و همین طور شما
۳ هفته پیشرزا
در پارت 140عالی بود فاطمه جون قلمت ماندگار انشاء الله همیشه بدرخشی 💚💚
۳ هفته پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
ممنونم از انرژی مثبتت و کامنت زیبات🥰
۳ هفته پیشفرناز
1تورو به علی پارت جدید رو رایگان کنین بچها حمایت کنید که رایگان کنن ۲۰ تا کامنت میخوان خیلی داستان قشنگیه خیلی خوبه بیاین من یکی تا پیام دیدم اومدم عالیه داستان دمت گرم فاطمه جون
۴ هفته پیشرویا
در پارت 101خیلی رمان خوبی امیدوارم همیشه موفق باشه ممنون از رمان ن قشنگت
۴ هفته پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
ممنونم از نگاه و توجهتون ممنون ازاینکه کامنت گذاشتید و حستون رو درمورد رمان گفتید نظر تک تک شما جوهر قلمی هست برای ما، خوشحالم از اینکه خوشتون اومده 💐💐
۴ هفته پیشزهره
0من که حق عضویت گرفتم عجله نکن ادامه بده تازه بحث داغ شده😉🙃
۱ ماه پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
نگران نباشید هنوز یکم مونده
۴ هفته پیشزهره
1این پارت محشر بود پارت ۳۳ خیلی خوبه پر سوپرایز بود غافل گیرمون کردی
۱ ماه پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
خوشحالم که خوشتون اومده
۴ هفته پیشستاره
1محشرهه عالیهه بی نظیره داستانو خیلی دوست دارم
۱ ماه پیشمری
1واقعا رمان فوق العاده ای . بچه ها من تنها کسیم که داره جون میکنه سکه جمع کنه بقیه ی پارتا رو بخونه ؟؟ یعنی همه میشینین تا پنجشنبه ها 🤣؟؟
۱ ماه پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
خوشحالم که خوشتون اومده 🥰🥰 منتظر پارت امشب باشید پر از اتفاق هیجان انگیزه🥰
۱ ماه پیشسادات.۸۲
در پارت 130وای این بدهه
۱ ماه پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
آره😕
۱ ماه پیشسادات.۸۲
در پارت 120عرفان از کجا اومد
۱ ماه پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
امان از دست سپیده
۱ ماه پیشسادات.۸۲
در پارت 110من تازگی دریا بودم، میشه فضاسازی رو لمس کرد♥️
۱ ماه پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
خوشحالم ازاینکه خوشتون اومده
۱ ماه پیشسادات.۸۲
در پارت 100چه شد چه شدد
۱ ماه پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
😍🥰🤣
۱ ماه پیشسادات.۸۲
در پارت 90چه ناراحت کننده😪
۱ ماه پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
دقیقا🙃
۱ ماه پیشسادات.۸۲
در پارت 80چقدر طلبکاره
۱ ماه پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
آره واقعا
۱ ماه پیش

ثنا
1عالی بود توروخدا زود یه رمان دیگه بنویسید عالیی بود این رمانه