دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه طلوع دوباره اثر فاطمه منصور‌آبادی

رمان طلوع دوباره

  • زبان فارسی
  • 2.8K 👁
  • 10 ❤️
  • 3 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه طلوع دوباره

سارا از کم محلی های فامیل و خانواده اش خسته و اندوهگین بود . او مانند تمام انسان ها به محبت و دوست داشته شدن نیازمند است ، بیش از همه محبت را حس می کند اما گاهی سردرگم می شود و معنی محبتشان را متوجه نمی شود و نمی داند محبت هایشان ازروی ترحم است یا انتقام گذشته؟ و به دنبال کشف بدرفتاری ها است تا بفهمد چه اشتباهی مرتکب شده که مستحق مجازات است حتی اگر به قیمت از دست دادن تمام داشته هایش باشد، حقیقت کابوس شبانه اش شده بود او می خواست همه چیز را بداند. زندگی اتفاقات جالبی برایش رقم زد او بین عشق و نفرت قلبش مجبور به انتخاب می شود. زندگی اش سرشار از واقعیت های عجیب و غریب است کفش آهنین را به پا می کند تا نقاب ها را بردارد و نقابی به صورت می زند که هیچگاه خودش هم باورش نمی شد . مجبور به رفتن سفری دور و دراز می شود سفری که سرنوشتش را عوض می کند ، این سفر با تمام مسافرت های که تا به حال رفته بود فرق دارد تصمیم بزرگی می گیرد. درآن سفر بین عشق و انتقام مجبور به انتخاب می شود آیا عشق می تواند قلب خورد شده را تسکین دهد و گذشته ی رمزآلود و پرکینه را التیام ببخشد و مرهم شود؟

پارت اول

امروز خسته تر از همیشه از کلاس بیرون آمدم .مسیر خونه را پیاده رفتم باخودم گفتم : کی حوصله ی مهمون داره
نه اینکه مهمون نواز نباشم نه .وقتی تو جمعی باشی که هیچکس تورو جز آدم حساب نکنه همون بهتر که نباشی‌.
صدای بوق ممتد را می شنوم اول بی اهمیت بودم دوباره شنیده می شود این بار از کوره درمی روم، ماشین مدل بالایی می بینم که شیشه های دودی داره.
- ها چته با پول نمیشه شعور خرید ، یکم ادب داشته باش مزاحم دختر مردم نشو ،جاده بزرگه مگه کوری
شیشه ها پایین می آید پسری مو بور می خندد عینک دودی اش را برمی دارد. ای داد
باخودم می گم: کفنت کنن سارا ، حلواتو بخورم الهی ؛ وای سوتی دادم
لبخند الکی زدم: به به پسر عمه ماشین نو مبارک باشه می گفتید سوسکی مارمولکی چیزی قربونی کنیم
دوباره صدای خندش بلند می شود‌. باخودم می گم: چقدر عقلش کمه نه به ننش که عین عقرب تلخ و همش نیش میزنه نه به پسرش
صداشو صاف می کنه: میخوام برم خونتون مامان اونجاست بفرما بالا
باخودم می گم: خبر دارم عقرب خانم خونمون تشریف دارن
ولی به جای حرف دلم: عه خوب باشه
مجبور می شم سوار شم درراه خانه صحبتی نشد تااینکه رسیدیم در خانه، عقرب خانم نه منظورم عمه خانم بیرون بود تا منو دید اخم کرد و جواب سلامم نداد به سمت ماشین آمد و کنار گوشم یواش طوری که من بشنوم گفت:
نحسیت همه جا روباید پر کنه ؟ تازه ماشین خریده ،یه خرجی هم انداختی گردنمون برم بگم قربونی کنه
بغضم رو قورت میدم سخته دوباره قورت می دهم تا مبادا پدر ومادرم ببینند کار همیشگی منه.
نمیدانم این نفرت از چیه و از کجا انقدر جوانه زد شاید می دانم و خودم را به ندانستن زدم.
به اتاقم می روم نقاشی منظره می کشم تنها با نقاشی کشیدن آرام می شوم صدای تلفنم بلند می شود .
_ جونم هنگامه؟
_سارا جواب کنکور اومده بدو
نمی دانم چطور تلفن را قطع کردم و سایت چندبار بیرون می پرید بالاخره باز شد.
_ مامایی دولتی تهران
باخوشحالی از اتاق بیرون می آیم پام به لبه ی فرش می خورد و می افتم صدای خنده ی پسرخالم که فکر می کنه گلوله ی نمک است بلند می شه.
_ انگشت شصتت نره تو چیشت خانم دکتر
_کوفت ، تو از کجا میدونی جواب کنکور اومده؟
_ کلاغ ها
_آها خسته نشدی آقا کلاغه هی ازاین خونه به اون خونه
_ههه اومدم بیام بخندم از اعتماد به نفس دکتریت بگو که با رتبت شارژ همراه اول میشه گرفت که گوشیم شارژ لازمه
_ هههه خیال باطل قبول شدم به کوری چشم دشمنا
_ نه بابا جوجه اردک زشت ما قبول شده کجا؟
_ مامایی تهران
صدای مادر سارا شنیده می شود: ماشالله دخترم خداروشکر شهر خودمونم قبول شدی
صدای موبایلم بلند شد به سمت تلفن رفتم .
_ ای بابا این چه سریشه بمیری الهی بیخیال شم زنگ نمیزنه
دوباره دوباره
_ آخه این سبحان چقدر پیله هستا نه به عمه نه به این وای گیر داده به من بدبخت
رو به تلفن :
_ اصلا انقدر زنگ بزن که بمیری
صدای آیفون بلند می شود و بعد صدای مادرم که من را صدا می زند: سارا مامان بیا سبحان جان اومدن
نفس عمیق می کشم .
_ جواب تلفن نمیدی عین علف خودرو سبز میشه خدا نجاتم بده
بادیدن جعبه ی شیرینی از روی عصبانیت نفس عمیق می کشم .شوخی پسر خاله و پسرعمه ی من تمومی نداره.
سبحان: سلام خانم دکتر خوبین؟
- سلام ممنونم
بدون هیچ حرف دیگه ای میرم تو اتاقم بعضی وقتا به خودم میگم :
- این بنده خدا چه گناهی داره که پاسوز مادرش میکنی
_ولی با جمله ی اینم بچه ی همینه سکوت میکنم
دفتر خاطرات بچگیمو که هیچ خاطره ی شیرینی ندارم باز می‌کنم.
با عروسک فیلی آبی رنگ بازی می‌کنم پسرعموم به بابا بزرگم میگه: به سارا بگو عروسک را بهم بده.
اما من عروسک را دوست داشتم و محکم تر درآغوش گرفتم پسرعموم گریه می کند پدربزرگم که توان دیدن اشک پسرعمویم را نداشت از دستم کشید من کنار بخاری بودم و تنها سه سالم بود بغض کردم قطره اشکی از گوشه چشم هایم روی همون برگه می ریزد.
دفترخاطراتم را می بندم اشک هایم را پاک می کنم. باخودم می گم: مگه منم نوه ی تو نبودم چرا توان دیدن گریه ی اونو نداشتی ولی برات مهم نبود که من یک دفعه باصورت برم توبخاری؟
پوزخند میزنم و جلوی آیینه می ایستم: انقدر باهام خوب بودی که نمیدونستم تو بابا بزرگمی
به راستی کسی هست که پدربزرگ خودشو نشناسه؟
نوبره بخدا
با شنیدن صدای خداحافظی شان بیرون می آیم .
مامان: زشت بود مامان رفتی نیومدی
- بیخیال مامان ، حوصله ی خودمم ندارم این کارو زندگی نداره همش خونه ی ما میاد
مامان: چی بگم والا
باصدای کلید درخانه بلند می شم و به اتاقم می روم.
سرم درد می کرد جلوی آیینه می ایستم مدت هاست که به خودم نگاه نکردم. بچه که بودم عکسمو با ذوق پیش عمم بردم .

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان طلوع دوباره

  • اسرا

    در پارت 10

    سبکش که دخترناخواسته سبک رمانهای ترند۵سال پیش اگه شماقبلااین نوشته ایدلطفادرست ویرایش بکنیدتاپختگی لازم داشته باشه 🙏

    ۲۲ ساعت پیش
  • اسرا

    در پارت 10

    تازه ازکلاس درآمده بعدازاینکه رفت خونه روزبعدش جواب کنکورآنده اون جوری توصیف کردکه مادرپدرش اون نمی خوان توصیفات رمان عجله ایی نامفهوم🙏

    ۲۲ ساعت پیش
  • ستی

    0

    خوب بود خسته نباشی انشالله تا آخر خوب باشه🌹

    دیروز
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟