دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه طلوع دوباره اثر فاطمه منصور‌آبادی

رمان طلوع دوباره

  • زبان فارسی
  • 13.4K 👁
  • 68 ❤️
  • 403 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

سارا از کم محلی های فامیل و خانواده اش خسته و اندوهگین بود . او مانند تمام انسان ها به محبت و دوست داشته شدن نیازمند است ، بیش از همه محبت را حس می کند اما گاهی سردرگم می شود و معنی محبتشان را متوجه نمی شود و نمی داند محبت هایشان ازروی ترحم است یا انتقام گذشته؟ و به دنبال کشف بدرفتاری ها است تا بفهمد چه اشتباهی مرتکب شده که مستحق مجازات است حتی اگر به قیمت از دست دادن تمام داشته هایش باشد، حقیقت کابوس شبانه اش شده بود او می خواست همه چیز را بداند. زندگی اتفاقات جالبی برایش رقم زد او بین عشق و نفرت قلبش مجبور به انتخاب می شود. زندگی اش سرشار از واقعیت های عجیب و غریب است کفش آهنین را به پا می کند تا نقاب ها را بردارد و نقابی به صورت می زند که هیچگاه خودش هم باورش نمی شد . مجبور به رفتن سفری دور و دراز می شود سفری که سرنوشتش را عوض می کند ، این سفر با تمام مسافرت های که تا به حال رفته بود فرق دارد تصمیم بزرگی می گیرد. درآن سفر بین عشق و انتقام مجبور به انتخاب می شود آیا عشق می تواند قلب خورد شده را تسکین دهد و گذشته ی رمزآلود و پرکینه را التیام ببخشد و مرهم شود؟

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

امروز خسته تر از همیشه از کلاس طراحی بیرون اومدم .مسیر خونه رو پیاده میرم باخودم میگم :
_ کی حوصله ی مهمون داره
نه اینکه مهمون نواز نباشم نه .وقتی تو جمعی باشی که هیچکس تورو جز آدم حساب نکنه همون بهتر که نباشی‌.
صدای بوق ممتد رو می شنوم اول بی اهمیت بودم دوباره صدا بلند می شه این بار از کوره درمی رم، ماشین مدل بالایی می بینم که شیشه های دودی داره.
- ها چته با پول نمیشه شعور خرید ، یکم ادب داشته باش مزاحم دختر مردم نشو ،جاده بزرگه مگه کوری
شیشه ها رو پایین میاره پسری مو بور ، لب های کوچک، بینی متوسط ، صورت گرد به من می خنده عینک دودیشو رو برمی داره.
لب هامو به دندون می گیرم باخودم می گم:
_ کفنت کنن سارا ، حلواتو بخورم الهی ؛ وای سوتی دادم
لبخند الکی میزنم:
_ به به پسر عمه ماشین نو مبارک باشه می گفتید سوسکی مارمولکی چیزی قربونی کنیم
دوباره صدای خندش بلند می شه . باخودم می گم:
_ چقدر عقلش کمه نه به ننش که عین عقرب تلخ و همش نیش میزنه نه به پسرش
صداشو صاف می کنه:
_ میخوام برم خونتون مامان اونجاست بفرما بالا
باخودم می گم:
_خبر دارم عقرب خانم خونمون تشریف دارن
ولی به جای حرف دلم می گم:
_ عه خوب باشه
مجبور می شم سوار شم درراه خانه صحبتی نکردیم تااینکه رسیدیم در خانه، عقرب خانم نه منظورم عمه خانم بیرون بود تا منو دید اخم میکنه و جواب سلامم نمیده به سمت ماشین اومد و کنار گوشم یواش طوری که من بشنوم میگه:
_ نحسیت همه جا روباید پر کنه ؟ تازه ماشین خریده ،یه خرجی هم انداختی گردنمون برم بگم قربونی کنه
بغضمو قورت میدم سخته دوباره قورت می دم تا مبادا پدر ومادرم ببینند کار همیشگی منه.
نمیدونم این نفرت از چیه و از کجا جونه زده شاید می دونم و خودمو به ندونستن زدم.
به اتاق کوچکم می رم ، تختی در گوشه و چند کتاب آیینه کوچک تنها برای درست کردن مقنعه و شالم ازش استفاده میکنم وگرنه باقی روزا روش روسری میندازم تا خودمو نبینم تصویری درست از خودم ندارم گوشه ی اتاق تابلو بزرگ نقاشی گذاشتم نقاشی منظره می کشم تنها با نقاشی کشیدن آروم میشم اما به یک باره عصبانی می شم وسایلم رو رها میکنم روی زمین می شینم و گریه میکنم باخودم میگم:
_ درد من تمومی نداره
صدای موبایلم بلند می شه اشک هامو پاک می کنم و کلی سرفه میکنم تا دوستم متوجه ی گریه ی من نشه موفقم شدم استاد نقش بازی کردن شدم.
_ جونم هنگامه؟
_سارا جواب کنکور اومده بدو
نمی دونم چطور تلفن رو قطع کردم دستام می لرزید تپش قلب داشتم در رو از عمد قفل کردم و سایت چندبار بیرون می پرید بالاخره بعد از کلی جون کندن باز شد.
_ مامایی دولتی تهران
باخوشحالی از اتاق بیرون میام پام به لبه ی فرش می خوره و باافتخار می افتم صدای خنده ی بلند و زشت پسرخاله ی بزرگم که فکر می کنه گلوله ی نمکه بلند می شه.
_ انگشت شصتت نره تو چیشت خانم دکتر آینده. خیال بافیات جواب داد؟
قیافهمو رو جمع می کنم و براش شکلک در میارم.
_کوفت تو خونه زندگی نداری همش اینجا پلاسی ، تو از کجا میدونی جواب کنکور اومده؟
_ کلاغ ها گفتن منم اومدم از اعتماد به نفس قبل کنکورت بخندم
صدای زنانه درمیاره:
_ پزشکی حتما قبول میشم
بعد صداشو صاف میکنه:
_ههه اومدم بیام بخندم از اعتماد به نفس دکتریت بگو که با رتبت شارژ همراه اول میشه گرفت که گوشیم شارژ لازمه
از روی زمین بلند می شم زبونم رو براش دراز می کنم:
_ هههه خیال باطل قبول شدم به کوری چشم دشمنا
دهنش رو باز میکنه با تعجب می گه:
_ نه بابا جوجه اردک زشت ما قبول شده کجا؟
صاف وایمیسم دستم به کمرم میزنم و میگم:
_ مامایی تهران
صدای مامانم شنیده می شه:
_ماشالله دخترم خداروشکر شهر خودمونم قبول شده
بدون اینکه توجه به حرف پسر خالم کنم لبخندی به مامانم میزنم
صدای موبایلم بلند می شه به سمت موبایل می رم بادیدن اسم سبحان قیافم رو کمی درهم میکنم و سر تکون میدم .
_ ای بابا این چه سریشه بمیری الهی
جواب ندم زنگ نمیزنه
دوباره دوباره همین طور زنگ میزنه
_ آخه این سبحان چقدر پیله هستا نه به عمه نه به این وای گیر داده به من بدبخت
رو به موبایل می گم :
_ اصلا انقدر زنگ بزن که بمیری
صدای آیفون بلند می شه و بعد صدای مامانمو می شنوم که منو صدا می زنه :
_ سارا مامان بیا سبحان جان اومدن
نفس عمیق می کشم باعصبانیت میگم :
_ جواب تلفن نمیدی عین علف خودرو سبز میشه خدا نجاتم بده
بادیدن جعبه ی شیرینی از روی عصبانیت نفس عمیق می کشم .شوخی پسر خاله و پسرعمه ی من تمومی نداره، سبحان بالبخند و لحن مهربون همیشگیش به من نگاه می کنه.
_ به به سلام خانم دکتر خوبین؟
- سلام ممنونم
رو به پسرخالم می کنم و میگم:
_ نخود تو دهنت خیس نمیخوره؟
بدون هیچ حرف دیگه ای میرم تو اتاقم بعضی وقتا به خودم میگم :
- این بنده خدا چه گناهی داره که پاسوز مادرش میکنی
_ولی با جمله ی اینم بچه ی همینه سکوت میکنم
دفتر خاطرات بچگیمو که هیچ خاطره ی شیرینی ندارم باز می‌کنم.
با عروسک فیلی آبی رنگ بازی می‌کنم پسرعموم به بابا بزرگم میگه:
_ به سارا بگو عروسک رو بهم بده.
اما من عروسک رو دوست داشتم و محکم تر درآغوش گرفته بودم پسرعموم گریه می کرد پدربزرگم که توان دیدن اشک پسرعمویم رو نداشت از دستم کشید من کنار بخاری بودم و تنها هفت سالم بود بغض کردم قطره اشکی از گوشه چشم هام روی همون برگه ریخت.
دفترخاطراتمو می بندم اشک هامو پاک می کنم باخودم می گم:
_ مگه منم نوه ی تو نبودم چرا توان دیدن گریه ی اونو نداشتی ولی برات مهم نبود که من یه دفعه باصورت برم توبخاری؟
پوزخند میزنم و جلوی آیینه وایمیستم:
_ انقدر باهام خوب بودی که نمیدونستم تو بابا بزرگمی
کسی هست که پدربزرگ خودشو نشناسه؟..نوبره بخدا
پنجره ی اتاقمو باز می کنم هوا ابریه چشم هامو می بندم تا باد، صورتم رو نوازش کنه با صدای داد همسایه شش متر بالا می پرم فوش آبداری نثارش میکنم، به خونمون نگاه میکنم خونه ای بزرگ با حیاط بزرگتر که دور تا دورش درخته استخر بزرگی که وسط حیاط خودنمایی می کنه و هیچ وقت شنا نرفتم آهی می کشم و میگم:
_ کاش منم خوشگل بودم چی میشد
خدا
با شنیدن صدای خداحافظی شون سریع پنجره رو می بندم سبحان گور به گوری به پنجره اتاقم نگاه می کنه سریع خودمو قائم می کنم بعد از رفتنشون از اتاق بیرون میام مامان به صورتش سیلی می زنه و لبش رو گاز می گیره .
_ عه عه عه زشت بود مامان رفتی نیومدی
روی مبل می شینم و سیبی گاز می زنم:
- بیخیال مامان ، حوصله ی خودمم ندارم این کارو زندگی نداره همش خونه ی ما میاد
مامان شونه ای بالا میندازه:
_ چی بگم والا
کانال تلویزیون رو بالا پایین میکنم می بینم فیلم نداره به اتاقم می رم.
سرم درد می کنه جلوی آیینه وایمیستم مدت ها بود که به خودم نگاه نکردم کمی دقت میکنم چشم قهوه ای ابرو کمانی، لب متوسط ، موهام صاف تا کمرم میومد خودم دلم میخواست کوتاش کنم بابام نمیزاشت با عصبانیت روسری روی آیینه میندازم و روی تخت میشینم یاد خاطره بچگیم می افتم بچه که بودم عکسمو با ذوق پیش عمم بردم .

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان طلوع دوباره

  • خزائی

    در پارت 51

    فاطمه جان از رمانت وایب خیلی خوبی گرفتم و قشنگ تونستی منو ببری به زمانی که اولین رمانای استاد دانشجوییم رو میخوندم اون فضاهای داشنگاه رو قشنگ نوشته بودی کلا بخوام بگم همه چی عالی بود موفق باشی

    ۱۶ ساعت پیش
  • خزائی

    در پارت 40

    هرچیی مصیبت داریم زیر سر این دخترای فوق عملیه😂منتظر باش به چشم استاده بیای عسیسم

    ۱۷ ساعت پیش
  • خزائی

    در پارت 30

    نکنه عاشق استاده بشه؟؟😆😆 استاد دانشجویی؟

    ۱۷ ساعت پیش
  • خزائی

    در پارت 20

    دلم به حالش سوخت بچه انگار درد کشیده باشه

    ۱۷ ساعت پیش
  • خزائی

    1

    پارت اولش حالت طنز طوری بود دوس داشتم بریم پارت دومو بخونیم ببینیم چی میشه

    ۱۷ ساعت پیش
  • Fateme

    1

    پارت جدیدم خوندیم دست و پنجت دردنکنه حس قوی بودن بهم دست میده رمانتو که میخونم

    ۲ روز پیش
  • فرناز

    1

    اولین نویسنده ای دیدم که تک تک کامنت هارو میخونه ممنونم واقعا کارت حرف نداره موفق باشی

    ۳ روز پیش
  • فرناز

    1

    خیلی کارت درسته اگه میشه لطفا لطفا رمان بعدی همخونه ای باشه

    ۳ روز پیش
  • فرناز

    1

    عالی بود قلمت خیلی خوبه

    ۳ روز پیش
  • سپیده

    1

    هنرمندی مثل شما مشخصه دنبال پول نیست موفق باشی

    ۴ روز پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    ممنونم از شما شما لطف داری برای شما مخاطبین فرصت عالی که دیگه تکرار نمیشه قیمت عالی برای حق عضویت گذاشتم تکرار نمیشه پس تا فردا عجله کنید تمدید نمیشه ها جا نمونید🥰😍دیگه نمیخواد پارت به پارت هزینه کنید یک بار برای همیشه

    ۳ روز پیش
  • سپیده

    1

    باورم نمیشه چقدر ماهی ۷۰ درصد تخفیف عالی هستیی

    ۴ روز پیش
  • سپیده

    1

    بچهایی که مثل من میخواستن حق عضویتی بگیرن بعد رمان رایگان براشون بازشه بدویید ۷۰ درصد وای وای دمت گرم

    ۴ روز پیش
  • سپیده

    1

    چقدر هنرمندی هم کارت هم اخلاقت مردمی هست ممنونم بابت تخفیف ویژت اونم ۷۰ درصد تخفیف

    ۴ روز پیش
  • ژیلو

    در پارت 50

    ب نظرم سبحان شبیه شخصیت دوم های اصلی عه.

    ۴ روز پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    آره

    ۴ روز پیش
  • ژیلو

    در پارت 30

    عمه ی سارا شبیه مادرشوهراس

    ۴ روز پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    موافقم دقیقا

    ۴ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟