خلاصه رمان عاشقانه طلوع دوباره
سارا از کم محلی های فامیل و خانواده اش خسته و اندوهگین بود . او مانند تمام انسان ها به محبت و دوست داشته شدن نیازمند است ، بیش از همه محبت را حس می کند اما گاهی سردرگم می شود و معنی محبتشان را متوجه نمی شود و نمی داند محبت هایشان ازروی ترحم است یا انتقام گذشته؟ و به دنبال کشف بدرفتاری ها است تا بفهمد چه اشتباهی مرتکب شده که مستحق مجازات است حتی اگر به قیمت از دست دادن تمام داشته هایش باشد، حقیقت کابوس شبانه اش شده بود او می خواست همه چیز را بداند. زندگی اتفاقات جالبی برایش رقم زد او بین عشق و نفرت قلبش مجبور به انتخاب می شود. زندگی اش سرشار از واقعیت های عجیب و غریب است کفش آهنین را به پا می کند تا نقاب ها را بردارد و نقابی به صورت می زند که هیچگاه خودش هم باورش نمی شد . مجبور به رفتن سفری دور و دراز می شود سفری که سرنوشتش را عوض می کند ، این سفر با تمام مسافرت های که تا به حال رفته بود فرق دارد تصمیم بزرگی می گیرد. درآن سفر بین عشق و انتقام مجبور به انتخاب می شود آیا عشق می تواند قلب خورد شده را تسکین دهد و گذشته ی رمزآلود و پرکینه را التیام ببخشد و مرهم شود؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان طلوع دوباره - پارت 9
برایم مهم نبود که چطور نگاهم می کنند از کافه بیرون زدم و پیاده به خانه رفتم انقدر گریه کردم که سردرد گرفتم در را باز می کنم که با دیدن کفش عمه تعجب می کنم درحالی که کلید را در جا کلیدی می گذاشتم به آرامی سلام کردم که خودم هم به زور شنیدم اما عمه برخلاف تصورم با خوشرویی جوابم را داد: _ سلام دخترم...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 8
روی مبل می نشینم و کیفم را روی مبل می گذارم که باصدای مادرم سرم را بلند می کنم: _ مگه کلاس نداشتی؟ آب دهانم را قورت می دهم و سپس می گویم: _ نه نداشتم سرش را بالا می گیرد و باناراحتی ادامه می دهد: _ عمت زنگ زد.... قرار خواستگاری گذاشت بغضم را قورت دادم و از روی مبل بلند شدم : _ خوب به سلامتی خواس...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 7
بالبخند به خودم می گویم: _ چقدر تغییر کرده .....دست هرچی دختره از پشت بسته تلفنم زنگ می خورد و دوباره شماره ی ناشناس این دفعه بدون مسخره بازی جواب می دهم. _ بله؟ _ عرفانم قلبم تند تند شروع به تپیدن می کند نفس عمیق می کشم تا به خودم مسلط باشم با لحن سرد جواب دادم: _ سلام استاد محبی خوبید؟ _ سلام ...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 6
با دیدن زن گل فروش در قبرستان لبخند می زنم او بادیدنم خوشحال می شود و از روی صندلی بلند می شود اورا درآغوش می گیرم. _ سلام خاله جون... این گل رو برام حساب میکنی؟ _ سلام دخترم ...این پروییِ .....تو و خانوادت این همه به من لطف داری بعد ازت پول بگیرم؟.....نه دخترم ....منم میخوام جبران کنم لبخندی می...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
برای قدردانی از همراهی شما، هر هفته 1 پارت از رمان پنجشنبهها به صورت رایگان منتشر میشود. از مطالعهی آنها لذت ببرید!

اسرا
در پارت 10سبکش که دخترناخواسته سبک رمانهای ترند۵سال پیش اگه شماقبلااین نوشته ایدلطفادرست ویرایش بکنیدتاپختگی لازم داشته باشه 🙏