خلاصه رمان :
سارا از کم محلی های فامیل و خانواده اش خسته و اندوهگین بود . او مانند تمام انسان ها به محبت و دوست داشته شدن نیازمند است ، بیش از همه محبت را حس می کند اما گاهی سردرگم می شود و معنی محبتشان را متوجه نمی شود و نمی داند محبت هایشان ازروی ترحم است یا انتقام گذشته؟ و به دنبال کشف بدرفتاری ها است تا بفهمد چه اشتباهی مرتکب شده که مستحق مجازات است حتی اگر به قیمت از دست دادن تمام داشته هایش باشد، حقیقت کابوس شبانه اش شده بود او می خواست همه چیز را بداند. زندگی اتفاقات جالبی برایش رقم زد او بین عشق و نفرت قلبش مجبور به انتخاب می شود. زندگی اش سرشار از واقعیت های عجیب و غریب است کفش آهنین را به پا می کند تا نقاب ها را بردارد و نقابی به صورت می زند که هیچگاه خودش هم باورش نمی شد . مجبور به رفتن سفری دور و دراز می شود سفری که سرنوشتش را عوض می کند ، این سفر با تمام مسافرت های که تا به حال رفته بود فرق دارد تصمیم بزرگی می گیرد. درآن سفر بین عشق و انتقام مجبور به انتخاب می شود آیا عشق می تواند قلب خورد شده را تسکین دهد و گذشته ی رمزآلود و پرکینه را التیام ببخشد و مرهم شود؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان طلوع دوباره - پارت 24
بعد از قبولی دانشگاه، بالاخره نوبت شروع طرحم میرسه. روز اولی که پامو میذارم تو بیمارستان، از شدت استرس دستام میلرزه. چند لحظه جلوی در ورودی میایستم، یه نفس عمیق میکشم و زیر لب با خودم میگم: _ سارا، خودتو جمع کن... این همون چیزیه که واسش این همه درس خوندی.نفس عمیق بکش و به خودت مسلط باش لبخن...
بروزرسانی در : ۲۴ ساعت پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 23
با قدمهای آروم وارد دانشگاه میشم. هنوز چند دقیقه بیشتر از ورودم نگذشته که یه صدای آشنا از پشت سرم میشنوم. _ سارا؟ برمیگردم و با دیدن چهره آشناش، چند لحظه مات نگاش میکنم. _ مهناز؟! مهناز با ذوق میاد سمتم و منم لبخند میزنم. _ وای، باورم نمیشه! خودتی؟ میخنده و منو بغل میکنه. _ آره بابا، خود...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 22
صدای بوق ممتد یه ماشین از پشت سرم بلند میشه. یک بار... دو بار... سه بار... کلافه برمیگردم و با اخم به ماشین نگاه میکنم. _ آخه چته؟! راه که بازه! راننده دوباره بوق میزنه و من عصبیتر میشم. واقعاً حوصله ی هیچکس و هیچچیز رو ندارم. چند روزه انگار همهچی دست به دست هم داده تا حتی یه لحظه هم آرا...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 21
هنوز چند ثانیه از حرفهای مامان عرفان نگذشته که صدای باز شدن در حیاط میاد. همهمون ناخودآگاه برمیگردیم سمت در. یه مرد وارد حیاط میشه. برای چند لحظه حتی نفس کشیدن یادم میره. خودشه... عرفان. ولی یه چیزی تو ظاهرش باعث میشه قلبم فرو بریزه. لباسهاش خاکی و نامرتبه، موهاش بههم ریختهست و گوشهی لب...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
برای قدردانی از همراهی شما، هر هفته 1 پارت از رمان پنجشنبهها به صورت رایگان منتشر میشود. از مطالعهی آنها لذت ببرید!
خزائی
در پارت 40هرچیی مصیبت داریم زیر سر این دخترای فوق عملیه😂منتظر باش به چشم استاده بیای عسیسم
۱۷ ساعت پیشخزائی
در پارت 30نکنه عاشق استاده بشه؟؟😆😆 استاد دانشجویی؟
۱۷ ساعت پیشخزائی
در پارت 20دلم به حالش سوخت بچه انگار درد کشیده باشه
۱۷ ساعت پیشخزائی
1پارت اولش حالت طنز طوری بود دوس داشتم بریم پارت دومو بخونیم ببینیم چی میشه
۱۷ ساعت پیشFateme
1پارت جدیدم خوندیم دست و پنجت دردنکنه حس قوی بودن بهم دست میده رمانتو که میخونم
۲ روز پیشفرناز
1اولین نویسنده ای دیدم که تک تک کامنت هارو میخونه ممنونم واقعا کارت حرف نداره موفق باشی
۳ روز پیشفرناز
1خیلی کارت درسته اگه میشه لطفا لطفا رمان بعدی همخونه ای باشه
۳ روز پیشفرناز
1عالی بود قلمت خیلی خوبه
۳ روز پیشسپیده
1هنرمندی مثل شما مشخصه دنبال پول نیست موفق باشی
۴ روز پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
ممنونم از شما شما لطف داری برای شما مخاطبین فرصت عالی که دیگه تکرار نمیشه قیمت عالی برای حق عضویت گذاشتم تکرار نمیشه پس تا فردا عجله کنید تمدید نمیشه ها جا نمونید🥰😍دیگه نمیخواد پارت به پارت هزینه کنید یک بار برای همیشه
۳ روز پیشسپیده
1باورم نمیشه چقدر ماهی ۷۰ درصد تخفیف عالی هستیی
۴ روز پیشسپیده
1بچهایی که مثل من میخواستن حق عضویتی بگیرن بعد رمان رایگان براشون بازشه بدویید ۷۰ درصد وای وای دمت گرم
۴ روز پیشسپیده
1چقدر هنرمندی هم کارت هم اخلاقت مردمی هست ممنونم بابت تخفیف ویژت اونم ۷۰ درصد تخفیف
۴ روز پیشژیلو
در پارت 50ب نظرم سبحان شبیه شخصیت دوم های اصلی عه.
۴ روز پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
آره
۴ روز پیشژیلو
در پارت 30عمه ی سارا شبیه مادرشوهراس
۴ روز پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
موافقم دقیقا
۴ روز پیش

خزائی
در پارت 51فاطمه جان از رمانت وایب خیلی خوبی گرفتم و قشنگ تونستی منو ببری به زمانی که اولین رمانای استاد دانشجوییم رو میخوندم اون فضاهای داشنگاه رو قشنگ نوشته بودی کلا بخوام بگم همه چی عالی بود موفق باشی