خلاصه رمان :
سارا از کم محلی های فامیل و خانواده اش خسته و اندوهگین بود . او مانند تمام انسان ها به محبت و دوست داشته شدن نیازمند است ، بیش از همه محبت را حس می کند اما گاهی سردرگم می شود و معنی محبتشان را متوجه نمی شود و نمی داند محبت هایشان ازروی ترحم است یا انتقام گذشته؟ و به دنبال کشف بدرفتاری ها است تا بفهمد چه اشتباهی مرتکب شده که مستحق مجازات است حتی اگر به قیمت از دست دادن تمام داشته هایش باشد، حقیقت کابوس شبانه اش شده بود او می خواست همه چیز را بداند. زندگی اتفاقات جالبی برایش رقم زد او بین عشق و نفرت قلبش مجبور به انتخاب می شود. زندگی اش سرشار از واقعیت های عجیب و غریب است کفش آهنین را به پا می کند تا نقاب ها را بردارد و نقابی به صورت می زند که هیچگاه خودش هم باورش نمی شد . مجبور به رفتن سفری دور و دراز می شود سفری که سرنوشتش را عوض می کند ، این سفر با تمام مسافرت های که تا به حال رفته بود فرق دارد تصمیم بزرگی می گیرد. درآن سفر بین عشق و انتقام مجبور به انتخاب می شود آیا عشق می تواند قلب خورد شده را تسکین دهد و گذشته ی رمزآلود و پرکینه را التیام ببخشد و مرهم شود؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان طلوع دوباره - پارت 27
از وقتی به خونه برگشتم، ذهنم حتی برای یه لحظه هم آروم نمیگیره. روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. اتاق ساکته، اونقدر ساکت که صدای تیکتاک ساعت هم بیشتر از همیشه به گوشم میرسه. چند بار سعی میکنم ذهنم رو با چیزهای دیگه مشغول کنم، اما هر بار، قبل از اینکه حتی چند ثانیه بگذره، دوباره همهچیز ب...
بروزرسانی در : ۱۷ ساعت پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 26
چند ثانیه فقط به مرد کنارم خیره میمونم. قلبم تند میزنه و دستم روی دستگیرهی در خشکه. قیافهاش عوض شده، اما صداش... صداش رو خوب میشناسم. ـ سبحان؟ نگاهم میکنه. ـ آره. باورم نمیشه. ـ تو اینجا چیکار میکنی؟ ـ اومدم باهات حرف بزنم. با عصبانیت نگاش میکنم. ـ بعد از اون اتفاق چطور جرئت کردی...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 25
صدای قدمهای تند چندتا پلیس از توی راهرو میاومد. صدای کفشهاشون روی زمین میپیچید و هر لحظه نزدیکتر میشد. چند ثانیه بعد، صدای محکم یکیشون توی اتاق پیچید: _ ایست! تکون نخور! مرد با شنیدن صدای پلیس برای چند لحظه خشکش زد. دستش هنوز نزدیک بچه بود، ولی وقتی چندتا مأمور رو جلوی خودش دید، یه قدم عقب...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 24
بعد از قبولی دانشگاه، بالاخره نوبت شروع طرحم میرسه. روز اولی که پامو میذارم تو بیمارستان، از شدت استرس دستام میلرزه. چند لحظه جلوی در ورودی میایستم، یه نفس عمیق میکشم و زیر لب با خودم میگم: _ سارا، خودتو جمع کن... این همون چیزیه که واسش این همه درس خوندی.نفس عمیق بکش و به خودت مسلط باش لبخن...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
برای قدردانی از همراهی شما، هر هفته 1 پارت از رمان پنجشنبهها به صورت رایگان منتشر میشود. از مطالعهی آنها لذت ببرید!
سادات.۸۲
در پارت 130وای این بدهه
دیروزسادات.۸۲
در پارت 120عرفان از کجا اومد
دیروزسادات.۸۲
در پارت 110من تازگی دریا بودم، میشه فضاسازی رو لمس کرد♥️
دیروزسادات.۸۲
در پارت 100چه شد چه شدد
دیروزسادات.۸۲
در پارت 90چه ناراحت کننده😪
دیروزسادات.۸۲
در پارت 80چقدر طلبکاره
دیروزسادات.۸۲
در پارت 70یه خبریه اون تماس یه تماس ساده نبود.
دیروزسادات.۸۲
در پارت 60تا اینجا که جالب بود.
دیروزعسل مامان
در پارت 132وای سارا چی کار کردی ..تک و تنها رفتی تو جنگل .نمیگی بلایی سرت بیاد کسی نیست کمکت کنه تو دلت پیش عرفانه چرا انقدر ناز میکنی حالا بیا درستش کن امان از آدمای سرتق 🤨
۴ روز پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
همین رو بگید🤣🤣
۳ روز پیشخزائی
در پارت 51فاطمه جان از رمانت وایب خیلی خوبی گرفتم و قشنگ تونستی منو ببری به زمانی که اولین رمانای استاد دانشجوییم رو میخوندم اون فضاهای داشنگاه رو قشنگ نوشته بودی کلا بخوام بگم همه چی عالی بود موفق باشی
۶ روز پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
باعث افتخاره از اینکه از رمانم خوشتون اومده ممنونم از توجه و نگاه پرمهرتون🥰
۵ روز پیشخزائی
در پارت 40هرچیی مصیبت داریم زیر سر این دخترای فوق عملیه😂منتظر باش به چشم استاده بیای عسیسم
۶ روز پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
ممنون از دلگرمی که به شخصیت سارا می دید🤣🤣
۵ روز پیشخزائی
در پارت 30نکنه عاشق استاده بشه؟؟😆😆 استاد دانشجویی؟
۶ روز پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
شاید😉 باید درادامه بخونیم ببینیم چی میشه
۵ روز پیشخزائی
در پارت 20دلم به حالش سوخت بچه انگار درد کشیده باشه
۶ روز پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
منم 🥲☹️
۵ روز پیشخزائی
1پارت اولش حالت طنز طوری بود دوس داشتم بریم پارت دومو بخونیم ببینیم چی میشه
۶ روز پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
خوشحالم خوشتون اومده 🥰😍
۵ روز پیش

مری
1واقعا رمان فوق العاده ای . بچه ها من تنها کسیم که داره جون میکنه سکه جمع کنه بقیه ی پارتا رو بخونه ؟؟ یعنی همه میشینین تا پنجشنبه ها 🤣؟؟