خلاصه رمان :
سارا از کم محلی های فامیل و خانواده اش خسته و اندوهگین بود . او مانند تمام انسان ها به محبت و دوست داشته شدن نیازمند است ، بیش از همه محبت را حس می کند اما گاهی سردرگم می شود و معنی محبتشان را متوجه نمی شود و نمی داند محبت هایشان ازروی ترحم است یا انتقام گذشته؟ و به دنبال کشف بدرفتاری ها است تا بفهمد چه اشتباهی مرتکب شده که مستحق مجازات است حتی اگر به قیمت از دست دادن تمام داشته هایش باشد، حقیقت کابوس شبانه اش شده بود او می خواست همه چیز را بداند. زندگی اتفاقات جالبی برایش رقم زد او بین عشق و نفرت قلبش مجبور به انتخاب می شود. زندگی اش سرشار از واقعیت های عجیب و غریب است کفش آهنین را به پا می کند تا نقاب ها را بردارد و نقابی به صورت می زند که هیچگاه خودش هم باورش نمی شد . مجبور به رفتن سفری دور و دراز می شود سفری که سرنوشتش را عوض می کند ، این سفر با تمام مسافرت های که تا به حال رفته بود فرق دارد تصمیم بزرگی می گیرد. درآن سفر بین عشق و انتقام مجبور به انتخاب می شود آیا عشق می تواند قلب خورد شده را تسکین دهد و گذشته ی رمزآلود و پرکینه را التیام ببخشد و مرهم شود؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان طلوع دوباره - پارت 37
از ساختمان آگاهی که بیرون میایم هوا تاریک شده. سرم کمی درد میکنه مدام فکرم مشغوله و احساس می کنم مغزم دیگه کشش هیچ اتفاق دیگهای رو نداره. بابا کنارمه و آروم راه میره. هنوز حالش خوب نیست. هر چند قدم یه بار نفس عمیقی میکشه و به زمین خیره میشه. همین که از در ساختمان بیرون میایم، چشمم به ماشین ...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 36
بابا هنوز حالش خوب نیست. چشمهاش قرمزه و هر چند ثانیه یه بار نفس عمیقی میکشه. منم کنارش راه میرم و هیچ حرفی نمیزنم. یکی از پلیسها جلوتر از ما حرکت میکنه و چند نفر دیگه هم پشت سرمون میان. وقتی از خونه میایم بیرون، هوای بیرون به صورتم میخوره. چند لحظه وایمیستم و نفس میکشم. انگار تازه یادم می...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 35
عمه چند لحظه همونجا میایسته و با ترس به حشمت که بیهوش روی زمین افتاده نگاه میکنه. بعد سریع سرشو سمت پنجره برمیگردونه. صدای آژیر پلیس هر لحظه نزدیکتر میشه. عمه زیرلب با ترس میگه: ـ وای... پلیسه. بدون اینکه حتی یه نگاه دیگه به حشمت بندازه، سریع شروع میکنه وسایلش رو جمع کردن. دستهاش می...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان طلوع دوباره - پارت 34
پنجره دوباره با صدای بلندی میشکنه. تموم بدنم میلرزه و بیشتر خودمو به بابام میچسبونم. دستهایم بسته است، اما انگار هنوز میتونم از آغوشش برای خودم پناه بسازم. صدای قدمهای حشمت که از راهرو دور میشه شنیده میشه . عمه با عصبانیت به در خیره شده. ـ اینا دیگه کیان؟ بابا چیزی نمیتونه بگه . فق...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان طلوع دوباره
خوب خوب خوب یه اتفاق خوب🥳🥳🤩 اگه تا فردا ۲۰ تا کامنت برای رمان بنویسید و نظرتون رو عنوان کنید پارت امروز رایگان در اختیارتون قرار می گیره پس عجله کنید اگه دوست دارید پارت جدید رو رایگان بخونید سریع کامنت بزارید تا فردا اگه ۲۰ تا کامنت بشه، پارت جدید رو براتون باز میکنم
رویا
در پارت 101خیلی رمان خوبی امیدوارم همیشه موفق باشه ممنون از رمان ن قشنگت
۴ روز پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
ممنونم از نگاه و توجهتون ممنون ازاینکه کامنت گذاشتید و حستون رو درمورد رمان گفتید نظر تک تک شما جوهر قلمی هست برای ما، خوشحالم از اینکه خوشتون اومده 💐💐
۳ روز پیشزهره
0من که حق عضویت گرفتم عجله نکن ادامه بده تازه بحث داغ شده😉🙃
۱ هفته پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
نگران نباشید هنوز یکم مونده
۳ روز پیشزهره
1این پارت محشر بود پارت ۳۳ خیلی خوبه پر سوپرایز بود غافل گیرمون کردی
۱ هفته پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
خوشحالم که خوشتون اومده
۳ روز پیشستاره
1محشرهه عالیهه بی نظیره داستانو خیلی دوست دارم
۲ هفته پیشمری
1واقعا رمان فوق العاده ای . بچه ها من تنها کسیم که داره جون میکنه سکه جمع کنه بقیه ی پارتا رو بخونه ؟؟ یعنی همه میشینین تا پنجشنبه ها 🤣؟؟
۳ هفته پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
خوشحالم که خوشتون اومده 🥰🥰 منتظر پارت امشب باشید پر از اتفاق هیجان انگیزه🥰
۲ هفته پیشسادات.۸۲
در پارت 130وای این بدهه
۳ هفته پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
آره😕
۲ هفته پیشسادات.۸۲
در پارت 120عرفان از کجا اومد
۳ هفته پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
امان از دست سپیده
۲ هفته پیشسادات.۸۲
در پارت 110من تازگی دریا بودم، میشه فضاسازی رو لمس کرد♥️
۳ هفته پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
خوشحالم ازاینکه خوشتون اومده
۲ هفته پیشسادات.۸۲
در پارت 100چه شد چه شدد
۳ هفته پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
😍🥰🤣
۲ هفته پیشسادات.۸۲
در پارت 90چه ناراحت کننده😪
۳ هفته پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
دقیقا🙃
۲ هفته پیشسادات.۸۲
در پارت 80چقدر طلبکاره
۳ هفته پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
آره واقعا
۲ هفته پیشسادات.۸۲
در پارت 70یه خبریه اون تماس یه تماس ساده نبود.
۳ هفته پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
شاید باید در ادامه ببینیم
۲ هفته پیشسادات.۸۲
در پارت 60تا اینجا که جالب بود.
۳ هفته پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
خوشحالم خوشتون اومده
۲ هفته پیشعسل مامان
در پارت 132وای سارا چی کار کردی ..تک و تنها رفتی تو جنگل .نمیگی بلایی سرت بیاد کسی نیست کمکت کنه تو دلت پیش عرفانه چرا انقدر ناز میکنی حالا بیا درستش کن امان از آدمای سرتق 🤨
۳ هفته پیش
فاطمه منصورآبادی | نویسنده رمان
همین رو بگید🤣🤣
۳ هفته پیش

فرناز
1تورو به علی پارت جدید رو رایگان کنین بچها حمایت کنید که رایگان کنن ۲۰ تا کامنت میخوان خیلی داستان قشنگیه خیلی خوبه بیاین من یکی تا پیام دیدم اومدم عالیه داستان دمت گرم فاطمه جون