طلوع دوباره به قلم فاطمه منصورآبادی
پارت پانزده :
سبحان بعد از باز کردن طنابها دستمو می گیره و کمکم میکنه تا بلند شم پاهام از بس بیحرکت مونده بود، میلرزید.
_ میتونی راه بری؟
سرم رو تکون دادم.
_ آره... فقط یکم سرم گیجه.
_ پس بیا.
با عجله دنبالش راه میفتم هنوز باورم نمیشه که سبحان اینجاست. بعد از اون همه ترس، دیدن یه چهرهی آشنا برام مثل پیدا کردن راه نجاته.
از راهروی تاریک عبور میکنم. چند مرد اطرافمون بودند و هرکد
لطفا صبر کنید...
