پارت دوم :

باذوق بچگانه گفتم:
_ عمه نگاه چقدر شبیه بابامم
با دست دیگم عکس بابامو نشونش دادم عمه عکس رو از دستم کشید.
_ کجا شبیه باباتی؟
باذوق بچگانه ادامه دادم:
_ یعنی شبیه مامانمم
ابروهایش رو بالا انداخت
_ نه من نمیدونم به کی رفتی
بچه بودم با ذهن بچگانه ی خودم گفتم نکنه واقعا من بچه ی این خانواده نیستم ذهن بچگی من پرشد از خانواده ی خیالی ازاینکه پدرو مادر مهربونی که منو پیش پدر و مادرم گذاشتند و رفتند سال ها منتظرشون بودم تااینکه عکس بچگی بابام رو دیدم متاسفانه یا خوشبختانه شبیه خودم بود مو نمی زد ابرو هامون ، لب ، پیشانی خلاصه از این فکر بیرون اومدم که بچه ی این خانواده نیستم چون ته چهرمون کپ هم بود.
باصدای مامانم که من رو صدا میزد از فکر بیرون میام.
_ بیا شام
بدون اینکه بلند شم داد می زنم:
- نمیخوام میل ندارم
در خاطرات غرق میشم ،
پدر پدرم همون که عاشقم بود می‌خواست سر از تنم جدا کنه از دختر متنفر بود یا بهتره بگم از من خوشش نمیومد و عروسک رو ازدستم کشید تو تصادف مرد اصلا من نمی شناختمش که بخوام براش عزاداری کنم ولی پدرمادرم رو خیلی دوست داشتم و علاقه ی او بیشتر از من بود اما خوشی من دوامی نداشت تااینکه درتصادف وحشتناک از دستش دادم همیشه برام بستنی می خرید چقدر وقتی نماز میخوند روی کمرش میشستم هیچ وقت بهم اخمم نمی کرد.
خلاصه وقتی یادم میاد بچه های همسن من عاشق پارک بودن و من عاشق قبرستون تا قبر پدربزرگم رو بغل کنم دلم برای خودم می سوزه.
مگه چندسالم بود؟
رفتار مامانم با خاله ی کوچکم مثل مامان و فرزند شده بود منو گاهی مسخره می کردند منم سن بلوغ بودم تنها بغض می کردم گاهی از دست خاله کتک هایی می خوردم و دم نمی زدم حتی به مامانمم چیزی نمی گفتم چی بگم؟
وقتی دوستم نداشت یک روز منو بغلم نکرد بهم نگفت دخترم عزیزم دوستت دارم اما همه ی این محبت ها برای خاله ی کوچکم بود درسته اون باباشو ازدست داده ولی منم بابابزرگم رو ازدست دادم من هم عزیز از دست داده بودم .
باصدای در اتاق از فکر بیرون میام صدای پسرخاله کوچکم رو می شنوم .
- سارا جونی اجازه هست
دلم براش ضعف می ره اونو درآغوش می گیرم و می بوسم علیرضا پسری بامزه صورت گرد با مژه های بلند وصاف ، موهای فرفری که اونو بامزه تر کرده. لپش رو می‌گیرم و می گم:
- سلام عزیزم به به علی رضا کوچولوی من کجا بوده؟ نمیگه دلم براش تنگ میشه؟
با لحن بچگونه که بعضی کلمات رو اشتباه میگه:
_ منم دلم برات تلگ شده بود
انگشتم رو روی بینیش به آرومی میزنم و بادیدن موهای اصلاح شدش دستم رو تو موهاش می برم و موهاشو بهم می زنم
_ای قربون موهای قشنگ بچم بشم
صاف می شینم و دستاش رو توهوا تکون میده که دلم بیشتر براش ضعف میره
- سارا جون رفتم آلایشگاه بعد کباب کوبیده خودم بعدش نوشیدنی خودم
لپش رو دوباره بوس می کنم که از ته دلش می خنده
_ نوش جونت عزیزدلم
با صدای در سکوت می کنیم و به در نگاه می کنیم.
با دیدن خاله لبخند می زنم و از جام بلند می شم .
_ سلام خاله
با لبخند مهربون میگه:
_ به به سلام ساراخانم خوبی خاله؟
دستام رو درهم میکنم و میگم:
_ خوبم خاله شما خوبی؟
باصدای علیرضا صحبت مون رو قطع می کنیم و تنها بهش نگاه می کنیم
_ منم خوبم توهم خوبی همه خوبن. تعارف خالکی
محکم بغلش میکنم با شیرین زبونی میگه:
_ اینطولی بغلم کنی تموم میشما
من وخاله از شیرین زبونی او می خندیم.
خاله بعد از کمی صحبت مامانم صداش میزنه و به آشپز خونه میره با علیرضا کمی بازی می کنم وهردو ازشدت خستگی بیهوش میشیم و می خوابیم صبح با دیدن عروسک خرسی علیرضا کنارم می خندم سری تکان میدم عروسک رو میگیرم و در اتاقم رو باز میکنم از اتاق بیرون میام ،بادیدن علیرضا لبخند می زنم‌‌ در حال ماشین بازیه عروسک رو تکون میدم و بالحن بچگونه میگم:
_ علیرضا کجایی؟.منو تنها گذاشتی
با دیدن من بلند میشه و عروسکش رو محکم تو بغلش میگیره.
_ نه تنها نبودی پیش خاله سارا بودی که خاله نترسه
جلو می رم لپ هایش رو می بوسم و میگم:
_ دست شما درد نکنه که به فکر خالتی
به سمت آشپزخونه میرم مامانم در حال آشپزی هست حواسش به من نبود از پشت صدا درمیارم می ترسه.
_ خدا مرگت بده دختر ترسیدم
پوزخند می زنم و میگم:
_ اینم صبح بخیر اول صبح
عصبانی میشه:
_ خوب مریضی لالی بعدم اول تو باید سلام کنی یا من ؟
شونمو بالا میندازم و میگم:
_ بیخیال
از یخچال خامه شکلاتی بر میدارم وصبحانه می خورم صدای آیفون بلند می شه .
مامان باعصبانیت بهم نگاه میکنه:
_ مگه کری برو درو باز کن
آخرین لقمه رو دهنم میزارم و به سمت آیفون می رم درو میزنم .
مامان داد میزنه:
_ کیه؟
زیر لب می گم:
_ پسر عقرب
_ چی؟
_ میگم سبحانه
علیرضا رو که بازی میکنه بغل می کنم و به اتاق می ریم.
علیرضا باتعجب میپرسه:
_ قائم باشک بازیه؟
_ یه جورایی
_ گرگ کیه؟
_ قوم یاجوج و ماجوج
_ عجوز مجوز کیه؟
فقط می خندم نمیدونم چندساعت می گذره که سبحان رفت علیرضاهم تو بغلم خوابش برد زنگ دومم به صدا دراومد اول فکر کردم سبحانه ولی شوهر خالم بود علیرضا رو باخودش برد .
دوروز بعد...
تلفنم زنگ می خوره از دانشگاست میگه تمام مدارک رو بیار وای چقدر از کار اداری متنفرم باید تموم مدارک رو به دانشگاه ببرم از یک طرف خوشحالم که نزدیکم شهر خودمم از طرفی هم نه
تموم مدارک رو آماده میکنم.
شب در پنجره رو باز میکنم به ستاره ها نگاه می کنم با دیدن هواپیما لبخند می زنم وبه یاد بچگی ام می افتم که هر هواپیما که رد می شد بای بای می کردم هوا صاف صاف بود برعکس دیشب که ابری بود از آسمان دل می کنم رمانم رو ازقفسه ی کتاب ها بیرون میارم چیزی از وسط کتاب روی زمین می افته خم میشم بادیدن عکسم تعجب می کنم چون من از خودم عکسی نمی گرفتم این کجا بوده با دیدن نوشته ی پشت عکس لبخند می زنم و زیر لب زمزمه می کنم :
_ از طرف مبینا به جوجه اردک زشت البته از نظر خودش برای ما که قو هست
می خندم به عکس نگاه می کنم روسری رو از روی آیینه کنار می زنم و عکس رو روبه روی آیینه می گیرم باخودم می گم:
- زشتم؟ قشنگم؟ ...‌آخرم نفهمیدم
مدت ها بود به خودم زل نزده بودم عکس برام تازگی داشت کمی از قیافم خوشم اومد لبخند زدم ولی به یکباره بدم اومد
با عصبانیت روی تخت نشستم نمیدونم کی خوابم برده بود بابدن درد شدید از خواب بیدار می شم باخودم میگم خوب دراز می کشیدی اینطوریم بدن درد نمی گرفتی باصدای موبایلم پریدم بالا کلی فوش به خودم دادم که چرا نشستنی خوابم برده بود و بدنم گرفته بود و چرا گوشیم رو سایلنت نکردم جواب ندادم خمیازه ای میکشم و مدارک رو روی میز میزارم و به حمام میرم سپس لباس هامو می پوشم .مدارکمو برمیدارم باصدای آوا باخوشحالی از اتاق بیرون اومدم .آوا دوست وهمبازی بچگی که عاشق نقاشی بود و معلم نقاشی شد و چندسال از من بزرگتر بود درسش تموم شده بود برعکس من بود ظاهرش مو فرفری چشم هاش رنگی پوستش کاملا سفید وقتی دید لباس پوشیدم تعجب میکنه از روی مبل بلند میشه دستش رو روی سینش میزاره مثلا احترام بزاره جون خودش
_به سلام دکی نکنه وقتتون پر شده دیگه وقتی برای فقرا ندارید
سریع دکمه آخر مانتومو می بندم دستش رو می گیرم و به سمت در می برم:
_ علیک سلام بدو دیرمه برسونم
صدای مامان از آشپزخانه میاد:
_ بیاین صبحونه حاضره
_ مامان دیره میل ندارم....آوا هم صبحانه خورده
خواست اعتراض کنه که با اخم من مواجه می شه .آروم طوری که من بشنوم:
_ آوا کوفت بخوره درد بخوره باز تو کار داری خدا به دادم برسه
باصدای بلند تر به مامانم میگه:
_ آره خاله جون ما رفتیم
دستش رو می گیرم و می کشم اگه ولش می کردی تا صبح چرت و پرت می گه .سوار ماشین شدیم بادیدن ماشین جلویی سریع خم میشم آوا با چشمان تعجب به من نگاه میکنه.
_ واچته دختر چرا عین بستنی آب شدی؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت عرفان در رمان طلوع دوباره عرفان
تصویر شخصیت سارا در رمان طلوع دوباره سارا
تصویر شخصیت سبحان در رمان طلوع دوباره سبحان
تصویر شخصیت عمه ی سارا در رمان طلوع دوباره عمه ی سارا
تصویر شخصیت سپیده در رمان طلوع دوباره سپیده
تصویر شخصیت محبوبه در رمان طلوع دوباره محبوبه
تصویر شخصیت مجید در رمان طلوع دوباره مجید
تصویر شخصیت ساناز در رمان طلوع دوباره ساناز
آخرین نظرات ارسال شده
  • خزائی

    0

    دلم به حالش سوخت بچه انگار درد کشیده باشه

    ۲ روز پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    منم 🥲☹️

    ۱۳ ساعت پیش
  • سادات.۸۲

    0

    وای منم یه مدت مدام فکر می کردم بچه این خانواده نیستم🤣🤣

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    آخی🥲

    ۷ روز پیش
  • Fatii

    0

    اونجایی که گفت بچه های دیگه پارک دوست داشتن من قبرستون تشبیه ناراحت کننده ای بود💔

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    واقعا🥲

    ۱ هفته پیش
  • Fatii

    0

    خوبه یه سری دلخوشی هم داره مثل اون بچه حیف که خونوادشم خیلی هواشو نداشتن انگار

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    آره دقیقا

    ۱ هفته پیش
  • Saya

    0

    کارکتر سارا کاملا پتانسیل برداشتن یه قدم محکم برای سکته دادن این خانواده ی آنرمال رو داره و امیدوارم زودتر این اتفاق بیفته :/

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    شاید آره شایدم نه در ادامه باید داستان رو بخونیم ببینیم چی پیش میاد

    ۱ هفته پیش
  • مهسا.م

    0

    واقعا کنجکاوم بدونم چرا اینقدر باهاش مشکل دارن؟توی گذشته چه اتفاقاتی افتاده؟

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    قربون نگاهتون🥰

    ۱ هفته پیش
  • حنا

    0

    من بودم در جواب عمه میگفتم به شما نرفته باشم کافیه. مهم نیست به کی رفتم :/

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    حرص نخور😂 موافقم واقعا

    ۱ هفته پیش
  • نگار.م

    0

    اون قسمتی که گفت بچه های دیگه پارک دوست داشتن من قبرستون، قشنگ بود جمله اش 👌

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    ممنونم خداروشکر خوشتون اومده🥰

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    این خاله که عشق مادرش رو ازش دزدیده همون خاله الانه که مادر عقربه؟ برای همین از خالش و پسرخالش بدش میاد؟

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    عمش نه خالش🤕

    ۱ هفته پیش
  • ح.منتظری

    0

    خوبه گفتی شبیه پدرشه وگرنه فکر می کردم بچه این خانواده نیست این مدلی باهاش رفتار میشه

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    باید در ادامه ی داستان بخونیم ببینیم ماجرا چیه

    ۱ هفته پیش
  • مهتاب جهان‌فر

    0

    امیدوارم یه تکونی به خودش بده و اوضاع زندگیش بهتر بشه🥺

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    دختر قوی هست فقط خودشو دست کم گرفته دنبال یه تلنگره

    ۱ هفته پیش
  • سوگند عزیزی

    0

    کاش حداقل یه شهر دیگه قبول میشد یکم از این آدمایی که تحقیرش میکنم فاصله میگرفت.. اون وقت اعتماد به نفسش بالاتر می رفت.. ولی خیلی بده حتی خانواده آدم اینطوری رفتار کنند.. یعنی حتی دردش رو از رفتار بد عمه و خالی نمیتونه بیاد به مادرش بگه🙁

    ۱ هفته پیش
  • رویا یزدانپور

    0

    باز خوبه که علیرضا روداره که بتونه بهش محبت صادقانه داشته باشه. البته احساسم به سبحان هم خوبه. احساس میکنم که بی شیله پیله دوسش داره

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    دقیقا اگه علیرضا هم نبود هیچی دیگه، باید درمورد سبحان در ادامه ببینیم چی میشه

    ۲ هفته پیش
  • سمانه حسینی

    1

    ای جانم دخترمون قراره خانم دکتر بشه😍

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    آره🌷🌻

    ۲ هفته پیش
  • عاطفه‌میرزائی

    0

    پیش بریم ببینیم در دانشگاه چی به سر این سارا خانم میاد..

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    🥰ممنونم از توجهتون

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️