طلوع دوباره به قلم فاطمه منصورآبادی
پارت هشتم :
روی مبل می شینم و کیفمو روی مبل می ذارم که باصدایش سرمو بلند می کنم:
_ مگه کلاس نداشتی؟
آب دهنمو قورت می دهم و می گم:
_ نه نداشتم
سرش رو بالا می گیره و باناراحتی ادامه می ده:
_ عمت زنگ زد.... قرار خواستگاری گذاشت
...در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

حنا
0مامانه یه کم زیاد شخصیت دخترشو قهوه ای نکرد؟ خب از نظر روحی افسرده بوده بیچاره