طلوع دوباره به قلم فاطمه منصورآبادی
پارت سوم :
_ وای آوا .......سبحانه پسرعمم .......جون عمت گاز بده مارو نبینه.....آیینه دق
- پس محکم بشین
از بین ماشین ها با سرعت رد می شود درعرض ده دقیقه به دانشگاه می رسیم.
_ زندم واقعا؟
_ اره بابا......تو صدتا جون داری
_ کوفت بشین الان میام
باعجله از پله ها بالا رفتم که به راهرویی رسیدم صف طولانی بود کارهایم را انجام دادم و ازهفته ی دیگه کلاس ها شروع می شد خیلی خوشحال بودم به سمت پارکینگ به راه افتادم در راه صدای داد و فریاد می شنیدم .باخودگفتم:
_ عجب بی فرهنگ هایی پیدا میشن
که صدای فریاد آشنایی به گوشم خورد با دیدن آوا که با پسری دعوا می کرد جلوتر رفتم .
_ چی شده آوا؟
_ هیچی آقا زده به ماشین نازنینم
_ خسارتش رو میدم
_ مگه کوری .....من الان وقت پلیس و ....ندارم
_ من عذرخواهی کردم......بخدا منم رانندم
_ این اربابت کجاست؟......د بگو زن بیا اینجا .....تو که چلاقی نمیتونی رانندگی کنی حداقل یه راننده خوب استخدام کن
باصدای سرفه به خودمان آمدیم.
آوا: چیه آقا تئاتر اینجا نیست دوتا کوچه پایین تر دست راست
راننده: سلام آقا
مرد: چی شده مراد؟
بادیدن قیافه و هیکل مردانه دهنم مثل غار علیصدر باز ماند.مرد با پوزخند به من نگاه می کند.
_ خوب خسارت رو بده .....تموم کن این مسخره بازی رو
آوا: مسخره بازی؟.....ببین جوجه خرپول همین الان من کلاس دارم
راننده: ما میرسونیمتون
مرد چپ چپ به اونگاه می کند. من پیش دستی میکنم:
_ اول اجازه بگیرد بعد تعارف کنید.....من برای دوستم اسنپ می گیرم
مرد: مراد راست میگه باما بیاید ....مراد بعد برگرد ماشین خانم رو ببر تعمیرگاه
آوا باشک و تردید به من نگاه می کند که همان لحظه یکی از پسرهای دانشگاه برای او دست تکان می دهد.
پسر: سلام استاد محبی.....حال شما؟
مرد: سلام عرشیا.... خوبم
پسر: مشکلی پیش اومده؟.....کمک میخواین ؟
مراد: من چیکارم؟
پسر می خندد و دستش را روی شانه ی مراد می گذاردو چیزی درگوشش می گوید که هردوی آنها بلند می خندند.
آوا: همون کسی که به شما گواهینامه داد......بعدم آقا مراد عقب عقب اومدن زدن به من وگرنه من راه خودم رو میرفتم
پسر: خدایی شنیدی؟.....عجب گوشی
آوا: بگو ماشالا .....بزن به تخته سرت
پسرعصبانی می شود و به سمت آوا حمله می کند که استاد محبی اورا می گیرد.
استادمحبی: عرشیا.....واقعا که .....داداش از تو توقع نداشتم
پسر: بیین خداوکیلی چی میگه
استادمحبی: عرشیا
آن پسر از پارکینگ خارج می شود و ماهم به اجبار سوار ماشین ام وی ام آقا می شویم. استاد محبی و مرادم که راننده هست جلو من و آوا هم عقب بانارحتی دست هایم را روی دستش می گذارم:
_ ببخشید خواهری بخاطر من شد ......اگه میدونستم بهت نمیگفتم بیای
استاد محبی باتعجب به سمت ما برمی گردد
_ خواهرید؟
آوا: از خواهر نزدیک تر .....دوستیم
_ آها به سلامتی
باخودم می گویم :
_ عجب تصادفی شد اونم کی استاد دانشگاه ....خداکنه باهاش کلاس نداشته باشم.
من و آوا خانه ی ما پیاده شدیم و به سمت خانه رفتیم .
فردای آن روز......
_ نه نه ....نمیشه
محکم به سر خودم می کوبم و به صحفه ی لبتاب نگاه می کنم.
_ استاد محبی درس تخصصی.....افتادم این ترم.....آخه چلاق بودی پیاده می رفتی ....آوا کفنت کنم ........دوشنبه سه روز دیگه کلاس ها شروع میشه اولین روز دانشگاه بااین اخمو با این غول چراغ جادو .....خدایا ببخش منو من دیگه حرف بد نمی زنم......من دیگه دختر خوبی میشم .....قول قول ......این اشتباه شده باشه
بالاخره روز موعود فرارسید هرچی آوا اصرار کرد برسونمت قبول نکردم همون بارم برای هفتاد پشتم بس بود وارد کلاس می شوم بادیدن بچها ذوق زده می شوم و شروع می کنم صحبت کردن
_ سلام بچها
نمیدونم چی من به استاد و چی استاد به من بود که فکر کردن من استادم منم ازاین موقعیت استفاده کردم و بچها را اذیت کردم.
_ خوب بچها بفرمایید......من استاد شما هستم....احترام و ادب حرف اوله.......اخلاق اول بعد درس
یکی از بچها از شرو ور من نوت برمی داشت.
_ هی تو
_ بله استاد با من هستید؟
_ بله .....اخراجی
_ آخه
_ شرمنده برو دنبال پرونده ......حالا پرونده گرونه خرجش یه قرونه.....بچها شرمنده حوصلم سررفته بود
باصدای مردانه به خودم آمدم.
_ استاد اجازه هست بشینم سرجام؟
ای وای من عجب غلطی کردم با لبخند مصنوعی بلند می شوم.
_ بله چرا که نه .....شما صاحب دانشگاه اید
جلوی خنده اش را می گیرد و بادست اشاره می کند بشینم از کلاس و نحوهی برگزاری امتحان صحبت می کند همان دختری که اذیتش کردم باعشق به استاد جوان و خوش قیافه و مهربان نگاه می کند. نمیدانم چرا دوست دارم تک تک موهایش را بکنم.
لطفا صبر کنید...
