پارت سوم :

باترس میگم :
_ وای آوا .......سبحانه پسرعمم .......جون عمت گاز بده مارو نبینه.....آیینه دقه همش جلومه
- پس محکم بشین
از بین ماشین ها با سرعت رد می شه لامصب عجب دست فرمونی داره دست پسرا هم از پشت بسته درعرض ده دقیقه به دانشگاه رسیدیم.هرچی امام می دونستم صدا زدم کلی صلوات فرستادم چشمامو محکم بستم بعد دیدم یه جا وایساده چشمام رو باز میکنم.
_ زندم واقعا؟
کمربندش رو باز میکنه و میگه:
_ اره بابا......تو صدتا جون داری
شکلک براش در میارم میگم:
_ کوفت بشین الان میام
دیگه منتظر نشدم ببینم چی میگه
باعجله از پله های دانشگاه بالا میرم چقدر بزرگ بود چقدر اتاق به اتاقه به راهرویی می رسم صف طولانی بود به در نگاه میکنم ببینم ننوشته نذری دیدم نه نوشته ثبت نام کارهامو رو انجام میدم و خانم بداخلاق عینکی گفتن ازهفته ی دیگه کلاس هام شروع می شه خیلی خوشحالم. آوا پیام داده بود پارکینگ دانشگاتونم بیا دیگه
به سمت پارکینگ میرم که صدای داد و فریاد می شنوم تعجب میکنم .باخودم میگم:
_ عجب بی فرهنگ هایی پیدا میشن حراست کجاست اینارو جمع کنه بده آشغالی ببره
که صدای فریاد آشنایی به گوشم ميخوره با دیدن آوا که با پسری دعوا می کنه جلوتر میرم کمی غیرتی میشم صدامو صاف میکنم شونه عقب صدامو بلند میکنم و میگم :
_ چی شده آوا؟
آوا بدتر از من به ماشینش اشاره میکنه و داد می زنه :
_ هیچی آقا زده به ماشین نازنینم نگاه کن
مرد با لباس رسمی به ماشین نگاه میکنه و شونه بالا میندازه و با پرویی میگه:
_ عیبی نداره خسارتش رو میدم
آوا عصبانی تر از قبل به سمت مرد میره ومیگه:
_ مگه کوری .....من الان وقت پلیس و ....ندارم
مرده نه پیر بود نه جوون میان سال بود
با لحن ملایم به آوا میگه:
_ من عذرخواهی کردم......بخدا منم رانندم
آوا دور و اطراف نگاه میکنه و با عصبانیت میگه:
_ این اربابت کجاست؟......د بگو زن بیا اینجا .....تو که چلاقی نمیتونی رانندگی کنی حداقل یه راننده خوب استخدام کن
صدای سرفه به گوشمون می رسه آوا سکوت میکنه و بعد باعصبانیت داد میزنه:
_ چیه آقا تئاتر اینجا نیست دوتا کوچه پایین تر دست راست
راننده نگاهی به مرد می‌کنه و میگه:
_ سلام آقا
مرد بدون اینکه به ما نگاه کنه با لحن جدی به راننده میگه :
_ چی شده مراد؟
بادیدن قیافه و هیکل مردونه دهنم مثل غار علیصدر باز موند، موهاش بلند و مشکی چشماش نافذ و مشکی ، هیکل ورزشکاری هم داره مرد با پوزخند به من نگاه می کنه سریع خودمو جمع و جور میکنم.
بعد اخم میکنه دستش رو میبره تو جیب شلوارش و به رانندش میگه:
_ خوب خسارت رو بده .....تموم کن این مسخره بازی رو
آوا عصبانی تر از قبل داد می زنه:
_ مسخره بازی؟.....ببین جوجه خرپول همین الان من کلاس دارم باید برم شاگردام منتظرن
راننده لبخندی میزنه
_ اشکال نداره که ما میرسونیمتون
مرد خوشتیپ بداخلاق چپ چپ بهش نگاه میکنه که من جاش خودمو نزدیک بود خیس کنم ولی حفظ ظاهر میکنم جدی نگاه میکنم و میگم:
_ نیازی نیست شماهم اول اجازه بگیرد بعد تعارف کنید.....من برای دوستم اسنپ می گیرم
مرد کمی صداشو صاف میکنه
_ مراد راست میگه باما بیاید ....مراد بعد برگرد ماشین خانم رو ببر تعمیرگاه
باخودم میگم :
_ نه جز بداخلاق بودن ادبم داره
آوا باشک و تردید به من نگاه می کنه منم شونمو بالا میندازم همون لحظه یکی از پسرهای دانشگاه که احساس نمک فراون داره برای مرد خوش تیپ دست تکون می ده.
_ سلام استاد محبی.....حال شما؟
_ سلام عرشیا.... خوبم
_ مشکلی پیش اومده؟.....کمک میخواین ؟
راننده به خودش اشاره می کنه و میگه:
_ پس من چیکارم؟
پسر می خنده و دستش رو روی شونه ی مراد می ذاره و چیزی درگوشش می گه که هردوی آنها بلند می خندند.
آوا با پوزخند ادامه می ده:
_ همون کسی که به شما گواهینامه داد....بعدم آقای راننده عقب عقب اومدن زدن به ماشین من وگرنه من راه خودم رو میرفتم
پسر با دهن باز به آوا نگاه می کنه
_ خدایی شنیدی؟.....عجب گوشی
آوا روشو بر می گردونه و میگه:
_ بگو ماشالا .....بزن به تخته سرت
پسرعصبانی می شه و به سمت آوا حمله می کنه که استاد محبی خدا رحمت کنه امواتش رو جلوی اونو می گیره آوا که رنگش گچ شده بود خدا خواست این استاد محبی بود وگرنه شلوار لازم بودیم البته دادی زد که چهار ستون بدنم لرزید:
_ عرشیا.....واقعا که .....داداش از تو توقع نداشتم
پسره هم عصبانی تر داد می زنه:
_ بیین خداوکیلی چی میگه
استاد محبی بلند تر داد می زنه:
_ عرشیا
عرشیا بدون حرف و کلامی از پارکینگ خارج میشه و استاد محبی تعارف میکنه که بشینیم تو ماشین ماهم به اجبار سوار ماشین ام وی ام آقا شدیم چاره ای نداشتیم ترسیده بودیم گفتیم الانه که ما رو هم بزنه همچین اخم کرده بود آدم می‌ترسه . استاد محبی بعد از اینکه ما نشستیم و مرادم بعد از محبی جلو نشست ماهم که عقب بودیم بانارحتی دستمو روی دست آوا می ذارم:
_ ببخشید خواهری بخاطر من شد ......اگه میدونستم بهت نمیگفتم بیای
استاد محبی باتعجب به سمت ما نگاه میکنه و میگه:
_ خواهرید؟
آوا لبخندی میزنه و میگه:
_ از خواهر نزدیک تر .....دوستیم
استاد محبی بالبخند خاصش میگه:
_ آها به سلامتی
باخودم می گم :
_ عجب تصادفی شد اونم کی استاد دانشگاه ....خداکنه باهاش کلاس نداشته باشم.
من و آوا خانه ی ما از ماشین پیاده میشیم و از اونا تشکر می کنیم وبعد باهم میگیم عجب استاد جیگری بودا
فردای آن روز......
به صحفه ی مانیتور نگاه می کنم بلند میگم:
_ نه نه ....نمیشه...اصلا امکان نداره
محکم به سر خودم می کوبم و دوباره به صحفه ی لبتاب نگاه می کنم.
_ استاد محبی استاد درس عمومی بنده بود.....افتادم این ترم این درسو باید حذف کنم .....آخه چلاق بودی دختر پیاده می رفتی دانشگاه ....آوا کفنت کنم .....دوشنبه سه روز دیگه کلاس ها شروع میشه اولین روز دانشگاه بااین اخمو ، با این غول چراغ جادو .....خدایا ببخش منو من دیگه حرف بد نمی زنم......من دیگه دختر خوبی میشم .....قول قول ......این اشتباه شده باشه
بالاخره روز موعود فرا می رسه هرچی آوا اصرار کرد که برسونمت قبول نکردم همون بارم برای هفتاد پشتم بس بود وارد کلاس می شم بادیدن بچها ذوق زده می شم و شروع می کنم صحبت کردن
_ سلام بچها
نمیدونم چه شباهتی به استاد داشتم که فکر کردن من استادم منم ازاین موقعیت استفاده میکنم و بچها رو اذیت می کنم.
_ خوب بچها بفرمایید....من استاد این ترم شما هستم....احترام و ادب حرف اوله.....بعدم ده نمره میان ترم ده نمره پایان ترم ....تحقیقم دارید
یکی از بچها از شرو ور من نوت برمی داشت بادستم به دختر عملی اشاره میکنم .
_ هی تو
بااسترس میگه:
_ بله استاد، با من هستید؟
_ بله .....اخراجی
باترس از روی صندلی بلند می شه و ادامه میده:
_ آخه استاد
من که دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم خندیدم و میگم:
_ شرمنده برو دنبال پرونده ....حالا پرونده گرونه خرجش یه قرونه.....بچها شرمنده حوصلم سررفته بود بعدم اسم استاد رو ندید من فامیلیم شاید محبی باشه البته خدا نکنه نمیتونم که عرفان باشم
همه ی پسرا می خندن باصدای مردونه به خودم اومدم.
_ استاد اجازه هست بشینم سرجام؟
ای وای من عجب غلطی کردم با لبخند مصنوعی بلند می شم و با پرویی تموم اشاره می کنم به صندلی استاد
_ بله چرا که نه .....شما صاحب دانشگاه اید
جلوی خنده اش رو می گیره و بادست اشاره می کنه که سر جام بشینم از کلاس و نحوه ی برگزاری امتحان صحبت می کنه همون دختری که اذیتش کردم باعشق به استاد جوون و خوش قیافه و خوشتیپ کلاسمون نگاه می کنه ،نمی‌دونم چرا دوست دارم تک تک موهاشو بکنم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت عرفان در رمان طلوع دوباره عرفان
تصویر شخصیت سارا در رمان طلوع دوباره سارا
تصویر شخصیت سبحان در رمان طلوع دوباره سبحان
تصویر شخصیت عمه ی سارا در رمان طلوع دوباره عمه ی سارا
تصویر شخصیت سپیده در رمان طلوع دوباره سپیده
تصویر شخصیت محبوبه در رمان طلوع دوباره محبوبه
تصویر شخصیت مجید در رمان طلوع دوباره مجید
تصویر شخصیت ساناز در رمان طلوع دوباره ساناز
آخرین نظرات ارسال شده
  • خزائی

    0

    نکنه عاشق استاده بشه؟؟😆😆 استاد دانشجویی؟

    ۳ روز پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    شاید😉 باید درادامه بخونیم ببینیم چی میشه

    ۲ روز پیش
  • ژیلو

    0

    عمه ی سارا شبیه مادرشوهراس

    ۶ روز پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    موافقم دقیقا

    ۶ روز پیش
  • سادات.۸۲

    0

    استااد اجازه هست بشینم 🤣🤣وای

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    🤣🤣

    ۱ هفته پیش
  • Fatii

    0

    وایب رمان های قدیمی نوجوونیمون رو میده خیلی وقته ازشون ندیده بودم😍👌

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    خداروشکر که تونستم یادآور روزهای خوب باشم🥰

    ۱ هفته پیش
  • سارا

    0

    به به می بینم که یکی از نقش های رمان اسم من تا خودمش دیدم نه داستان خیلی قشنگیه نویسنده جان سرت سلامت♥️😍

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    ممنونم از نگاهتون توجهتتون و کامنتتون خوشحالم که خوشتون اومده🥰🥰 منتظر اتفاقات جالب تر و هیجانی باشید

    ۱ هفته پیش
  • Saya

    0

    بی برو و برگشت یاد نودهشتیا افتادم 😂

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    خوبه تونستم روزهای خوبو براتون تداعی کنم و یادآور گذشته شم😉

    ۱ هفته پیش
  • مهسا.م

    0

    وای خیلی وقت بود رمان استاد دانشجویی نخونده بودم🙌🏻

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    خداروشکر که خوشتون اومده🥰

    ۱ هفته پیش
  • حنا

    0

    شاهد داستان کلکلی بین استاد و دانشجو هستیم؟

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۱ هفته پیش
  • سوگند عزیزی

    0

    آوا چرا اینطوری می کنه.. خب بدبخت عذرخواهی کرد ول کن دیگه.. الان سارای بدبخت با محبی کلاس داره جورش را باید اون بکشه😑

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    همینو بگید البته بنده خدا بعد متوجه میشه استاده بازم نمی‌دونست قراره استاد دوستش بشه🤣

    ۱ هفته پیش
  • ح.منتظری

    0

    خب شخصیت مرد داستان هم وارد شد استاد محبی عزیز😌😂😂

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    🤣🤣

    ۱ هفته پیش
  • مهتاب جهان‌فر

    0

    بامزه بود کار سارا، خوشم میاد کمم نیاورد😁

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    قربون نگاهت خوشحالم خوشتون اومده

    ۱ هفته پیش
  • آیناز

    0

    چقدر آوا وحشیه تا طرف رو اعدام نکنه ول کن نیست😂

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    موافقم واقعا🤣🤣

    ۲ هفته پیش
  • ایناز

    0

    واقعانم همین لقب خوراک عمه هاست😂😉

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣شما هم فکر کنم مثل شخصیت سارا خاطره خوبی از عمه ندارید

    ۲ هفته پیش
  • ایناز

    0

    خب، راستش اره خیلی خیلی خاطر های بد

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    دورِ فلکی یکسره بر منهجِ عدل است خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل🥰🥰🥰

    ۲ هفته پیش
  • سمانه حسینی

    2

    وای سارا آروم بگیر خدایا چقدر از دست این سارا خندیدم😂

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    😉🤣

    ۲ هفته پیش
  • آلا ۸۹

    0

    داستان جالبیه. شخصیت اصلی ها دارن کم کم وارد داستان میشن

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    قربون نگاه پر مهرتون🤩

    ۲ هفته پیش
  • عاطفه‌میرزائی

    0

    چه استادی راننده داره 😂 این دختر سر خودشو به باد میده

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه منصور‌آبادی | نویسنده رمان

    راننده داشتنشم جریان داره🤣🤣

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️