طلوع دوباره به قلم فاطمه منصورآبادی
پارت دوازده :
چشممو رو می بندم و نفس عمیق می کشم.
صدای دریا آرومم می کنه؛ حداقل میتونستم برای چند لحظه گذشته رو فراموش کنم اما آرامش من خیلی زود به هم می خوره ،زمزمهای آشنا درست کنار گوشم می پیچه.
_ اومدی زخممو تازه کردی، میخوای بری؟
چشممو رو باز میکنم و با عصبانیت به سمتش بر می گردم.
_ به من چه؟! بگو دختر داییتون بیان زخمتون رو پانسمان کنن
چند ثانیه نگام می کنه
لبخند کمرنگی روی
لطفا صبر کنید...
