دوست داشتی؟
رمان گل بهار اثر sogand n

رمان گل بهار

  • به قلم sogand n
  • ⏱️۳ ساعت و ۱۸ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 85.3K 👁
  • 136 ❤️
  • 95 💬

خلاصه رمان عاشقانه گل بهار

گل بهار دختری ساده‌ای... که در روستا زندگی می‌کند... به‌خاطر رسم و رسومات از قبل اسمش روی پسرعموی شهریش است... او فکر می‌کند او را دوست دارد ولی... پایان خوش

قسمتی از متن رمان گل بهار

- به بعضیا فکر میکردی...ودستشو جلوی دهنش گرفت ونخودی خندید
از حرفش خجالت زده شدم.. برای اینکه اونجا نمونم ..زود ظرفا رو برداشتم ورفتم داخل آشپزخونه
بعد از ظهر پیش نماز مسجدآقای حسینی..به خونمون اومد..اَمان بی قرار بود..دریغ از اینکه یک نگاه که به من بکنه
آقای حسینی صیغه محرمیت رو خوند..و من به اَمان محرم شدم..فکر کردم خدا تمام خوشیهای دنیا رو بهم داده..آرزویی دیگری جز عشق اَمان نداشتم
بعد اینکه آقای حسینی رفت..ارغوان رفت لپ تاپش رو اورد و آهنگ گذاشت..به مادرم نگاه کردم..چشمایش از خوشحالی..برق میزد
به پدرم نگاه کردم..اونم خوشحال بود..با اینکه لبخندی بر روی لبش نداشت..دستم کشیده شد..دیدم ارغوان من رو بلند کرده تا برقصم
- برقص عروس خانم تا بهت شاباش بدم..
به اَمان نگاه کردم..اخمهایش تو هم بود..نمیدونم ولی از اینکه اخم کرده بود..دلم گرفت ..چرا مثل من خوشحال نبود
یک مقدار دستامو الکی تکون دادم..زود نشستم..حالم از اخم اَمان خراب شده بود
عمو بعد از اینکه صحبتهاش با پدرم تموم شد..صداشو صاف کرد گفت:
-گل بهار جان فردا با ارغوان واَمان برید شهر انجا آزمایش بدهید ..بعد از ظهر هم جوابشو می گیریم وبرای پس فردا
انشاءالله عقد میکنید..
چون حالم خوب نبود..زیاد از اینکه عقد اَمان میشم..خوشحال نشدم
فرادی آن روز با ارغوان واَمان..با هم دیگه رفتیم..آزمایشگاه .. و آزمایش خون رو انجام دادیم..از داخل اتاق آزمایشگاه که بیرون اومدم ..سرم گیج رفت نزدیک بود بی افتم
که ارغوان منو گرفت وچشم غره ای به اَمان کرد و گفت:
- مگه نمیبنی ..سرش گیج میره پاشو یه چیزی براش بخر
اَمان سریع بلند شد ورفت
سرمو روی شونه ارغوان گذاشتم..چشمام سیاهی میرفت
اَمان با یه رانی برگشت ..اومد سمت ما
وقتی رانی رو خوردم..احساس کردم بهتر شدم
ارغوان بهم خیره شدش وگفت:
- بهتری گل بهار
سرمو به نشونه آره تکون دادم
توی ماشین حتی اَمان یک نگاه بهم نینداخت..
ارغوان برگشت سمتم و با چشمای خوشگلش بهم نگاه کرد
- گل بهار زنگ بزنیم بگیم.. ناهارو بیرون می خوریم
من چون زیاد حالم خوب نبود...گفتم:
- نه بهتره بریم خونه..من زیاد حالم خوب نیست
حالم از اینکه اَمان..نه حرفی میزد..ونه نگاهم میکرد بد بود
رسیدیم به خونمون از ماشین پیاده شدم رفتم داخل
مادرم تا رنگ وروی من رو دید زد به صورتش
- چی شده گل بهارم...؟!!
یه لبخند مصنوعی زدم گفتم:
- هیچی..فقط فشارم افتاده بود
زن عمو بغلم کرد ومنو بوسید ..عروس گلم برو یه مقدار استراحت کن تا حالت بهتر بشه
به پشتی تکیه داده بودم وغرق فکر بودم..دستی به شونه ام خورد..نگاه کردم ارغوان بود .با لبخند منو نگاه میکرد
- بهتری
بهش لبخندی زدم گفتم:
- آره بهتر شدم
- خوبه همیشه بخند چون ..وقتی میخندی صورتت خیلی قشنگ میشه..حالا بیا عکسایی که با دوستام که رفته بودیم اصفهان رو ببینیم
عکساشو نشون داد..ولی من فکرم سمت اَمان بود
عصر عمو واَمان رفتند شهر برای جواب آزمایش..دل من مثل سیر وسرکه میجوشید.. که نکنه خون هامون بهم نخوره
بعد از یک ساعتی عمو واَمان امدند..عمو یاالله کنان وارد خونه شد..
بلند شدم ..تا چای براشون بریزم..سینی چایی رو بردم جلوشون..زن عمو پرسید
- حسین..جواب چی شد..؟!!
عمو که سگرموهاش تو هم بود
- خدا رو شکر هیچ مشکلی ندارند برای فردا صبح محضر وقت گرفتم
خیالم راحت شد ..که دیگه..مشکلی نداریم.. پس چرا عمو اینقدر ناراحت بود
ارغوان برگشت به من گفت:
- گل بهار میایی بریم امامزاده..شنیدم خیلی حاجت میده..
آروم در گوشم گفت:
-بلکه منم مثل تو بختم باز بشه..یه شوهری پیدا کنم
به صورت قشنگ وسفیدش نگاه کردم
- انشالله..بدون تو لیاقتت بهترین هاست
باهم اماده شدیم رفتیم امامزاده روستایمان..
وارد که شدیم برای احترام خم شدیم..وسلام دادیم ..رفتم بغل ضریح ایستادم گفتم:
- یا امامزاده..خودت بهم راه درست رو نشون بده..
بعد از نماز با ارغوان باهم رفتیم خونمون...
شب.. دل توی دلم نبود..فردا دیگه زن عقدی..اَمان میشدم..ولی دریغ یکم از ابراز علاقه


بیشتر بخوانید
نظرات رمان گل بهار
  • Ssss

    0

    حالت تهوع گرفتم از این همه چرندددددددد

    ۳ ماه پیش
  • یلدا خانوم زیبارو

    0

    مطمینید یک انسان این رمان رو نوشته؟چرا اینقدر تخم مرغی بود این رمان😪😪😪😪

    ۴ ماه پیش
  • Ordibahasht

    7

    با توهین به دخترای روستا و عقب مونده جلوه دادنشون رمانتون جذاب نمیشه لطفا اطلاعات و شعورتون رو افزایش بدین ،بااین رمان بی محتوات

    ۶ ماه پیش
  • هلن

    0

    غلط املایی زیاد داشت نسبت به خیلی چیز ها اغراق شده بود و تا حدودی تخیلی ولی مختصر بودنش خوب بود

    ۶ ماه پیش
  • راضیه جوادیان

    0

    این داستان خیلی غلط املایی داره خییییلی

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    از دید من جالب نبود

    ۱ سال پیش
  • بهار

    1

    رمانش افتضاح بود تانصفه قسمت اول خوندم احححح حالمابدکرد بااین قلم نویسنده اش ،انگا ربچه ۱۵ساله نوشته،مسخره بی معنی ،تواین ۲سال تغییرکرده یکباره چرت چرامینویسید حالمابدکردخوبه وقتماحروم نکردم ، این واقعاچرت بود احححح،چطورمیگید عالی هست رمان تاحالانخوندید ،نویسنده یه چیزشنیده قلم گرفته دستش نوشته حیف

    ۱ سال پیش
  • زینب

    0

    میشه چنتا رمان به من معرفی کنید

    ۱ سال پیش
  • من رمان گلبهار رو دن

    1

    من رمان گلبهار رو دنبال میکنم . رمان خوب پرداخت نشد ، ایکاش نویسنده دیگه ای کنترل نهائی رمان رو بعهده داشت . یک رمان وقتی از هر نظر مقبول است که نه فقط از نظر ادبیات بلکه از نظر فضا سازی و دورنمای تصمیم گیریهای چهره های داستان برای خواننده سوالی باقی نگذارد . سپاس از نویسنده رمان

    ۱ سال پیش
  • باران

    8

    اصلا جالب نبود چون توهین به شخصیت دختر روستایی شده اونقدرهم که شما داخل داستان گفتید دخترا روستا بد نیستن خیلیم زیبا هستن شما انگار خرس پشمالو داخل دوستانتون بود تا گلبهار

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    1

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • دنیا

    0

    خیلی خوب بود

    ۲ سال پیش
  • زهرا خادمی

    0

    واقعا رمان زیبایی بود خوشم اومد ولی از نظرم بهترین رمانی که تا حالا خوندم رمان خدمتکار اجباری هستش هم طولانیه هم زیبا 😉 این رمان هم خوب بود نظرم رو نسبت به رمان های کوتاه عوض کرد دم نویسندش گرم😇

    ۲ سال پیش
  • انیتا

    0

    عالی قشنگه

    ۲ سال پیش
  • مهسا

    0

    خیلی عالی بود

    ۲ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!