پارت پنجاه و پنجم :

***
به هوش بودم، کاملاً از اطرافم درک داشتم اما دلم نمی‌خواست چشم باز کنم و شاهد از دست دادن فرزندم باشم.
دست سردم میان دستان کسی بود که هم قاتل من و هم فرزندم بود.
اما قدرت اینکه گرمای دستانش را پس بزنم، نداشتم و من گاهی حالم از این ضعفی که در برابر قلبم داشتم بهم می‌خورد.
- سهیلا خانوم... عزیزم... چشم‌های خوشگلتو باز می‌کنی خیالم راحت شه؟
آخ از صدایش! کاش به این صدا حکم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهره

    0

    بازم خوبه سهیلا آخرو عاقبت خیری داشته امان امان از کسی که بی عاقبت و بلاتکلیفه

    ۵ ماه پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    امیدوارم هیچ زنی بلاتکلیف نمونه :)

    ۵ ماه پیش
  • سحر

    0

    خیلی قشنگ بود ، کاملا متفاوت بود نسبت به رمان های دیگه، موفق باشید ❤️

    ۶ ماه پیش
  • وکیلی

    0

    مرسی عزیزم مثل همیشه زیبا بودخسته نباشید❤️💐

    ۶ ماه پیش
  • تارا

    0

    عالی بود خستہ نباشید

    ۱ سال پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    ❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • مریم گلی

    0

    خسته نباشی نویسنده جان ،خدا قوت ،مثل بقیه رمان هاتون قشنگ بودو هیجانی ،ممنونم عزیزم قلمت پایدار ،✋♥️💓♥️

    ۲ سال پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    🥹🤍

    ۲ سال پیش
  • آوا

    0

    رمانش قشنگ بود ولی کاش یکماه دیگه ادامه داشت 😊ممنون از نویسنده ی متفکر

    ۲ سال پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    دیگه قراره استارت رمان جدید و بزنم براتون😎🤲🏻

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️