دوست داشتی؟
رمان مرا یاد آر اثر فهیمه رحیمی

رمان مرا یاد آر

  • زبان فارسی
  • 80.2K 👁
  • 58 ❤️
  • 235 💬

خلاصه رمان عاشقانه مرا یاد آر

الهام به دلیل رقت قلب و بخشیدن وسایل شخصی موردنیاز خودش به نیازمندان به دیوانگی شهرت میابد و به همین دلیل خواستگارش بجای او عمه اش الناز را که شباهت به او دارد ولی عاقل ! است انتخاب میکند . خاله الهام به یاریش میشتابد و از او میخواهد که برای اثبات عاقلیش درس بخواند و به دانشگاه برود . ولی با قبولی الهام در کنکور و پیدا شدن خواستگاری با شرایط خوب ، پدرش میخواهد مانع تحصیل او شود ؛ ولی کیان پسرخاله که خود عاشق دختری هندو به نام گیتی است با پیشنهاد ازدواج مصلحتی بار دیگر به یاریش میشتابد تا ....

قسمتی از متن رمان مرا یاد آر

خواستم بگویم که خودت دیوانه ای ، اما وقتی عمه خندید و گفت : او تا بحال آزارش به یک مورچه هم نرسیده ، خوشحال شدم و به خود گفتم خوب نیست که من باعث رنجش و کدورت شوم و به ناچار سکوت کردم اما برای اثبات به او از پدر مصرانه خواستم که برای من هم قناری بخرد تا از صدای آوازش همه لذت ببرند و به گمانم پدر دلش به حالم سوخت و فردای آن شب با قناری به خانه آمد که گرچه قفسش به زیبایی قفس مرغهای عشق نیست ، اما پرنده درون قفس هنرش بیشتر از دو مرغی است که فقط نوک بر هم می سایند و یکدیگر را ناز و نوازش می کنند . از سر حرص و بغض است که پرنده های زیبا را با زاغ و کلاغ برابر می کنم و لطف عشق را با خدنگ خشم تبدیل به نفرت می کنم . اما بعد از ظهرها وقتی آفتاب از روی دیوار آرام آرام پایین می کشد و مادر بزرگ دو قالیچه قمی اش را در حیاط پهن می کند و برای بابا پشتی ابری می گذارد و صدا می کند الهام بیا پایین پیش ما ، قلبم می لرزد و قند توی دلم آب می شود . می دوم پایین و جای بابام می نشینم تا او بیاید . آن وقت الناز گوبلن می دوزد و منهم پس دوزی می کنم . مادر شام تهیه می کند و مادر بزرگ کنار سماور می نشیند و آن قدر صبر می کند تا آفتاب کاملا از خانه بیرون برود و بعد از آن چای دم می کند تا وقتی که پدرم می آید چای تازه دم بنوشد . من دوست دارم بعد از خوردن شام وقتی مادر بزرگ شب چره می آورد و در وسط گل قالی می گذارد به جای خوردن چشم برهم بگذارم و فکر کنم . و بعد نفسم را از بو پرکنم و از خود می پرسم چرا شاه پسند بویش به خوش بویی یاس نیست و در ذهنم آن دو را به عقد یکدیگر در می آورم و هر دو را بر یک مسند می نشانم . اما پدر به گمان اینکه خوابم گرفته می گوید بلند شو برو بالا بخواب و عیشم را منقص می کند . آن وقت من می مانم و بیداری در زیر شمد و فکر این که آیا خاله به قولش وفا می کند و به دنبالم می اید تا مرا یک هفته ای مهمان خانه اش کند یا نه. با اینکه دل خوشی نسبت به پسر خاله گنده دماغم ندارد و از غرور و تکبر او و نگاههای استفهام آمیزش که بین عمو و خاله رد و بدل می کند خوشم نمی آید ، اما چون به کارم کاری ندارد و زیاد با من صحبت نمی کند از او گریزان نیستم . چه برخلاف او ، خاله زنی پرنشاط و بذله گوست و شوهرش آنقدر مهربان که گاهی افسوس می خورم که چرا او پدر این پسر ازخود را ضی است و پدر من نیست . چه روحیه ی پسر خاله ام و کم حرفی او به پدر من شباهت دارد و آن دو با هم راحت زندگی می کردند . خاله نازنینم در هفته ای که مهمانش می شدم ، به من نهایت لطف را می کرد و سعی می کرد مرا به گردش و تفریح ببرد تا با خاطره ای خوش به خانه برگردم . سینما و پارک جزء برنامه تغییرناپذیر خاله بود و غالبا پسرخاله ما را دم در پارک می گذاشت و خودش می رفت و در ساعت تعیین شده مقابل پارک اتومبیل پارک می کرد تا من و خاله را به خانه برساند. او نه سینما را دوست داشت و نه قدم زدن در پارک را. به همین خاطر من و خاله همیشه دوتایی بودیم و شوهرش ترجیح می داد پای برنامه تلویزیون بشیند و با خواندن روزنامه و کتاب خود را مشغول کند . وضع مالی خاله بهتر از ما بود . گهگاهی خاله پنهان از چشم پدرم به مادر کمک مالی می کرد تا غرور پدرم جریحه دار نشود . اما کمکهای خاله هم نمی دانم چرا تغییری در روند زندگی ما حاصل نمی کرد و آب از آب تکان نمی خورد . هر چه من در انتظار آمدن خاله روزشماری می کردم ، برعکس مادرم اصلا در این فکر نبود که چرا خواهرش قول و قرار هر ساله را فراموش کرده و برای بردنم نیامده است . داشتم با عمه بقچه های دوخته شده اش را اتو می کردم که او برای تشکر گفت :
- اگر بخاطر خیاطی من نبود تو حالا با خاله ات خوش می کذراندی .
وقتی دید نگاهش می کنم لبخند زد و ادامه داد:
- زن داداش به او تلفن کرد و خواست تا دنبالت نیاید تا وقتی که کار خیاطی تمام شود . به گمانم فردا یا پس فردا پیدایش شود . راستی الهام تو اگر بروی و نامه امید برسد من چه خاکی باید بر سرم بریزم ؟
آن قدر از شنیدن این که مادر تفریح مرا بخاطر جهیزیه الناز فدا کرده خشمگین و عصبی بودم که گفتم :
- خاک با کود باشد بهتر است و به حال موهایت بهتر است.
جوابم را شوخی تلقی کرد و با کشیدن موهایم گفت :
- خفه ! اما راستی نگفتی من چکار باید بکنم .
گفتم :
- تلفن کن تلفنی جواب نامه را می دهم و توهم بنویس.
این بار راستی، راستی قصد شوخی داشتم اما حرفم الناز را به فکر فرو برد و بعد با گفتن فکر بدی نیست ، گویا نظرم را پسندید و دیگر در این مورد صحبت نکرد .
پیش بینی الناز درست از آب درآمد و فردای آن روز خاله مهمان خانه مان شد و دلم را از خوشی لرزاند . مادر بزرگ آنچه را که برای الناز آماده کرده بود نشان خاله داد تا نظر او را بداند و خاله هم با دقت و وسواس خاصی یک به یک نگاه کرد و با گفتن دستتان درد نکند گویی آنها را برای او تدارک دیده بودند تشکر کرد و در آخر چند اظهار نظر کرد که مادر بزرگ خوشحال رو به من گفت :
- زیاد مزاحم خاله نشو و زود برگرد تا فرمایشات خاله خانم را انجام دهیم.
نگاه رنجیده ام را به خاله دوختم و او که متوجه رنجشم شده بود خندید و گفت :
- خانم بزرگ حالا حالاها فرصت دارید و نباید عجله کنید .
مادر بزرگ از حرف خاله خوشش نیامد و گفت :
- باشه بماند خود الهام انجام می دهد . مگر تا بحال چه کسی کمکش کرده ؟!
مادر از حرف مادر بزرگ آزرده خاطر شد و گفت :
- خانم بزرگ حق کشی نکنید . خودتان خوب می دانید که الهام هم پا به پای الناز زحمت کشید و از زیر بار مسئولیت شانه خالی نکرد.
مادر بزرگ که توقع دفاع از من را نداشت با حالتی عصبی بلند شد و آنچه را که در مقابل خاله گشوده بود جمع کرد و کنار اتاق گذاشت . خاله که اوضاع را کمی ناآرام دید از جا بلند شد و با بوسیدن صورت مادر بزرگ گفت :
- چشم خانم بزرگ زیاد نگهش نمی دارم و زود برش می گردانم . خیالتان آسوده باشد .
هنگام عصر وقتی پسرخاله برای بردن ما آمد بیشتر از نوشیدن یک لیوان شربت صبر نکرد و رو به خاله پرسید :
- برویم ؟
خاله هم رو به من کرد و پرسید :
- آماده ای ؟
من بلند شدم و پیش خود گفتم :
- خاله نمی داند که من از صبح آماده رفتن هستم.
وقتی سوار اتومبیل شدیم و پسرخاله حرکت کرد ََ، خاله از او پرسید :
- پدرت کجاست ؟
من که می آمدم مشغول آبیاری باغچه ها بود . مستقیم به خانه بروم؟
خاله گفت :
- آره امروز به قدر کافی حرص خورده ام و تحمل کرده ام . نمی دانم خواهرم چگونه این همه سال این زن را تحمل کرده و صدایش در نیامده . ای کاش صبح آنجا بودی و خودت می دیدی که چقدر کار خیاطی انجام شده و او به جای تشکر از الهام تازه دو قورت و نیمش بالا بود و در آخر این همه زحمت را به دختر خودش نسبت داد.
احساس می کردم که پسر خاله اصلا حواسش متوجه حرفهای مادرش نبود و در عوالم خود سیر می کرد . دلم می خواست کم رویی و خجالت را کنار می گذاشتم و رو به او می گفتم :
- شنیدی مادرت چه گفت؟ او دارد از من تعریف می کند و از زحمتی که برای الناز کشیده ام حرف می زند . اما به جای آن به خیابان نگاه کردم و به خود گفتم:
- او با جرز دیوار تفاوت ندارد.
وقتی مقابل در خانه اتومبیل توقف کرد، هنوز از خاک بوی نم و رطوبت استشمام می شد . پسرخاله در خانه را باز کرد و ما داخل شدیم اما خودش به درون نیامد و در را پشت سر ما بست و رفت .
وقتی قدم به درون هال گذاشتیم خاله چند بار صدا زد «قاسمی» قاسمی؟ اما کسی جواب نداد . خاله چراغها را روشن کرد و گفت:
- حتمی رفته پارک نزدیک خانه . چند هفته ایست که عصر می رود پارک و با بازنشسته هایی چون خودش یکی دو ساعتی وقت می گذراند . تا تو لباست را عوض کنی من هم شام درست می کنم .
ساکم را برداشتم و به طرف اتاقی که هرسال به مدت یک هفته به من تعلق پیدا می کرد به راه افتادم و در ضمن نگاه کردم ببینم از عید تا تابستان خاله چه تغییراتی در اثاث خانه داده است . هیچ چیز تغییر نکرده بود . اما وقتی وارد اتاق شدم لحظه ای متحیر ایستادم و تماشا کردم . آن اتاق هر ساله نبود و یک تختخواب یک نفره و میز توالت با چند کشوی بزرگ دیده می شد . فرش همان فرش قدیمی و پرده ها هم همان هایی بودند که قبلا بود . وقتی کشو را بیرون کشیدم ، از دیدن چند بلوز و دامن نخی و شلوار خانه به گمان این که کشوی لباسهای خاله را بیرون کشیده ام فورا کشو را بستم و از ساکم لباس خانه در آوردم و پوشیدم و به دنبال یافتن خاله راهی آشپزخانه شدم . خاله وقتی مرا دید خندید و پرسید :
- چطور بود خوشت آمد ؟ منظورش را فهمیدم و گفتم اتاق زیبایی شده .
خاله گفت :
- تو دیگر دختر بزرگی هستی و باید مثل خانمها تحویلت گرفت.
وقتی به قاسمی گفتم که الهام وقتش رسیده که مهمانمان شود ، گفت بهتر است پیش از آوردن او اسباب راحتی اش را فراهم کنیم و با هم رفتیم تخت و دراور خریدیم . راستی چند تا بلوز و دامن هم برایت خریده ام . آنها را دیدی؟
گفتم:
- بله. زیبا بودند اما فکر نکردم که مال من است.
خاله خندید و گفت:
- دو تا از بلوزها نو و بقیه مال من بود که حالا دیگر اندازه من نیست. الهام از مادرت شنیدم که باز دسته گل به آب دادی و کفشهایت را حاتم بخشی کرده ای درست است؟
گفتم:
- او از من کفش خواست و من هم دریغ نکردم .
خاله خندید و پرسید :
- آن وقت خودت بدون کفش توخیابان حرکت کردی؟
گفتم:
- خیابان نبود . چند تا کوچه را پا برهنه طی کردم .
خاله پرسید :
- ناراحت نشدی وقتی مردم تو را بدون کفش دیدند؟
شانه بالا انداختم :
- نه ! مهم نبود ! گمان می کنم آن وقتی باید ناراحت می شدم که خودم کفش به پا داشتم و دیگری پا برهنه راه می رفت .
خاله گفت:
- اما اغلب این گداها عوام فریبی می کنند و به راستی آن طورکه خود را نشان می دهند فقیر و تهیدست نیستند . کار خیر خوب است اما نه اینطور که تو عمل می کنی ، با تو شرط می بندم که اگر فردا هم او را ببینی بدون کفش می بینی . این حرفه آنهاست تا با جریحه دار کردن احساس مردم آنها را تلکه کنند . من اگر جای خواهرم بودم ، فردای آن روز تو را با خود می بردم یکی دو چهارراه دیگر و به طور حتم همان گدا را پیدا می کردم و نشانت می دادم تا با چشم خودت ببینی و باور کنی . خوب بگذریم . حالا از خودت بگو . امروز تمام وقت ما شد نگاه کردن جهیزیه . راستی از اینهمه بقچه و ملافه و روبالشتی ، چیزی هم نصیب تو می شود؟


بیشتر بخوانید
نظرات رمان مرا یاد آر
  • عامیانه نوشته نشده ا

    1

    عامیانه نوشته نشده انگاربرای عهدقاجاره

    ۱ ماه پیش
  • سارمیله

    1

    اولش خوب بود ولی اخرش نه چون نویسنده شایعات مردم را به واقعییت تبدیل کرد الهام واقعاً دیوانه نبود ولی در آخر سر از تیمارستان در اورد اون باید بخاطر قلب مهربونش وفداکاریش تو زندگیش موفق می شد

    ۲ ماه پیش
  • خوب

    0

    خوب بود و قشنگ

    ۲ ماه پیش
  • Hadis

    1

    اویل رمان خوب بود اما آخرشو اصلا دوست نداشتم چون واقعا داغون بود یه پایان گنگ داشت

    ۲ ماه پیش
  • الهام

    1

    مزخرف بود حیف وقتی که گذاشتم

    ۲ ماه پیش
  • tayebe

    1

    اخرش خیلی افتضاح بود،من همش منتظریه اتفاق خوب بودم ولی اخرش اعصابمو بهم ریخت.خیلی گنگ وگیج کننده تمومشد.پشیمون شدم از اینکه وقت گذاشتم وخوندمش.

    ۲ ماه پیش
  • هستی

    2

    به نظر من خیلی بچگانه نگارش شده بود و آخرش خیلی بیخود بود

    ۲ ماه پیش
  • کبری

    1

    افتضاح بود

    ۲ ماه پیش
  • Sumî

    0

    راستش من از خوندنش پشیمون نیستم. بخش پایانیش خیلی بهم استرس داد. از کلمات و جملات قشنگی برای بیان احساسات استفاده شده بود. فقط کیان انگار حزب باد بود هر سری ی حرکتش غافلگیر کننده بود که نشون میده درست شخصیت پردازی نشده بود. بعضی جاهای رمانم گنگ بود

    ۳ ماه پیش
  • ‌‌..

    5

    افتضاح اصلا آخرشم معلوم نشد چیشد واقعا حیف وقت

    ۳ ماه پیش
  • شیدا

    0

    واااااقعا خیلی چرت بود. مگه پسر با یه هویت دیگه نزدیک نشده بود که موقع بیماری دختر اونو ببینه و رفع دلتنگی کنه؟ مگه عاشق دختره نبود؟ مگه نمیترسید دختره اونو ببینه دیوونه بشه؟ اما اون کاری کرد که اونو دید و بعدش هم دیوونه شد. خدا انصافت بده نویسنده، گند زدی گند!!"

    ۳ ماه پیش
  • امورف

    2

    حس کردم نویسنده میخواست داستان رو متفاوت تلخ بنویسه ولی خیلی گند زد . خدا رحمت کنه نویسنده ولی حس میکنم اگر تو سن کمتر این داستان میخوندم حتما چند مدت افسرده میشدم. از شدت گنگ بودن و غمگین بودن داستان. ( رمان کسی پشت سرم آب نریخت ) بخونید.

    ۳ ماه پیش
  • امورف

    1

    ولله اگر این پسر کیان میخواست از دختر طلاق بگیره بره سراغ گیتی چرا نرفت دادگاه گاهی ناقص بودن عقل این بدبخت الهام بگیره. دخترم ول کنه . حتما باید دختر رو دیونه می کرد. به یک چیز دیگه کسی نبود خبر به این سنگینی رو اینطوری بده به این دختر بیچاره. ما نفهمیدیم پسر دختر دوست داشت یانه.

    ۳ ماه پیش
  • یوکی

    0

    جالب بود پایانش برخلاف رمان های آبکی یه پایان تو زندگی واقعی بود خیلی خوب افکار الهامو بروز میدادی یه جاهایی مبهم بود ولی واقعا به عقل نویسنده شک کردم خودش انگار دیوونه بوده😂

    ۴ ماه پیش
  • رقیه

    4

    چرت بود حیف از وقتی که گذاشتم

    ۴ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!