تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت دوم :
واپسین ساعتهای روز بود و خورشید داشت کم کم در افق شهر فرو مینشست و تاریکی ملایم و مه آلودی فضای شهر را در بر گرفته بود. رانندهی تاکسی اینترنتی نتوانست مکان مناسبی برای پارک کردن ماشین پیدا کند و در نهایت مجبور شد، در آن بلوار تنگ و پر ترافیک دوبل پارک کند.
- بفرمایید رسیدیم.
مسافر که صدای راننده را شنید به خودش آمد و تکانی به هیکل لمیدهاش روی صندلی داد و بعد اطراف را برانداز کرد و درب ماشین را بیملاحظه باز کرد و آن را به بدنهی خودروی دیگر پارک شده در حاشیهی خیابان کوبید. بعد با همان بیملاحظگی در هنگام پیاده شدن دوباره درب را به خودرو پارک شده کوبید که غر راننده را در آورد:
- آقا مواظب باش.
- موادب چی؟ آها این. دوری نیسد بابا.
مرد در ادا کردن برخی کلمات مشکل داشت، بخصوص کلماتی که با نوک زبان ادا میشوند و تقریبا همهی آنها را با صدای «دال» تلفظ میکرد. من در اینجا به نوشتن همین جمله برای رساندن منظور اکتفا میکنم اکتفا و در ادامه شکل صحیح کلماتی که از دهان مرد مسافر خارج شد خواهم نگاشت.
به هر روی مرد از خودرو پیاده شد و سپس درب عقب را باز کرد و تلوزیون که روی صندلی عقب گذاشته شده بود را برداشت و زیر بغل زد. اینبار اما حواسش بود که آن را به خودروی پارک شده کنار خیابان نکوبد. بعد ماشین را دور زد و جلوی درب راننده قرار گرفت و از او پرسید:
- خب کرایه چقدر شد؟
- پنجاه تومن.
- چی؟ پنجاه تومن؟
تقریبا صدای فریادش خیابان را درنوردید. در همان حین خودرویی بوق زد و راننده به مسافر گفت:
- برو کنار راه رو بند آوردی.
مرد مسافر لحظهای به حاشیهی خیابان رفت و بعد دست کرد درون جیبش و سیهزار تومان خارج کرد و دوباره به موقعیت مکانی قبلی خودش برگشت و خیابان را بند آورد و گفت:
- بیا این سی تومن.
صدای بوق خودروی دیگری بلند شد. راننده که کلافه بنظر میرسید تشر زد که:
- این چیه؟ میگم پنجاه تومن!
مرد مسافر که با آن تلوزیون زیر بغل زدهاش در وسط خیابان صحنهی خندهداری را بوجود آورده بود گفت:
- آخه چه خبره پنجاه تومن؟ من روزی صد تومن درمیارم. دوبار بخوام برم بیام تموم میشه که.
- به من چه تو چقدر درمیاری.
خودروی گیر گرده در ترافیک بوق ممتدی زد و بعد راننده اش با لحنی نا محترامانهای گفت:
- برو کنار دیگه مردک.
مرد مسافر یک اسکناس ده هزار تومانی از جیبش بیرون کشید و به راننده داد و گفت:
- نه حرف تو نه حرف من.
بعد بیتوجه به راننده از عرض خیابان عبور کرد و یک بیراه از راننده شنید و یک بد از رانندهای که در راه بندان گیر کرده بود. اما در جواب هر دوی آنها لبخندی زد و دستش را بالا آورد گویی که پاسخ اظهار فضلی مهربانانه را میدهد.
در نهایت از خیابان عبور کرد و وارد مغازهی تعمیرات تلوزیون شد. سلامی گفت و منتظر ماند پاسخی دریافت کند. مردی که پشت میز نشسته بود حواسش به مانیتور پیش رویش که کمی مایل به سمت چپ میز معطوف شده بود و بنظر میرسید متوجهی حضور مرد نشده است اما کمی بعدتر بدون اینکه توجهی به مرد نشان بدهد گفت:
- جانم عمو جان؟
مرد با صدای بلندی که در مغازه پیچید پاسخ داد:
- خراب شده.
چند کلیک کرد و همزمان گفت:
- چیش خراب شده؟
- تصویرش تار شده.
- ضربه خورده؟
- بله.
- صفحهش شکسته؟
- نه.
بعد انگار که برای حرف مرد اعتباری قائل نیست چشم از مانیتور برداشت.
- ببینم.
مرد تلوزیون را روی میز گذاشت.
- بزنش به برق، اون پشت.
مرد با دستپاچگی دو شاخه را به پریز وصل کرد و پس از روشن کردن تلوزیون تصویر ماتم زدهای از آن برخاست.
- السیدی شکسته.
- شکسته؟ واقعا؟
مرد مغازهدار جوابی نداد. مشتری گفت:
- تعمیر میشه؟
- باید تعویض شه.
- هزینهاش؟
- محسن هزینه السیدی اسنوا ۳۸ اینچ چقدر میشه.
محسن که انگار تا آن لحظه پنهان شده بود از پشت میز پیشخوان سر برآورد و نگاهی به تلوزیون انداخت و با بیقیدی گفت:
- دو و نیم تا سه و نیم!
مرد انگار که سکتهای را رد کرده باشد با صدای بلندی گفت:
- یا خدا چه خبره؟
اندکی نگاه گیجش میان آن دو چرخید و بعد پرسید:
- تعمیر نمیشه؟
مردی که پشت میز نشسته بود با کجخلقی گفت:
- حاجی جان شکسته! چیزی که شکسته باشه رو میشه تعمیر کرد؟ باید تعویض شه.
- هیچ راهی نداره؟
محسن نچی کرد و با لحنی که نمیشد جدی یا مسخرگیاش را فهمید گفت:
- ببرش پیش تعمیرکار زبدهی شهر.
مرد مغازهدار پوزخندی زد و پاسخ داد:
- باید قسم و آیه بری پیشش که قبول کنه.
مرد مشتری اما این حرف را جدی گرفت و پرسید:
- کی هست؟!
مرد مغازه دار در حالی که تقریبا داشت کلمات را هجی میکرد گفت:

لطفا صبر کنید...

لیلا
3موضوعش جالبه با نوع روایتی دوست داشتنی 👍👍👍