تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت یک :
من ربات نیستم:
*بعضی وقتا از صمیم قلب دلم میخواد همهچیز تموم شه؛ همه چیز.*
در شهر کوچکی درون این کشور که فعلا و شاید بعدها هم دانستن نامش ضرورتی نداشته باشد، مردی شصت و پنج ساله زندگی میکند که شغلش تعمیر است، تعمیر چه چیز؟ تعمیر همهچیز. توانایی غیر قابل توصیف این مرد در درست کردن چیزهای خراب همهی اهالی شهر کوچک را به شگفتی وا داشته است. هیچکس نمیداند این مرد از کی، کجا و از چه کسی چنین مهارتی را کسب کرده است اما همه به تواناییهای او ایمان دارند و در شهر شایع است که اگر تعمیرکار مسئولیت تعمیر چیزی را بپذیرد محال ممکن است که این مسئولیت را به درستترین شکل ممکن به سر منزل مقصود نرساند. البته باید بگویم که من فعلا حقیقت عینی را نمیدانم و هنوز به اندازهی کافی تعمیرکار را نمیشناسم. بنابراین از رد یا تائید این ادعا سلب مسئولیت میکنم. حتا، اگر بخواهم با شما خوانندگان گرامی صادق باشم، باید بگویم اطمینان ندارم که این حکایت ارزش خوانده شدن دارد یا خیر. اما حالا که یک روز جلوتر از شما هستم احساس میکنم جنبههایی رازآلود در زندگی تعمیرکار وجود دارد که ممکن است در صورت رمزگشایی جالب توجه باشد.
مغازهی حدودا پنجاه متری مرد تعمیرکار که فعلا نام و شهرتش را نمیدانم در طبقهی همکف ساختمان پنج طبقهای در یکی از خیابانهای حاشیهای شهر واقع شده است. ساختمانی که تعمیرکار در آن همراه با همسرش زهره از سن بیست و دو سالگی تا این لحظه زندگی کرده است. به گفتهی زهره خانم تعمیرکار دو فرزند پسر و یک فرزند دختر دارد که هر سه پس از ازدواج از او جدا شده اند. اما او بنا به دلایلی که احتمالا بتوانیم در ادامهی این داستان بفهمیم همواره وجود دخترش را منکر میشود و در جواب این سوال که:
- چند تا بچه داری؟
پاسخ میدهد:
- یه بچه و نیم.
از پسر اولش همایون راضی است و از پسر دومش فرهاد نه. در توصیف او به زهره خانم گفته است که:
- تنها ویژگی مثبت اون پسر سلیقهش تو انتخاب زنشه.
همین هم باعت میشد فرهاد را حداقل به عنوان نصفه فرزند بپذیرد.
تعمیرکار حداکثر روزی پنج ساعت کار میکند. عموما صبحها از ساعت ده تا دوازده و عصرها هم از ساعت چهار تا هفت. به ندرت پیش میآید در ساعاتی بجز ساعات قید شده در مغازه حضور داشته باشد. روی درب ورودی مغازه کاغذی که در آن ساعات کاری قید شده است را نصب کرده و زیر آن با ماژیک قرمز و یک خط بد نوشته است که:
«از حضور در محل کار خارج از ساعات مقرر جدا معذور میباشم»
حتا روی پلاک آیفون منزلش هم نوشته:
«در صورت بسته بودن مغازه به هیچ عنوان زنگ این واحد و دیگر واحدها را نزنید»
و روی حرف «نون» از کلمهی «نزنید» با ماژیک قرمز علامت زده است. اما با این وجود بودند آدمهایی که زنگ را بفشارند و بعد از شنیدن صدای تعمیرکار بگویند:
- کی میاید مغازه؟
او همانجا از پای آیفون به مراجعین اینچنینی میگفت که وسیلهی مورد نظر تعمیر نخواهد شد و بعدها هم که آن افراد دوباره مراجعه میکردند از قبول مسئولیت سر باز میزد و دیگر هرگز آن وسیله را تعمیر نمیکرد.
مردم هم به مرور یاد گرفتند که در ساعتهای غیر کاری و تعطیل سراغ تعمیرکار نروند، البته نه دقیقا همهی مردم.
اما این عادت بد با عادت بد دیگری جایگزین شد؛ گاهی که به مغازه میرسید میدید چند نفر جلوی درب صف ایستاده اند. تعمیر کار از دیدن آنها نگران میشد، این را میشد از تکانهای کلافهی سرش و همچنین کجخلقی مضاف او که به تندخویی میل میکرد فهمید. در چنین مواقعی به جز یک یا دو نفر بقیه مراجعین را رد میکرد و تا جایی که میشد تعمیر وسیلهی مورد نظرشان را به تعویق میانداخت.
مردم نمیفهمیدند که دلیل ایجاد این نارضایتیها در مشتریها چیست. حتا برای من هم سوال شده است که چرا تعمیرکار علاقهای به رونق بخشیدن به کسب و کارش نشان نمیدهد. اما با کمی دقت میشود پاسخ این سوال را یافت؛ ساعات کم کاری، کار کردن هفتهای پنج یا چهار روز، رد کردن اکثر مراجعین، بینام نشان بودن مغازه که حتا یک تابلو ساده هم نداشت و روی شیشهاش تنها همان یک برگه که ساعات کاری را اعلام میکرد نصب شده است، همه و همه گواه بر این است که تعمیرکار تعمدا نمیخواهد کسب و کارش رونق پیدا کند و احتمالا بنا به دلایلی که هنوز نمیدانم ولی امید دارم بزودی بفهمم از شهرهی شهر شدن به شدت فراری است.
این چیزها را در همین ساعات که در شهر هستم در مورد تعمیرکار فهمیدم، حالا تقریبا تمام چیزهایی را که من میدانم شما هم میدانید و مضاف بر اینها یکسری چیزهای دیگر هم هست که به مرور آنها را خواهید فهمید. اما حالا فکر میکنم بالاخره بعد از این مقدمهی کوتاه راهی برای ورود به این روایت پیدا کردهام.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
Soomber
0تازه پارت اول.روخوندم عالی
۲ سال پیش
میلاد سرداری | نویسنده رمان
💙👋🙏
۲ سال پیشسحر
0تا اینجاش خیلی خوبه امیدوارم کلیشه ای نباشه و نشه ممنونم بابت این رمان جذاب
۳ سال پیشفروغ
0شروعش که تاثیرگذاربود 😊امیدوارم ادامه وپایانش هم متفاوت وباشه
۳ سال پیش
میلاد سرداری | نویسنده رمان
منم امیدوارم😂🖐️
۳ سال پیشسهیل
1هنوز یه پارتشو خوندم و خیلی خوب جذبم کرد.. موضوع و مقدمه ش خیلی غیر تکراریِ.. موفق باشید آقای سردای
۳ سال پیش
میلاد سرداری | نویسنده رمان
🙏🌱
۳ سال پیش@ف@
0شروع جالبی داشتی کمی متفاوت ،امیدوارم ادامه داستان تکرار دوباره رمانهای دیگه نباشه
۳ سال پیش
میلاد سرداری | نویسنده رمان
شاید نتونم ایدهی خامم رو درست پیاده کنم، اما مطمئن باشید این رمان قرار نیست تکرار رمانهای دیگه باشه.
۳ سال پیشآمنه
0عالی
۳ سال پیشنیایش
0به نظرم خیلی رمان جالبی هست ، ولی برای من سوال پیش اومده که دقیقا داستان از زبان کیه ، یعنی راوی هست یا شخصی تو داستان ؟؟؟
۳ سال پیش
میلاد سرداری | نویسنده رمان
خوشحالم که دنبال میکنید. راوی سوم شخصه، دخالتی توی جریان داستان نداره فقط قصه رو روایت میکنه(شخصیت نیست).
۳ سال پیشنیایش
0متوجه شدم ،ممنون
۳ سال پیشکی کی
0سلام. نویسنده.میشه بگید که این داستان تعمیر کار واقعیه یا خیالی؟
۳ سال پیش
میلاد سرداری | نویسنده رمان
سلام. همهش ساختهی ذهنمه دوست عزیز
۳ سال پیشهستی
0جا برای بهتر شدن هست
۳ سال پیش
میلاد سرداری | نویسنده رمان
بهترین تلاشم رو میکنم.
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

چهار نقطه
0بعضی وقتها از صمیم قلب دلم میخواهد هنه چیز تموم بشه؛همه چیز دقیقا حال الان منه. دلم میخواد زمان وایسه و جلو نره ؛صداهارو نشنوم و از امه چیز فرار کنم🙄😂