پارت هفده :

زهره خانم بلیت اتوبوس گرفته بود و آن را در قابل روئیت‌ترین نقطه از خانه و جلوی چشم آقا خشایار گذاشته بود، بعد سر میز صبحانه به او گفت:
- شب حرکت می‌کنم.
آقا خشایار لقمه‌ای به دهان گرفت و نصف استکان چایی‌اش را نوشید. بعد کتش را از روی رخت آویز برداشت و گفت:
- به سلامتی.
درون آسانسور به آینه خیره شد، به چشمانش زل زد و بعد دست کشید روی چین پیشانی‌اش و گودی زیر چشمانش. صورتش را Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • چهار نقطه

    0

    چقدر راوی قشنگ داستان رو توصیف میکنه انگار دادم فیلم میبینم از بس تو داستان غرقم . ممنونم از نویسنده🙏🏽🌿

    ۱۰ ماه پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    🌱🙏

    ۹ ماه پیش
  • اسرا

    0

    عالیه وممنون

    ۳ سال پیش
  • ندا

    0

    داستانش باهمه داستانافرق داره جالبه یجورخاص اینکه راوی شخص سومه ممنون

    ۳ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    ممنون نظر لطفتونه.

    ۳ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    قشنگ بود ،ممنونم آقای سرداری

    ۳ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    🙏

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️