دوست داشتی؟
رمان عاشقانه, رمان تخیلی, رمان ماجراجویانه, نویسنده حمیده جاهدین محمدین

رمان کانای

  • زبان فارسی
  • 36K 👁
  • 475 ❤️
  • 182 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه کانای

من به سرنوشت اعتقاد دارم؛ به مسیری که می‌ توانست در یک چشم به‌ هم زدن، زندگی همه را دگرگون کند. این تقدیر در ترکیب با نبوغ، استعداد و البته زمان و مکان مناسب، چنان قدرتی می‌یافت که خاصیت این را داشت زندگی یک انسان را از این‌ رو، به آن رو، کند و لیلی دقیقاً همان کسی بود که چنین مسیری، پیش رویش قرار داشت. او ناگهانی با دریافت یک فراخوان در فضای مجازی روبرو شده بود که اعلام می‌کرد به نویسنده‌ ای برای نگارش یک مقاله درباره ی بزرگ ترین الماس رنگی جهان، نیاز دارد و سرانجام او انتخاب شد تا قدم به مکان و دنیایی بگذارد که در اوج شهرت، کاملاً ناشناخته و پنهان بود؛ به قلعه ی کانای! جایی‌ که مرکز توجه رسانه‌ ها و کنجکاوی‌ های مردم است اما هیچ خبری از آنجا درز نمی‌ کند ... جایی‌ که لیلی در آن می‌ آموزد چگونه می‌ توان با ترکیب قدرت و ثروت، جهان را نجات داد یا علیه آن، طغیان کرد؛ بسته به مسیر خیر و شری که انتخاب کرده ایم.

پارت اول

بخش اول
"من به سرنوشت اعتقاد دارم؛ به مسیری که می‌توانست در یک چشم به‌ هم زدن، زندگی همه را دگرگون کند و از ما، مایی بسازد که تا قبل‌ از آن، هرگز نبودیم و یا هیچ‌وقت، فکرش را هم نمی‌کردیم که باشیم.... سرنوشت قدرت تغییر داشت؛ قدرت زیر و رو کردن افکارمان و بر هم چیدن دنیایی که در باورمان هم نمی گنجید روزی کسی بتواند آن را تغییر دهد اما... تقدیر می توانست ... و این کار را هم می کرد.
و اما چه کسی این اجازه را به آن داده بود؟
خودِ ما!.... با انتخاب هایمان... با مسیرهایی که برمی‌گزیدیم... بله! این ما بودیم که به تقدیر اجازه می‌دادیم ما را در مسیری به پیش ببرد که نمی‌دانستیم انتهای آن به کجا ختم خواهد شد.
درست مثل همین لحظه و همین حالا که من در آستانه‌ی تغییر دنیایم هستم؛ در آستانه ی ورود به جهانی ناشناخته .... که نمی‌دانم انتهایش به کجا خواهد رسید.... اما امیدوارم انتخابم، حالم و دنیایم را بهتر کند."
لیلی با امیدواری، آخرین جمله‌ اش را هم در دفترش نوشت و سپس آن را بست درحالی‌که امیدوار بود روزهای پیش رویش، روزهایی خوب و خوشایند باشد.
آنگاه از پنجره ماشین به بیرون نگاه کرد؛ به جاده‌ ای زیبا که اطرافش را درختان پاییزی احاطه کرده بودند و فرشی از برگ‌های زرد و قرمز، روی آن پهن شده بود که در ترکیب با هوایی پاک و بی‌نظیر، صحنه‌ ای خارق‌العاده را خلق می‌کرد فقط افسوس که سکوت دل انگیزش داشت زیر چرخ‌ های ماشین، له می شد.
او به گذشته اش می اندیشید؛ به روزهایی که به عنوان نویسنده ای گمنام، قلم می زد و به دنبال کسب تجربیاتی تازه بود و از پذیرش هیچ طرحی حتی متضاد با سبک و روال همیشگی اش، ابایی نداشت و همین مسئله هم بود که او را به اینجا کشاند.
لیلی به خاطر آورد که چطور فضای مجازی را در جستجوی سوژه ای ناب، هر چند متفاوت با برنامه ی همیشگی اش باشد، زیر و رو می کرد تا در نهایت به پیغامی برخورد که برایش تازگی داشت و جواب به همان پیام و اعلام آمدگی برای نوشتن در همان عرصه، او را راهی جایی کرد که هم اکنون در مسیرش بود.
او آنقدر به زیر و بم این موضوع فکر کرد تا سرانجام عظمت دیوارها، برج‌ ها و ابهت قلعه ایی که راهی اش بود، از دور نمایان شد و اتومبیل بر شتاب خود افزود تا بالاخره به نزدیکی دَرِ بزرگِ قلعه رسیدند و سپس اتومبیل همانجا ایستاد؛ مقابل دری که میان دو ستون مستحکم و بزرگ با سرستون‌های شیر سنگی قرار داشت.
لیلی حتی در دورترین رویاهایش هم فکر نمی کرد که روزی بخواهد یک قلعه ی شخصی را از نزدیک ببیند و یا وارد آن شود و با آدم هایش، دیدار کند. او بیشتر به نظرش می آمد که با یک ماشین زمان از دنیای پرهیاهوی امروزی، گذر کرده و به قلعه ای آرام در عصر کلاسیک، سفر کرده است.. همه چیز به نظرش، همین قدر عجیب و رویایی به نظر می رسید.
او داشت به همین چیزها فکر می کرد و غرق در افکارش بود که ناگهان دَرِ ورودی قلعه، باز شد و گفت وگویی بین چند نفر، صورت گرفت؛ چیزی شبیه به اجازه‌ی ورود و آنگاه اتومبیل از دروازه عبور کرد و به داخل رفت در حالی‌ که لیلی داشت به وضوح، عبور از یک دنیا و ورود به دنیایی دیگر را در ذهنش تجربه می کرد و لحظه‌ به‌ لحظه بر تپش‌ های قلبش و بر هیجان او، افزوده می‌شد.
تا سرانجام باغ قصر، پیش چشمان او خودنمایی کرد؛ باغی وسیع که مسیر زیبای میانه ی آن تا ورودی ساختمان قلعه، کشیده شده بود و اطراف این مسیر را هم، درختان بزرگ و باشکوه احاطه کرده بودند.
کم کم با نزدیک شدن اتومبیل به ساختمان قلعه، حالا لیلی می توانست سه فواره بزرگی را که در جلوی آن قرار داشتند، ببیند.
میان آن فواره‌ها، مجسمه‌هایی از فرشته نصب شده بود که هر کدام در دستانشان، مجسمه‌هایی شیشه‌ ای شبیه به یک الماس تراش‌ خورده‌ی بزرگ، قرار داشتند که درخشش بسیار خیره‌ کننده ای را ایجاد کرده بودند که در ترکیب با فرشته هایی که به نظر می‌رسید با پودر سنگ براق، ساخته شده‌اند جلوه‌ ای خاص را ایجاد می‌کردند.
این اولین چیزی بود که نظر لیلی را بعد از پیاده شدن، به خود جلب کرد.
و آنگاه کسی گفت:
- به قلعه کانای، خوش آمدید خانم!
و لیلی، مردی را دید که به‌ همراه دو نفر دیگر به استقبالش آمده بودند؛ مردی جوان، قدبلند و خوش‌ اندام با چهره‌ای محجوب و مهربان، که لیلی از او تشکر کرد و سپس به دنبالشان به راه افتاد تا به داخل ساختمان قلعه برود. به جایی‌که سرنوشت، او را به آنجا فراخوانده بود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان کانای

حمیده جاهدین محمدی : ۶ ماه پیش

دوستانی که رمان را دنبال می فرمایند، برای من تعامل با خواننده های کتابم خیلی مهمه بنابراین لطفاً نظراتتون را در هر پارت اعلام بفرمایید تا در جریان و روند کار قرار بگیرم و با لایک ها و پسندهاتون از رمان
حمایت کنید ممنونم.

نظرات رمان کانای
  • م

    در پارت 491

    عجب سخنرانی حکیمانه ای،فقط بدیش اینجاست دیگه راهی نیست،باید بره قبول کنه کتابو بازنویسی کنه 😏🙏🏻

    ۱۷ ساعت پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    شرایط پیچیده ای هست و پیچیده تر هم میشه

    ۹ ساعت پیش
  • راز

    در پارت 480

    خوب بود ولی بانو پارت خیلی دیر به دیر میزارین

    ۲ روز پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    ان شاءالله سعی می کنم زودتر بذارم.. برای ادامه کار، لطفاً نظرتون را کامنت کنید و لایک کنید.

    ۲ روز پیش
  • م

    در پارت 481

    خوب بود،اگا چرا اینقدر دیر به دیر پارت می ذارید 🙏🏻

    ۳ روز پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    تلاش می کنم ان شاءالله پارت ها زودتر روی سایت قرار بگیره

    ۳ روز پیش
  • رقیه

    در پارت 471

    سلام خیلی منون بابت رمان عالی تون پارت جدید چرا نمی زارین

    ۱ ماه پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    ان شاءالله بزودی

    ۶ روز پیش
  • حمیده

    در پارت 461

    به احتمال زیاد یاشاربیگ باید باشه

    ۲ ماه پیش
  • م

    در پارت 461

    نکنه یاشاربیگ بود مگه قرار نبود مهمان عمران خان باشه 🤔🙏🏻

    ۳ ماه پیش
  • حمیده

    در پارت 461

    پارت بعدی کی میاد عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • صفورا

    در پارت 461

    عالی بود ممنوم

    ۳ ماه پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    سپاس🌷

    ۳ ماه پیش
  • حمیده

    در پارت 451

    امیدوارم لجبازی نکنه لیلی به رمانشو باز نویسی کنه

    ۳ ماه پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    🌷🌷

    ۳ ماه پیش
  • حمیده

    در پارت 30

    عزیزم چندتا تصویر بزار واسه شخصیت ها

    ۳ ماه پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    سلام وقت بخیر.. قبلاً استوری گذاشتم که عکس شخصیت ها داخلش بوده ولی ان شاءالله دوباره کلیپ میذارم واسه استوری داخل سایت با عکس شخصیت ها.. امروز هم ان شاءالله پارت جدید میذارم

    ۳ ماه پیش
  • م

    در پارت 452

    بله،منظورش این بود لیلی رمانشو قوی تر کنه،نه اینکه کنار بزنه،ولی لیلی بد برداشت کرد و مقاومت کرد،شاید یاشاربیگ باید بیشتر توضیح می داد 🤔🙏🏻

    ۳ ماه پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    بله! یاشار بیگ دلیلی برای جواب منفی اش ارائه نکرد. و باید بیشتر توضیح می داد ممنون از شما دوست عزیز

    ۳ ماه پیش
  • م

    در پارت 442

    الان منظورش چی بود،لیلی بره قویتر برگرده یا یکی دیگه قویتر بیاد و انتخاب بشه 🤔🙏🏻

    ۳ ماه پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    منتظر پارت بعدی باشید🌷🌷

    ۳ ماه پیش
  • ابراهیم

    1

    چنان زیبا و با جزئیات نوشته اید که با خواندنش تصویر لحظه به لحظه آن جلوی چشمان فرد می آید احست بر شما

    ۴ ماه پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    سپاسگزارم 🌷

    ۴ ماه پیش
  • م

    در پارت 431

    شاید لجبازی کرد و یه موقعیت مهمو از دست داد بخاطردتعصبش،اینکه چند تا جایزه برده دلیل نمی شه بدون نقص باشه،از دید یاشاربیگ مشکل داشت و شاید اگر اصلاحش می کرد جایزه رو می گرفت 🤔🙏🏻

    ۴ ماه پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    🌷🌷

    ۴ ماه پیش
  • سادات.۸۲

    1

    به نظر رمان قشنگیه اما چرا اینقدر فاصله پارت گذاریش زیاده

    ۴ ماه پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    پارت جدید را سر فرصت منتشر می کنم ان شاءالله

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟