دوست داشتی؟
رمان عاشقانه, رمان فیل و فنجان, نویسنده رویا یزدانپور, دنیای رمان

رمان فیل و فنجان

  • زبان فارسی
  • 78.9K 👁
  • 546 ❤️
  • 545 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه فیل و فنجان

میلاد، قهرمان والیبال، در اوج شهرت و افتخار، ناگهان طعم عشقی عجیب را می‌چشد. عشقی که با یک اتفاق ساده آغاز می‌شود، اما مسیری پر از فراز و نشیب را پیش روی او می‌گذارد. دختری که همچون گنجشکی چابک، از دستانش می‌لغزد و دور می‌شود. آیا این گریز، پایانی بر این عشق خواهد بود یا سرنوشت، بازی دیگری برای آن‌ها در نظر دارد؟ آیا گنجشکک، طلسم چشمانِ خورشیدیِ میلاد را خواهد شکست؟

پارت اول

فصل اول
قسمت اول
با صدای بوق ماشین نگاهی به پشتِ سر انداختم. دختر، ماتِ رو‌به‌رو بود. به سرعت سمتش رفته و دستش را کشیدم. آنقدر تنش بی‌حس بود که بدون هیچ تسلطی در آغوشم جای گرفت. ماشین رد شد و دخترکِ نجات یافته در آغوش من بود. نفس‌نفس می‌زد، معلوم بود که با ترس تصور آنچه بر سرش خواهد آمد شوکه شده و نتوانسته باشد حرکتی کند.
صدای مردم از هر طرفِ جمعیت می‌آمد که می‌گفتند" خدارو شکر به موقع به دادش رسیدید آقا " یکی دیگر می‌گفت " بنده خدا از ترس نتونست جم بخوره، اگه شما نبودی حتما زیرش می‌گرفت " یکی دیگر که معلوم بود خانم مسنی است گفت" خیر ندیده‌ها فقط بلدن پاشونو بذارن رو گازو دِ برو. آخه چی نصیبشون میشه؟ همین حالا نزدیک بود یکی رو بکشه حتی وانستاد "
دستانم دور شانه‌های نحیفش بود‌، هنوز هم نفس‌نفس می‌زد اما بی‌حرکت ایستاده بود. لرزش بدنش را زیر انگشتانم احساس می‌کردم. با دو دستش جلوی لباسم را محکم در چنگ گرفته بود. نگاهی به جمعیت انداختم و با لبخند گفتم:
ـ لطفا اینجارو خلوت کنین، ایشون شوکه شدن. پراکنده بشین شاید حالشون بهتر بشه.
همان خانم مسن با گفتن" باشه پسرم خدا خیرت بده عوضش رو ببینی" از جمعیت دور شد. در عرض چند دقیقه جمعیتی که گرد آمده بودند، پراکنده شدند. من ماندم و گنجشکک لرزانی در دستانم که مثل بید می‌لرزید. نگاهی به پایین انداختم. سرش به‌زور به سینه‌ام می‌رسید، بهتر است بگویم روی شکمم بود یا کمی بالاتر.
آرام از خود جدایش کردم، لرزان سرش را به طرفم گرفت. کاملا سرش را بالا آورده بود تا بتواند مرا ببیند. از چیزی که می‌دیدم شوکه شدم. فکر می‌کردم دختری راهنمایی یا دبیرستانی است. او را چند باری در دانشگاه دیده بودم. دختری که اغلب پسرهای دانشکده از او صحبت می‌کردند. البته کمتر پسری بود که او را نشناسد. کاملا محجب اما شیطنت از سر و رویش می‌بارید. با همه رابطه خوبی داشت حتی پسرها، اما با رعایت حفظ حریم با آنها در ارتباط بود. مثل یک دوست یا به قول خودش "خواهر" برایشان بود. شنیده بودم به تازگی باعث شده چند نفر به مراد دلشان برسند و به عنوان خواهر پا پیش گذاشته و جفت‌های عاشق را به هم رسانده بود. البته باز هم شنیده بودم که وقتی از کسی تعریف می‌کند حتما به آن شخص اطمینان دارد.
به چشمان میشی رنگش که اکنون هاله‌ای از اشک آن را پوشانده بود، نگاه کردم. کامل از خود جدایش کرده و به رویش لبخند زدم. لرزش بدنش متوقف شده بود. رو‌به‌رویم ایستاده و سربه‌زیر داشت. با صدای آرامی پرسیدم.
ـ بهترین؟
باز هم سربه‌زیر و ساکت ایستاد. برای اینکه از ناراحتی در بیاید گفتم:
ـ ببخشید که اونطوری گرفتمتون. یهو متوجه شدم صدای بوق میاد شمام ایستاده بودین. خب، مجبور شدم بکِشَمِتون که اینطور شد.
نگاهی گذرا به لباسم انداخت، دستانش را در هم قفل کرد و با صدایی که رگه‌ای از ترس یا خجالت، یا شاید هم من احساس می‌کردم یکی از آن دوست که در صدایش موج می‌زند، گفت:
ـ نه من عذر میخوام خیلی شوکه شده بودم آخه وقتی مرگ رو رو‌به‌روت میبینی اینطوری میشی. خب راستش منم مرگ رو دیدم تا اینکه شما منو کشیدین فک کردم مردم.
سپس نگاهش را به سمتم گرفت و با لبخندی که از استرس و ناراحتی چند ثانیه قبل در آن خبری نبود ادامه داد:
شما جون منو نجات دادین ازتون ممنونم، از خدا میخوام که یه روزی جبران کنم.
سپس با بغض به آن‌طرف خیابان نگاهی انداخت و با صدایی نسبتا آرام‌تر ادامه داد:
ـ اون پسر کوچولو رو می‌بینین ؟
نگاهم را به همان‌طرف سوق دادم، پسرکی دست فروش که گریه می‌کرد. سپس نگاهم را به صورتِ کوچک دخترکِ رو‌به‌رویم دوختم. نگاهش را به سمتم چرخاند و گفت:
ـ با حسرت داشت یه بچه که با توپش بازی می‌کرد رو نگاه می‌کرد. چشمانش را که باز هم تلالؤ اشک در آن هویدا بود به پسرک دوخت.
ـ رفتم یه دونه واسش خریدم دقیقا از همون توپ. تموم پولی که همراهم بود رو بابتش دادم. وقتی توپ رو بهش دادم خیلی خوشحال شد و بهم گفت آبجی خدا عزت و پاکی بهت بده.
اشک از دو چشمش چکید. مردم از کنارمان می‌گذشتند و من مسخ شده‌ی دخترکِ رو‌به‌رویم و حرف‌هایش شده بودم.
ـ می‌دونین؟ بهترین دعایی بود که تا حالا یه نفر واسم کرده بود. مطمئنم به خاطر این پسرکم شده خدا حرفشو می‌شنوه.
با پشت آستین مانتو اشک‌هایش را پاک کرد.
ـ اما چند دقیقه بعد وقتی داشتم با مهدی، همون پسره، حرف می‌زدم صاحب کارش اومد فک کرد پول فروش لنگارو برا توپ داده اصلاً واینساد ببینه من چی میگم و توپ رو انداخت تو خیابون، اومدم برش دارم که این اتفاق افتاد.
و با انگشتش به وسط خیابان اشاره کرد.
ـ افتاد تو اون کانال فاضلاب که دارن تعمیرش می‌کنن و در پوشش بازه اما نمیدونم اونجا چی شده که ترکیده. کارگرا انداختنش بیرون گوشه‌ی خیابون.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان فیل و فنجان
  • الینا

    0

    چرا تو قسمت افلاین نمیزارینش؟

    ۲ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. چون به صورت انلاین گذاشته شده به قسمت افلاین نمیره. افلاین شرایط خودش رو داره

    ۲ ماه پیش
  • اشرف

    در پارت 1440

    سلام ممنونم به خاطر رمان زیبات خیلی لذت بردم قلمت ماندگار عزیزم

    ۳ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    سلام و روز شما بخیر. ممنونم بابت وقتی که گذاشتین و همراه ما توی این رمان و شخصیتا بودین😍 خوشحالم که خوشتون اومده امیدوارم بازم شمارو توی رمان‌های بعدی همراهم داشته باشم😍

    ۳ ماه پیش
  • راحله

    در پارت 330

    اگر این دختر ایقدر معتقده چرا اینقدر لاس میزنه با پسرا معتقد و این رفتار کلا متناقضن

    ۴ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    نمیدونم شاید رفتار شما با آشناها متفاوت باشه اما رویای قصه با افراد اشنای داستانش، رفتار گرمی داره

    ۴ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    ممنون بابت کامنتات عزیزم

    ۴ ماه پیش
  • راحله

    در پارت 90

    عکس روی جلد رمان با توصیفات شما از رویا خیلی متفاوته دختر روی جلد خیلی خوشکله

    ۴ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    درسته. عکس روی کاور رمان رو طراح زدن و متفاوت با رویای رمان هست

    ۴ ماه پیش
  • م

    در پارت 1441

    ولی این دلنوشته پایانی خیلی زیبا بود،خسته نباشید خانم یزدانپور 👏👏👏🙏🏻🧡❤️🌹

    ۷ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    ممنون از شما که تا انتها همراهم بودین. ممنون از کامنتای دلگرم کننده شما😍

    ۷ ماه پیش
  • م

    در پارت 1441

    خب،بحول قوه الهی بعد از سالها بالاخره این زوج دارن بهم می رسن،البته چون عقد نکردن هنوز مطمئن نیستم،چون دفعه قبل بعد عقد هزاتا اتفاق افتاد والا🤔🤭

    ۷ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    نه دیگه قول میدم که تموم شد🤣

    ۷ ماه پیش
  • م

    در پارت 1431

    آخه شما دوتا هیچیتون به آدمیزاد نرفته،صبح دادگاه وقتل و جنایت ،گریه وزاری،شب خواستگاری و عروسی😮😮😮

    ۷ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    اره دیگه🤣

    ۷ ماه پیش
  • م

    در پارت 1421

    خود لعنتیش یه درصدم پشیمون نیست که خوشحالم هست بعد مادرش که خودش باعث به وجود اومدن این هیولاست می خواد اینا ببخشنش عجبا 😡😮🙏🏻💚

    ۷ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    تازه چون فهمیده حکم دخترش چی هست اینجوری جلز ولز میکنه. دلم برای پدرش میسوزه😭

    ۷ ماه پیش
  • م

    در پارت 1421

    کثافت عوضی دختر بیچاره رو کشته دیگه به میلاد و رویا چکار داشت لعنتی ؟😮😮😮

    ۷ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    کسی که حرص و طمع داشته باشه به هر بهونه‌ای به دیگران اسیب میزنه

    ۷ ماه پیش
  • م

    در پارت 1411

    وای خدایا این دراز بابا هنوزم نفهمیده چی به چیه،هنوز دنبال این عشق گمشده رویا می گرده 😮🤣🙏🏻💚

    ۷ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    از بس حرص خورده بچه🤣🤣🤣🤣

    ۷ ماه پیش
  • م

    در پارت 1411

    پس درست حدس زده بودم کار خود لعنتیش بود ولی این آخریا همش با صادق قرار میذاشت 😠

    ۷ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    اره خب بخاطر کارای پوران و صادق بود و اینکه فردا مشخص میشه که چی به چیه و صادق چیکاره‌س دقیق

    ۷ ماه پیش
  • م

    در پارت 1411

    می دونستم مادرش چیزی دیده از کسی که مهدیه رو زده ولی این مدت تعجب کردم حالش خوب شد و حرف زد اما چیزی نگفت🥺😠😮

    ۷ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    خب توی حرفاش گفت که فک میکرده که توهم زده. و اینکه میدونستن که بزن دررو بوده اما فکر نمیکردن که مژده بوده

    ۷ ماه پیش
  • م

    در پارت 1401

    اینا دیگه کی بودن؟ آخری احتمالا مژده عوضی بود؟ 😮😠

    ۷ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    یسسسسسس زدی تو خال دختر باهوشم🤭

    ۷ ماه پیش
  • م

    در پارت 1361

    ای لعنت به خودت هدفت و تصمیمت ،امیدوارم میلاد بره تصادف کنه بمیره تمام نقشهات نقش برآب بشه به غلط کردن بیفتی ،مسخرشو درآورده ،دیگه چقدر صبر 😡

    ۷ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    میلاد چرا بمیره اخه؟🤣

    ۷ ماه پیش
  • م

    در پارت 1361

    تا از دست رویا راحت بشه ولی بیشتر تا رویا از دستش بده و پشیمون بشه این مسخره بازیا دلم خنک می شه

    ۷ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    حرص نخور دختر اخر هفته مشخص میشه🤣

    ۷ ماه پیش
  • م

    در پارت 1390

    با اینکه می دونستم همش فیلمه اما اینم اصلا قابل باور نبود،هزار بار اینا دوتایی اینور اونور رفتن سه ساعت عاشقانه بهم زل زدن حالا پوران عروس بود.

    ۷ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    کاملا درسته

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟