طعم گس انتقام به قلم رویا یزدانپور
پارت یک :
فصل اول
در نقطه ای کور، پشت درختان ایستاده و سعی میکردم افراد نشسته در ماشینی که از دیدم کم کم محو میشد را رصد کنم. اما شیشه های دودی مانعی سخت بود در برابر چشمان تنگ شده از استرس و دقت ام. با ورود ماشین و بسته شدن دروازده ی بلند و آهنی، کمرم را صاف کرده و دستی بر کمر گرفته و با دست دیگر، قطرات عرقی که منشأ آن از گرما و استرس بود را پاک کردم. عصبی نفسم را یک ضرب بیرون فرستادم و ریه ی محتاج به اکسیژن ام را خالی و پر کردم.
در این یک ماه کشیک کشیدن هیچ چیزی عایدم نشده بود جز این در بزرگ آهنی و چندین و چند ماشینی که حتی اسامیشان را هم بلد نبودم و تنها میدانستم افرادی در آن هستند که باید درباره شان خیلی چیزها بفهمم. اما چطورش را نمیدانستم. گذشتن از آن در آهنی محال مینمود و هر روز که میگذشت، محال تر میشد. کم کم امیدم را از دست میدادم و نمیدانستم باید چطور از آن در عبور کنم در حالیکه کسی به بودن من در درون آن در شک نکند. البته که اگر میشد از آن در عبور کرد.
مثل همیشه به جان پوست لبم افتاده و با استرس آنها را میکندم که با لرزش گوشی ام به خودم آمدم. با لرزش دوباره ی گوشی در جیب جین ام، همانطور که هنوز چشمانم به در بسته شده بود، جواب دادم.
ـ الو؟ جانم؟
صدای آرتین در گوشم نشست.
ـ سلام آبجی. خوبی؟ کجایی؟ کی میای؟
درجایم عقب گرد کرده و درست مثل یک ماه گذشته و یکسان بودن نتیجه ی هرروزه ام، به سمت پایین کوچه که البته به کوچه باغ شباهت بیشتری داشت، راه افتادم. معذب بودن را در صدایش تشخیص دادم.
ـ چرا عزیزم؟ چیزی شده؟ دیگه دارم برمیگردم. یکم کار داشتم.
کمی من و من کرد.
ـ نه آبجی چیزی نشده، فقط... فقط کی برمیگردی؟
میدانستم در خانه ی هرکسی جز خودمان احساس امنیت ندارد. اما ما که دیگر خانه ای نداشتیم که بخواهد در آن احساس امنیت کند. درد پیچیده در قفسه ی سینه ام را درست مثل این یک سال گذشته مخفی کردم و سعی کردم به گونه ای دلش را آرام کنم.
ـ آبجی دورت بگرده. دیگه راه افتادم، دارم میام. میدونم اونجا بیقراری اما با پوریا و پیام بازی کن تا برسم.
صدای خاله را که رو به آرتین بود و کم کم نزدیک اش میشد را شنیدم.
ـ آرتین جان، عه اینجایی خاله؟ برو تو حیاط از خانوم اجازه گرفتم میتونین با پسرا برین و شنا کنین فقط قسمتی که پویا و پیام میگه شنا کنیا.
سپس صدایش رنگ تعجب گرفت.
ـ عه با گوشی صحبت میکنی؟ کیه خاله جان؟
لبخندی کم رنگ به خاطر حضور خاله بر لبم نشست. کسی که با وجود سختی های زندگی اش، از ما غافل نشده و چندین ماهی بود که علاوه بر بچه های خودش، برای ما هم، هم پدر شده بود و هم مادر. با ملاطفت رو به آرتینی که میدانستم منتظر اجازه ی من است گفتم:
ـ برو عزیزم. شنا توی این هوای گرم خیلی میچسبه. پوریا و پیامم که دیدی چقدر دوستت دارن و از اینکه پیششونی خوشحالن. برو عزیزم. تا منم برسم شماها کلی بازی کردین و بهتون خوش گذشته.
صدایش کمی به خوشحالی نشست و رو به من محض اطمینان پرسید:
ـ ینی واقعاً اشکالی نداره که برم؟
ـ نه عزیزم. وقتی خاله میگه اجازه گرفتم، حتماً گرفته و وقتی من نیستم، میتونی کاملاً به حرفای خاله گوش بدی. و اینکه خودت هم ماشالله مردی شدی برا خودت و خوب و بد رو کامل تشخیص میدی. الان فک میکنی کار درست چیه؟
ـ اینکه برم بازی کنم.
ـ دقیقاً درسته عزیزم پس برو. گوشی رو هم بده خاله.
با صدای شاد و کودکانه اش خداحافظی کرد و گوشی را دست خاله سپرد. صدای شاد خاله در گوشم نشست.
ـ سلام عزیزم خدا قوت.
من هم سعی کردم در جوابش چون خودش باشم.
ـ سلام پرپر من. خوبی شما؟
ـ مگه میشه شماها رو ببینم خوب نباشم؟ از هر زمان دیگه ای بهترم عزیزم.
دلم برای داشتنش قنج رفت و درست مثل همیشه و این چند ماه گفتم:
ـ خدا سایه شمارو روی سرمون نگهداره خاله جانم.
با لحنی توبیخ گونه در گوشی زمزمه کرد.
ـ اینجوری میگیا احساس میکنم قراره زودی بمیرم.
لب گزیده و غرغر کردم.
ـ خاله نگو اینجوری مرگ من.
با غرغری مادرانه توپید.
ـ خدایی خیلی پررویی تو دختر. اصلاً کجایی که این بچه اینجوری چشمش به در خشک شد.
در حالیکه تن خیس از عرقم را روی صندلی ایستگاه اتوبوس رها میکردم و صورت گر گرفته ام را در سایه ی ایجاد شده از سایه بان ایستگاه، قرار میدادم، با لحنی شوخ جواب دادم.
ـ دنبال یه تیکه نون حلال برای اون دو تا شکم دریده.
خنده ی سرخوش خاله در حلزونی گوشم پیچید.
ـ اوه اوه شکم دریده رو خوب اومدی. مخصوصاً آرنوش هرچی میخوره انگار مرغ میناس.
صدای داد و خنده ی درهم آرنوش و خاله، قهقه ای خفه به من هدیه داد. صدای خنده ی خاله قاطی در کلماتی که میدانستم به خاطر قلقلک زدن توسط آرنوش است در گوشی پیچید.
ـ خدارو شکر که پسر همسن آرنوش ندارم وگرنه اگه از این چشم سفید شکم دریده خوشش میومد چه خاکی بر سرم میکردم.
صدای بلند آرنوش که میدانستم همزمان با بالا بردن دستانش است به گوشم رسید.
ـ الهی شکرت که پسر همسن من ندارین وگرنه اون چپر چلاغ رو هم باید تحمل میکردم. نه خاله جان دستت درد نکنه همین پوریا و پیام کافین. دیگه لازم به بدبخت کردن کسی نیست. همین دو تا، دو نفر از هم جنسای منو قراره به صلابه بکشن کافیه.
صدای خنده ی خاله و پشت بندش صدای خنده ی ریز آرنوش، آرامشی در دلم انداخت که خستگی این دوازده ساعت کشیک سخت را از تنم بیرون کشید. خاله صدایی صاف کرد.
ـ خب کجایی الان؟ کی میای؟
با همان لبخند بر لب به اتوبوس مورد نظر که نزدیکم میشد نگاه کرده و از جایم بلند شدم.
ـ همین الان اتوبوس اومد.
ـ باشه عزیزم. امروز رفتی کدوم منطقه از تهران بزرگ؟
لطفا صبر کنید...
