پارت دوم :

سوار شده و به انتهای اتوبوس رفتم. روی صندلی ای خودم را رها کرده و شالم را روی شانه ام انداخته و دستی داخل موهایم که از شدت گرما و عرق به کف سرم چسبیده بودند، بردم.
ـ اقدسیه.
صدای خاله از شدت تعجب بلند شد.
ـ چی؟ اقدسیه؟ چرا اونجا؟
درست مثل تمامی این چندماه، با عذاب وجدانی سنگین برشانه هایم، به دروغ متوصل شدم.
ـ چرا نداره خاله. همه اینجا مرفه و پولدارن. برا یه ساعت معلم سرخونه بودن کلی پول میدن. بهتر از اون درمونگاهیه که میرم قبول نداری؟
با لحنی مستاصل زمزمه کرد.
ـ چرا خب، اما از اینجا خیلی دوره دختر. خیلی خرج رفت و آمدت میشه. هرچی در میاری رو باید بدی برا کرایه.
برای تمام کردن این بحث و کشاندن مسیر صحبت به هرچیزی جز این، سرسری جواب دادم.
ـ خب تا اونموقع خدا بزرگه. اول کار گیرم بیاد بعد یه فکری برا رفت و آمدش میکنم.
سپس با لحنی شوخ اضافه کردم.
ـ اصلاً شاید صاحبکارم آدم خیلی خفنی از آب دراومد و یه خونه بهم داد بخاطر بچه ش. چه بسا یه زن مرده هم بود که چه بهتر بعدش میشم سوگلیش و کرور کرور خونه و پول به پام ریخت.
صدای خندان و توبیخ گر خاله درست مثل همیشه بلند شد.
ـ اوا خاک بر سرم نزن این حرفو دختر. خدا یه موقعی میشنوه ها بعد نگی نگفتی. خدا بهت یه شوهر پولدار و عاشق بده اما نه زن مرده.
زانوانم را به صندلی جلو تکیه زده و در صندلی فرو رفتم. به جمعیت مردم که در رفت و آمد بودند خیره شدم.
ـ په چی خاله؟ زن طلاق داده؟ نه دستت طلا. از قدیم و ندیم گفتن به زن طلاق داده دختر ندین، به زن مرده بدین. اینا قدر زن رو میدونن.
صدای ضربه ی نسبتاً آرام خاله بر روی پایش صدای خنده ی ریزم را درآورد که خاله به خنده افتاد.
ـ از دست تو دختر شیطون. ینی من موندم این روحیه ی شوخ و شنگ و صد البته مشنگت به کی رفته؟ خدابیامرز آبجی من که آروم و سربه زیر بود. پدرت خدابیامرز هم یه پارچه آقا.
با خنده به پیرزنی که کنارم مینشست، زیر چشمی نگاه کرده و جواب دادم.
ـ صد در صد به یکی رفتم اما میگن بچه به اونی میره که طرف زمان حاملگی زیاد دیده باشه.
صدای داد و فریاد خاله در صدای خنده ام پیچید.
ـ ای ای روشای پررو تو که میرسی خونه نه؟ دارم برات دختر.
با خنده جواب دادم.
ـ بله بله اما بعد از تناول غذا باید برم پول برای اون شکم دریده ها دربیارم دیگه وقتی برای تنبیه نمیمونه.
صدای خاله از عصبانیت ساختی اش به سمت دلسوزی از ته دل کشیده شد.
ـ بمیرم برات خاله که انقدر داری خودت رو اذیت میکنی. خدا عاقبت به خیری بهت بده دختر. پس زودتر برگرد که یکم استراحت کنی.
طبق عادت همیشگی ام دست چپم را روی چشمم گذاشتم.
ـ ای به چشم پرپر جونم.
با خداحافظی خاله که در صدای خنده ی سه پسر خوشحال گم شده بود، گوشی را قطع کرده و آن را میان دو دست گرفتم. سرم به سمت راست کج شده و به تمامی این مدت و دروغهایم فکر کردم. از دروغ بیزار بودم اما راهی دیگر را بلد نبودم. از بس این مدت به خاله دروغ گفته بودم، کلی در آن مهارت پیدا کرده بودم. نفسی عمیق که کشیدم، دستی چروکیده اما سفید و با لاکهایی قرمز که تضادی عجیب با نقش و نگار زمان روی دستانش داشت، جلویم قرار گرفت. نگاه متعجبم را از دستانش تا به چشمان زیبا و آسمانی اش بالا کشیدم. لبخند روی لبانش ناخودآگاه لبخندی بر لبانم نشاند. تکان دوباره ی دستش مرا به خودآورد.
ـ بگیر دختر. احساس میکنم امروز چیزی نخوردی.
سعی کردم به احترامش، دستش را پس نزنم. پاهایم را از صندلی روبه رو کنده و صاف در جایم نشستم. دستانم را پیش کشیده و کیک و نوشابه انرژی زا از دستانش گرفتم و به آرامی تشکر کردم.
ـ ممنونم حاج خانوم اما خودتون چی؟
با خنده به چشمانم خیره شد.
ـ حاج خانوم عمته دختر. به من بگو ثریا جون.
ریز خندیدم و جواب دادم.
ـ عمه ندارم. عمو دارم.
او هم خندید و سری تکان داد. سری تکان داده و به تنقلات در دستم اشاره کردم.
ـ بازم ممنونم.
و با مکثی اضافه کردم.
ـ ثریا جون.
با محبت نگاهم کرد و با دستان سفید و چروکیده اش دستم را گرفت.
ـ شما ماشالله جوون و خوشگلی اما سعی کن غذات رو به موقع بخوری. چون اینجوری مریض میشی.
با لبخندی مردد پرسیدم.
ـ ببخشید اما شما از کجا فهمیدین؟
خنده ای لرزان در صدایش نشست و با چشمانی که اعتماد به نفس از آن تراوش میکرد جواب داد.
ـ من این موهارو توی آسیاب سفید نکردم دختر جون. از طرفی هم پنجاه سال طبابت باعث شد یه چیزایی رو با چشم بفهمم. هرچند از زیر چشم گودافتاده ت هم مشخصه دختر.
خوراکی ها را روی پایم گذاشته و با دست روی گونه و زیر چشمانم کشیدم.
ـ به خاطر شب نخوابیه ثریا جون اما چشم. از این به بعد کلی حواسم رو میدم به خوراکم. هرچند خاله م هم همیشه از دستم نق میزنه.
خطی محو میان ابروانش نشست و با احترام پرسید.
ـ خاله؟ جسارت نباشه، پس مادرتون؟

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت بیژن(احمد) جهان آرا در رمان طعم گس انتقام بیژن(احمد) جهان آرا
تصویر شخصیت کاخ جهان آرا در رمان طعم گس انتقام کاخ جهان آرا
تصویر شخصیت آروشا در رمان طعم گس انتقام آروشا
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهدیه

    0

    اروشا یه دختر قوی و دلسوزه که برای برادر و خواهر کوچیکش مثل پناهگاه میمونه حسم میگه پدر و مادرشون فوت کردن که اینا پیش خالشون میمونن

    ۶ روز پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    درسته🥺

    ۵ روز پیش
  • سادات.۸۲

    0

    شروع جالبی داشت.

    ۷ روز پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    ممنون از نگاه قشنگت😍

    ۷ روز پیش
  • ح.منتظری

    0

    چرا حس میکنم قراره همون چیزی سر روشا بیاد که به خاله اش گفت😬 یک مرد پولدار زن مرده..

    ۱ هفته پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣🤣 شایدم

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه منصورآبادی

    0

    ثریا جون شاید تو بتونی این دخترو سر به راه کنی بیا که خوب موقعی اومدی

    ۱ هفته پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    تمام سعیمو میکنم که ثریا بتونه سر به راهش کنه🤣

    ۱ هفته پیش
  • رها اصغری

    0

    چقدر ناراحتی آروشا ملموس بود. امیدوارم وارد شدن ثریا به زندگیش باعث اتفاقات خوبی بشه. مرسی رویا جان از قلم زیبات.

    ۱ هفته پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    ثریا یکی از افرادیه که بسیار دلنشینه و قراره کلی دلبری کنه توی داستان😍

    ۱ هفته پیش
  • آلا ۸۹

    0

    داره جالبب میشه . موضوع کلی رمان جذابه

    ۱ هفته پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    ممنون از نگاه زیبات عزیزم😍

    ۱ هفته پیش
  • Fatii

    0

    ثریا هم شخصیت جالبی داره و به داستان رنگ تازه ای داده

    ۱ هفته پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    ثریا رو‌خودم هم خیلی دوسش دارم😍

    ۱ هفته پیش
  • مهتاب جهان‌فر

    0

    ثریا خانوم خوش اومدی، تشریف داشته باش یکم این دختر زبون درازو نصیحت کن بلکه کار دست خودش نده!

    ۲ هفته پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    امیدوارم بمونه ثریا جونم🤣

    ۲ هفته پیش
  • سوگند عزیزی

    0

    بیچاره آروشا.. حالا نمی دونم دلیلش برای کشیک دادن جلوی اون خونه چیه ولی امیدوارم سرش رو به باد نده

    ۲ هفته پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    با این کشیک‌دادن بعدها دچار مشکلات زیادی میشه که هنوز مونده بهش برسیم🥺

    ۲ هفته پیش
  • عاطفه‌میرزائی

    0

    دختر شاد ما معلومه تو دلش پر از غصه س.. حس خوبی به ثریا جون دارم..

    ۲ هفته پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    ثریا عشقه عشق😍

    ۲ هفته پیش
  • سمانه حسینی

    0

    فقط اونجا که گفت حاج خانم عمته🤣

    ۲ هفته پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    آره با اون سر و تیپ حاج خانوم بهش نمیاد🤭

    ۲ هفته پیش
  • آناهیل

    0

    فکر کنم این ثریا جون توی داستان موندگار بشه😄

    ۲ هفته پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    امیدوارم چون به شخصه دوسش دارم🤭😍

    ۲ هفته پیش
  • نگار

    0

    روشا چه اسم قشنگی😍 شخصیت شوخی داره انگار، ولی انگاری داره برا خاله ش و اینکه کسی نگران نشه خودش رو شاد نشون میده.

    ۱ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    درسته اسمش قشنگه آره خب، کسی که داره میره پیگیر مرگ پدرش بشه قطعا داره نشون میده که شاده ولی هنوز با مرگ پدرش کنار نیومده

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️